هدایت شده از ینای ابری
ت میتونی بری میدون امام و با دیدن توریستای زیبا چشمانت رو شست و شو بدی
, Paradox ,
داستان دست ها -
هفته پیش که رفتیم اردو
با یه چینی حرف زدم
به چندتا ظاهرا اروپایی * دیگم سلام کردم
ولی گویا انگلیسی بلد نبودن
یا شایدم گفتن این چه خلیه اخه ک سلام میکنه
سلینیا از انها فاصله گرفت
و در یک گوشه نشست .
پاهایش را در شکمش جمع کرد و سرش را به زونویش تکیه داد ،
خسته به نظر میرسید
خسته بود شاید از اینکه هر عشقی در زندگیش بود تنها یک احساس یک طرفه از قلب تنهایش بود .
#feels
عزیزان موسم جوش بهاره
چمن پر سبزه ، صحرا لاله زاره
دمی فرصت غنیمت دان درین فصل
که دنیای دنی بی اعتباره
به قبرستان گذر کردم صباحی
شنیدم ناله و افغان و آهی
شنیدم کله ای با خاک می گفت
که این دنیا نمی ارزد به کاهی
#feels
••••••••••••••••
@chips_mast
زمان در هرصورت میگذره .
بعضی وقتا خوب ؛ و تو جوری لبخند میزنی و کنار چشمان چروک میشه که میشه از چشمات خوند که خوشحالی از اینکه وجود داری و فقط میخایی زمان متوقف بشه تا لذت ببری ازش -
و بعضی وقتا بد ؛ قلبت درد میکنه
چشمات پر از قطرات اشک میشه و
ابروهات به هم نزدیک میشن
اون موقع چشمات میگن کاش زمان زود میگذشت خیلی زود و فقط همه چیز تموم میشد ؛
ولی زمان همچنان با سرعت خودش ادامه میده
و به ما کاری نداره