«چرا تنها نشستی؟
داشتم میرفتم یهو دیدم ع تنها نشستی یه گوشه»
این حرف مبینای چهار ساله بود
چقدر دلم میخواست بهش بگم مبینا بمون نرو من یه بغل و گوش شنوا میخوام، بمون:)
چوب ها میسوزند و آتش شعله ور را خلق میکنند
دیدن آتش و هوس نکردن برای در آغوش کشیدنش، غیر ممکن است.
یک روز....بلاخره این کار را خواهم کرد
اما چرا باید چیزی را دوست داشت که تو را به خاکستر تبدیل میکند و نفس های تورا میبلعد ؟؟
آتش،جنون،انسان،عشق....
همه حکایتِ یک چیزند
و من هم مانند همه، اسیر این حکایتام.
انگار این میل به نابودی، سرشت مشترک ماست.
انسانها واقعاً موجودات احمقیاند.
پس من چرا به این حماقت پایان نمیدهم؟
اگر قرار است چیزی مرا نابود کند،
ترجیح میدهم که آتش این لطف را در حقم بکند.
پس دستانم را برای درآغوشکشیدن آتش میگشایم.
یک روز...
نه.
همین امروز.
[𝙹𝚄𝙳𝚈]
چُوبشورِ𖠋
جعبهی پچپچ
آخی خودت نوشتی؟!
خیلی خفن و دلی بود🥲
🐌
اوهوممم
ممنان ، خوشحالم😭