, Paradox ,
امروزم از اون روزاییه که باید بشینم و بنویسم راجبش.
نمیدونم راستش اینجا چجوری راجبش بنویسم
امروز ساعت ۶ و نیم بیدار شدم و ۷ و نیم دیگه کنار اتوبوسا بودم.
۲ تا اتوبوس از بچه های کلاس چهارمی تا هفتمی سوار کردیم و بردیم.
کجا ؟
باغ بانوان ناژوان.
برای چی،؟
مدرسان شری-
برای جشن عید غدیر!
برای این برنامه از خیلیی وقت پیش کلی زحمت کشیده شده بود تا خودِ امروز که رفتیم اونجا.
قرار بود بچه ها گروه بشن و با بازی و امتیازایی که بدست میارن مواد سالاد ماکارانی بهشون بدیم تا برای ظهر ناهارشون رو با توجه به امتیازا داشته باشن.
مثلا بعضی گروها امتیازشون کم بود و ذرت یا نخود فرنگی بهشون نمیرسید.
ایده ی جالبی بود درکل خوش گذشت.
بچه های گروهم خیلی ناز بودن صدام میکردن خانوم،خانوم، میشه بریم آب بازی؟
*اگه از خودی نمیخوردم و مطهره از پشت بهم خنجر نمیزد کسی نتونسته بود زیاد خیسم کنه.
وارد جزییات آب بازی نمیشیم چون میترسم مسئول ایتا به اداره آب و فاضلاب زنگ بزنه و گزارشمونو بده.
تا همینجا کافیست
* جزئیات بیشتر در دفترچه خاطراتم.
#خاوطره
یه نکته ی دیگه، اینقدر انواع و اقسام همه عینکای بچه هارو رو امتحان کردم که الان هم چشمم هم سرم درد میکنه.
طرف هنوزم میترسه بگه...
میترسه بگه طرفِ ایرانه، میترسه بگه از شهید شدن ۱۶۸ تا بچه ی بیگناه ناراحت شده.
میترسه بگه از بمبارون شدن کشورش ناراحته.
چرا؟ چون شاید اون چندتا دوستشو از دست بده، شاید فالوراش کم بشن همونایی که منتطر کمک عمو ترامپ بودن و خوشحال شدن از هر بمبی که خورد به خونه ی هموطناشون به جون عزیزای مردم.
چی بگه ادم؟
امیدوارم ارزششو داشته باشه برات.
به مناسبت رند شدن عدد این شبا و رند شدن ساعت و اینکه امروز شنبس
حس میکنم باید شروع کنم هم درس بخونم هم برم باشگاه.