هدایت شده از نسل زد(:
این وجه از بزرگسالی متعجبم میکنه: اینکه دیگه درست شدن خیلی چیزها رو خودم نمیخوام، اینکه بعضی چیزها اونقدر که باید برام مهم نیستن و حتی اینکه دلم نمیخواد برای یهسری چیزها تلاش کنم.
مداد رنگی گمشده زیر درخت چنار
این وجه از بزرگسالی متعجبم میکنه: اینکه دیگه درست شدن خیلی چیزها رو خودم نمیخوام، اینکه بعضی چیزها
هنوز نتونستم این مدلی بشم ولی حتما به نفعه که برای یه سری چیزای بیخود غصه نخوریم
چجوری بعضیا میتونن هر بار که پیام میدی بهشون دقیقا یجور و بسیار غیرصمیمی جواب بدن ؟
مداد رنگی گمشده زیر درخت چنار
چجوری بعضیا میتونن هر بار که پیام میدی بهشون دقیقا یجور و بسیار غیرصمیمی جواب بدن ؟
دلم خواست اون چتو کامل پاک کنم
مداد رنگی گمشده زیر درخت چنار
برم شکارگاه ببینم
یه سریال عجیبیه
هدایت شده از مبتلایِ امید
سایهاش هنوز بزرگ و خنک بود. نسیمی که میان برگهایش میپیچید، بوی کودکیام را میداد.
نزدیکتر رفته و روی زمین نشستم تا کمی از خستگی پاهایم بعد از این همه راه رفتن، کم شود. به تنهاش تکیه دادم و دستم را روی سبزههای خنکِ زیر پایش کشیدم. همینطور که نوازششان میکردم و نگاهم بند شاخههای درخت بود، ناگهان انگشتهایم چیزی را لمس کرد. نگاهم را که به زمین دوختم، مداد رنگیِ صورتیای را دیدم که تنهاش خاکی و زخمی شده بود. از روی زمین برداشتمش تا دقیقتر ببینمش. همینطور که میان انگشتانم میگرداندمش، پرت شدم به سیزده سال پیش که هفت سال داشتم و زیر همین درخت چنار بازی میکردم. همان روزهایی که مداد رنگیِ صورتیام را گم کردم و تمام خانه و حیاط را برای پیدا کردنش زیر و رو کرده بودم! لبخندی زدم و خطاب به صورتیِ بودن ملیحش گفتم: "پس اینجا گمت کرده بودم، خوش برگشتی."
از قلب و قلم "رقیه برومند"
تقدیم به "مداد رنگی گمشده زیر درخت چنار"
مداد رنگی گمشده زیر درخت چنار
سایهاش هنوز بزرگ و خنک بود. نسیمی که میان برگهایش میپیچید، بوی کودکیام را میداد. نزدیکتر رفته
وای چه حس قشنگی داشتت حس خنکی و برگشت به خاطرات دور رو برام تداعی کرد
ممنون رقیه جان🧡🧡🧡