eitaa logo
, Paradox ,
2.2هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1.2هزار ویدیو
9 فایل
فرمانروای اینجا ۱۲۰ سال عمر کرده . و درخت تنومند چیپسی که بهش فرمانروایی میکنه پر از خاطرات و حال و احوالاتشه. جنگل آمازون https://eitaa.com/joinchat/1731134270Cce5b4952b5 « چنل ناشناسِ شروع :۱۴۰۰/۶/۲۷ 
مشاهده در ایتا
دانلود
نمیدونم از کجا شروع کنم امروزو تعریف کنم
, Paradox ,
اون شب اولین شبی بود که مانی هیستو شروع کردیم و امروز دوباره رفتم پیش نیکی تا فصل آخر (۵)رو ببینیم باهم بالاخره. صبح با اولین آلارم گوشیم بیدار شدم و رفتم سراغ پیتزایی که دیشب پختم تا ببرم پیش نیکی رو بزارم توی ظرف که دیدم قیافه ی پیتزام شبیه قوزمیت شده چون یادم رفته بود روش سلفون بکشم و ترجیح دادم نبرمش. وقتی رسیدم خونشون اول از همه مثل همیشه بغلش کردم و بعد وارد خونه که شدم بهم یه پاکت هدیه برا تولدم داد خیلییی ناز بودن حتی هنوزم اکلیلی ام ✨😭 از جزئیات اگه بگذریم شروع کردیم قسمت اولو و این فصل حتی مهلت نفس کشیدن به ادم نمیداد از اولین قسمت افتادیم تو چاه استرس.فکر میکنم قسمت ۵ یا ۶ بودیم که تصمیم گرفتیم ناهار درست کنیم و با دانش آشپزیِ دوتامون خوشحالم که یه سالاد ماکارانیه واقعااا خوشمزه درست کردیم.(😭😂) تا قسمت اخر کلی سر اتفاقا حرص خوردیم و پیر شدیم و اعصابمون خورد شد و شاید وسطاش خوشحال شدیم و خندیدیم یا حتی من گریه کردم ولی واقعاا بهم خوش میگذره پیش نیکی همیشه )) وقتی برگشتم خونه کنار ورودی ساختمون با یه بچه گربه سیاه سفید کلی بازی کردم ولی نمیدونم چرا گولمو نخورد باهام بیاد خونمون فک کنم گربه ها کلا دیت اول خونه نمیرن خلاصه که اینم از امروز ✨ ۲۷/۱۱/۱۴۰۴
واقعا نویسنده ی مانی هیستو تحسین میکنم.
وقتی اهنگ بی کلام جدید پیدا میکنم حس میکنم گنج پیدا کردم.
, Paradox ,
یاد انشرلی میوفتم. انگار باید دامن بپوشم تو جنگل بچرخم باهاش.
, Paradox ,
کاش یه لحظه فقط یه لحظه حواسم پرت میشد و به اینکه هنوز سارا پیام نداده فکر نمیکردم
نمیدونم چی شد ک تصمیم گرفتم دفترچه خاطراتمو بخونم و دوباره یادم بیوفته :
پیشنهاد من اینه که دفترچه خاطراتو نباید خود آدم بخونه. باید توی صندوقچه گذاشت تا نوه ات یه روز پیداش کنه و با کنجکاوی همشو بخونه. چون برای اون جالبه ولی برای تو فقط یاداوریِ چیزاییه که نباید یاداوری بشن.
, Paradox ,
دوست داشتم اینم از امشب اینجا بمونه :")
توی ماشین بودیم،پسر عمم بهم شکلات تعارف کرد دقیقا اون شکلاتا بودن و یاد اونا افتادم)