هدفم از سفر به ژاپن ؟
نجات اون بچه میمونه و عروسکش و به سرپرستی گرفتنش و کشتن بقیه اون میمونایی که اذیتش کردن.
امروز رفتم انتشارات دانشگاهمون برگه چاپ کنم یادم نبود با اون یکی اکانتم فایلارو بفرستم
یهو گفت شیرکاکائو با طعم توتفرنگی تویی ؟ "😀"
و من اینجوری بودم که*here we go again
و مثل همیشه سواله : توتفرنگی و شیرکاکائو ؟ چجوری میشه اصن ؟
دیروز ساعت ۵ قرار بود برم دیدن حدیث گلستان شهدا.
وقتی رسیدم اونجا وقتی دیدمش و بغلم کرد یهو دیدم داره گریه میکنه 😭
خدایا هیچ کس تاحالا از دیدنم اینقدر خوشحال نشده بود که گریه کنه تو بغلم
فکر میکنم اخرین باری که دیده بودمش احتمالا ۲ سال پیش تو کتابخونه بود.
یکم گشتیم تو گلستان و راه رفتیم و حرف زدیم تا اذان شد، یه افطاریه مختصر که حسش مفصل و خوب بود داشتیم.
تا ساعت ۸ و نیم ۹ باهم حرف زدیم.
۲-۳ تا لیوان چایی ام خوردیم
یه جا همینجوری گفت میشه بغلت کنم باز همینجوری
و چی بهتر از بغل ؟ به نظرم بغل یکی از بهترین قسمتای روز هرکسی میتونه باشه و یه بغل طولانیه دیگه که خیلی دوسش داشتم.
وقتی حدیث رفت یکم وقت بعدش ۳تا دیگه از دوستام اومدن و تا ساعت ۱۱ و نیم اونجا بودیم و ۲ تا چای دیگه هم خوردم
وقتی رسیدم خونه ساعت ۱۲ بود تقریبا، یه ربع که گذشت شبکه اصفهان داشت دعای ابوحمزه رو از مسجد جامع نشون میداد
بابام بهم گفت بریم ؟ منم گفتم من هيچ وقت نه نمیگم ؛)
و دوتایی باهم اومدیم مسجد جامع،
چقدر روزای این شکلی رو دوست دارم و نمیخام فراموش کنم >>
#خاوطره