امروز جشن ستارگان داشتیم
و کل مدرس باید میرفتیم یه تالاری که اره اونجا تقدیر و اینا کنن ازمون
اول که تا ساعت ۱۲ مدرسه بودیم
بعد ک آزادمون کردن
یه ۸ نفر بودیم گفتیم
خب
نمیریم خونه میریم بیرون بعدش میریم تالار همگی
که رفتیمو
یهو رفتیم خونه یکی از بچه ها
و اونجا یه ساعت بودیم
ناهاری خوردیما
سه مدل غذا .
بعدش کلا من تاحالا با این نفرات خونه ی هیچ کدوم از دوستام نرفته بودم
اصن تاحالا خونه ی دوستای مدرسم نرفته بودم
و واقعا حس خوبی بهم میده و جالبه
خیلی ..
خب بعدش جمع کردیم رفتیم تالاره
, Paradox ,
امروز جشن ستارگان داشتیم و کل مدرس باید میرفتیم یه تالاری که اره اونجا تقدیر و اینا کنن ازمون اول
در ادامه داستان :
من اصن نمیخاستم برم چون میدونستم در هیچ زمینه ای ازم تقدیر نخواهد شد . و رفتنم الکیه
ولی
رفتیم
و دومین سری جایزه ها اسممو به عنوان رتبه برتر کشوری اوردن ...
میدونید
اصن درجریان هیچی نبودم
و رفتم جایزمم گرفتمو اره
همه ام اینطوری بودن که
ایول عجب چیزی هستی دیگه رتبه کشوری
و منی ک از همه چی بی خبر بودم جدی ،،، :/
اره خلاصه
از دو و نیم تا ۶ و ربع
اونجا یکم زیاد خسته شدیم ولی بازم همین ک با بچه ها بودم کافی بود برای حس خوب امروز
تنها کافیه به این فکر کنم که سال دیگه باید از دوستام خداحافظی کنم و دیگه قرار نیست هر روز ببینمشون ..
تا یه لیتر گریه کنم 👌🏼