eitaa logo
دلباخته ی چویا🧑🏻‍🦰🖤
27 دنبال‌کننده
121 عکس
79 ویدیو
1 فایل
این کانال مخصوص انیمه باز هاست. کپی حرامه.میدونم خودت با سلیقه تری.😉 اگه عضو هامون زیاد بشه بیشتر فعالیت میکنم. ممنون میشم برای دوستاتون هم این کانال رو بفرستید. من مالک این کانالم. اگه ایرادی از کانال دیدید به آیدیِ من پیام بدید. آیدیِ مالک: @sate93
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام بچه ها👋 چند تایی از شما در خواست کردین که رمان درست کنم و بزارم تو کانال. منم به در خواست شما احترام گذاشتم😘
سلام اسم من باربارا هست. من دختری ۲۰ ساله هستم. این داستان بر میگرد به ۱ سال پیش. من ۱۹ سالم بود و با داداشم رفته بودیم شهربازی. من انقدر خوشگل بودم که همه ی پسرا نگاهشون رو به من میدوختند. من هم خیلی خجالت میکشیدم و داداشمم غیرتی بود. خلاصه که یکی اومد و یک چیزی گذاشت تو دستم. اون یک کاغذ بود. من هم با تعجب بهش نگاه کردم ولی هیچی نگفت و رفت. من اون کاغذ رو باز کردم و توش شماره ای نوشته بود. داداشم گفت این چیه؟ منم گفتم که یک تیکه کاغذ. گفت کی بهت داد؟ گفتم هیشکی ولی به زور ازم گرفت. وقتی شماره رو دید بشدت عصبانی شد و قاطی کرد. دست منو محکم گرفت و بردم خونه. گفت اینو کی بهت داد؟ منم گفتم نمیدونم. گفت پسره چه شکلی بود؟ گفتم دقیق نگاه نکردم. ولی دروغ گفتم. اون پسر نگاهی سرد داشت،اون مثل پسرای دیگه نبود. اصلا به من چشم ندوخت و اصلا چشماش از دیدن من برق نمیزد. برام عجیب بود. پسرای دیگه وقتی نگام میکردن حس بدی بهم دست میداد،ولی این... فرق داشت. حس عجیبی بود. وقتی داداشم با اون شماره تماس گرفت هیشکی گوشی رو بر نداشت. عصبانی شد و کاغذ رو مچاله کرد. من کاغذ رو گرفتم و نزدیک های نصف شب که داداشم خواب بود تماس گرفتم. جواب داد😳 تعجب کردم که داداشم زنگ زد جواب نداد ولی من... ناشناس:الو من:ا..ل..و... ناشناس:سلام من:سلام،شما؟ ناشناس:نمیدونی من کی هستم؟ من:نه نمیدونم صداش آشنا بود اما نشناختمش. ناشناس:باشه،پس خدافظ. من:نههههه،ص..ب..ر کن. ناشناس:بله،چیکار داری؟ من:تو کی هستی؟صدات آشناست اما یادم نمیاد. ناشناس:خودت میفهمی. من:نهههه،قطع نکن. تماس پایان یافت. من نمیدونستم ناشناس کیه؟ عجیب تر اینه که منو میشناخت😵‍💫 نگفت کیه ولی... صداش آرامش خاصی بهم میداد... کلی تحقیق کردم که من با کدوم پسری صمیمی شدم... اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم. بعد از ۲ ماه خیلی ناراحت شدم که اون منو میشناخت اما من نه... ولی یهو یادم اومد....‌..‌‌ اون........ همون پسری بود که باهاش دوست بودم🤯 باورم نمیشد. اون همونی بود که باهاش دوست بودم اما داداشم بخاطر غیرتی که روی من داشت جدامون کرد. بهش سریع زنگ زدم. برداشت😲 بهش گفتم... من:من...من میدونم تو کی هستی😵‍💫 ناشناس:منتظر جوابت بودم،حالا من کی هستم؟ من:تو.....تو همونی هستی که قبلا باهات دوست بودم. ناشناس:👏👏👏👏 من:درسته؟ همینطور که نفس نفس میزدم گفت.... ناشناس:آفرین،خوب به یادت موندم. من که کلی استرس داشت گفتم... من:بببببخشید😖 ناشناس:چرا؟ من:چچچچون داداشم باعث شد... ناشناس:بسهههه من:😧 ناشناس:تقصیر تو نبود که داری عذر خواهی میکنی. من:اما... ناشناس:اَمایی وجود نداره. من:یعنی هنوز دوستم داری؟ ناشناس:هنوز یک حس هایی دارم. من:یعنی میتونیم باهم... ناشناس:اگرم باشیم داداشت نمیزاره. من:اگه داداشم رو راضی کنم چی؟ ناشناس:نمیشه‌ من:اوکی بای ناشناس:نه صبر ک... تماس پایان یافت من:😢 صبح شد و داداشم بیدار شد. من سیگاری رو که از مامان و بابا قایم میکرد رو تو دستم داشتم و جلوی داداشم ایستاده بودم. داداشم:ت...تو،چجوری پیداش کردی؟😱 من:خیلی آسون بود😄 داداشم:بدش به من. و من یه لگد به شکم داداشم زدم. داداشم:چرا...چرا داری این کارو میکنی؟ من:همون طور که تو دلیلی نداشتی رابطه ی بین من و اون رو خراب کنی. داداشم:هنوز از فکر اون در نیومدی؟ من:نهههه،نمیتونممممم داداشم:منو لو میدی؟ من:نه تا وقتی که بزاری دوباره باهاش برگردم. داداشم:باشه،تسلیمم🙌 من:خوبه داداشم تصمیم گرفت دیگه به رابطمون گیرنده و من هم سیگار کشیدنش رو لو ندادم. و من و دوستم به هم برگشتیم☺️
دلباخته ی چویا🧑🏻‍🦰🖤
سلام اسم من باربارا هست. من دختری ۲۰ ساله هستم. این داستان بر میگرد به ۱ سال پیش. من ۱۹ سالم بود و ب
راضی بودید؟ اگه رمان های بیشتری میخواهید به آیدی من پیام بدید و مدل رمانتون رو بگید😊 کلی زحمت میکشم تا شما رو راضی نگه دارم😉 یعنی با این زحمت هایی که میکشم نباید ۳۰ تایی بشم؟🥲 آیدیم:@sate93
بای بای🫡
رضایت گلمون از رمانمون🥰 خیلی انرژی گرفتم😃
اسم من روبی هست. من ۲۲ سالمه. یک روز رفته بودم به یک کافه ای و روی میزی نشستم. یک پسری اومد جلوی من دستم رو گرفت و گفت دوست دارم. من شوکه شدم.😳 حالم بد شد و غش کردم. خواهرم اومد و من رو بغلم کرد و بردم بیمارستان. وقتی به هوش اومدم دیدم که بهم سرم وصله و خواهرم کنارمه. به خواهرم گفتم... من:چیشد؟ خواهرم:یادت نمیاد؟ من:نه،فقط تا اونجایی رو یادم میاد که اون به من گفت دوست دارم. خواهرم:اون کی بود؟ من:نمیدونم،داشتم قهوه میخوردم که یهو یکی اومد دستامو گرفت و گفت دوست دارم. خواهرم:واقعا ندیدی؟ من:نه بخدا. خواهرم:ولی من شاید بدونم اون کیه! من:به نظرت کیه؟ خواهرم:یادم میاد یه هم دانشگاهی داشتم که از من خوشش میومد. من:خب. خواهرم:اون یکبار بهم اعتراف کرد و من بهش محل نزاشتم،اون خیلی ناراحت شد و نمیدونست من یک خواهر دارم. من:یعنی چی؟ خواهرم:شاید تورو با من اشتباه گرفت. من:شاید. بالاخره یک نفس راحت کشیدم،چون من اصلا با کسی دوست نبودم. خواهرم به هم دانشگاهیِ قدیمیش زنگ زد. جواب داد🤯 خواهرم:الو هم دانشگاهی:الو خواهرم:سلام هم دانشگاهی:سلام خواهرم:میگم هم دانشگاهی:بگو خواهرم:تو تو کافه به خواهرم اعتراف کردی؟ هم دانشگاهی:مگه اون تو نبودی؟؟؟؟ خواهرم:نه من یک خواهر کوچیک ترم دارم. هم دانشگاهی:راستش من از اون خوشم اومده🙂 چون صدا رو بلندگو بود من شنیدم و از خجالت آب شدم🫠 خواهرم:چی میگیییی؟ هم دانشگاهی:من دوستش دارم. من گوشی رو برداشتم من:ا..ا..ل..و هم دانشگاهی:الو من:سل..ام هم دانشگاهی:سلام من:تو اونی بودی که توی کافه به من اعتراف کردی؟ هم دانشگاهی:آره،مگه چیشد من از شوکه شدن جیغ زدم و گوشی رو پرت کردم. خدا رو شکر گوشی سالم موند ولی تماس قطع شد‌. بعد خواهرم با هم دانشگاهیش نقشه ریختن تا مارو باهم آشنا کنن. خواهرم من رو برد به کافی شاپ و برای من قهوه سفارش داد و گفت... خواهرم:من کار مهمی دارم باید برم. من:یعنی چی؟ خواهرم:خداحافظ. من:نه نرووووو تق صدای در اومد و خواهرم رفت. دوباره همون پسره اومد. اون گارسون کافه بود. من از خجالت آب شدم. هم دانشگاهی:ببخشید یهویی شد،شوکه شدی نه؟ من:اشکالی ن..داره،چطور میشه شوکه نشی؟ هم دانشگاهی:ببخشید من:خواهش باهم صحبت کردیم و باهم قرار گذاشتیم😊 پایان🥳
تلخم همچو شراب🍷🥀
مثل اینکه رمان دوست ندارید😞