واقعا شب خوبی بود.:)
رفتم خونه نیکی اینا و چون شوهرش نبود
دیگه موندم تا فردا صبحش.
اول شام پختیم (همه کاراشو نیکی کرد البته)
بعد کلی فکر کردیم که تا صبح بیداریم چه سریالی ببینیم که دوتامون ندیده باشیمش که رفتیم سراغ مانی هیست.
قسمت ۷ بودیم که اذان صبح شد و ریا بشه رفتیم نمازو خوندیمو بعدش دیدیم واقعا خوابمون میاد که یکم تو تاریکی حرف زدیم تا خوابمون برد.
وقتی بیدار شدم دیدم ساعت ۱۱ صبحه
و وقت اینه که بدون بیدار کردنش مثل وان نایتا برم سریع.
که بیدار شد و صبحانه خوردیمو همین دیگه برگشتم خونه.
* همیشه با تموم کردن این خاطره ها مشکل دارم اخرش یه جوری میشه ولی خب
#خاوطره
https://eitaa.com/diary6/550
خیلی خوشحالم که اون روز ناشناس طور اومدی کتابخونه و رو میزم کیک گذاشتی برام و روزمو ساختی و از اون به بعد شدی دوستم
دوستی که خیلی خوش قلب و مهربونه و همینطور دوست داشتنی.))
امیدوارم ۲۰ سالگیت کلی خوش بگذره>>
تولدت مبااارک ^^✨
اینم مال مینی سریاله trespasses بود
پیشنهادش نمیکنم جالب نبود ولی این دیالوگشو دوست داشتم.