eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
54 دنبال‌کننده
48 عکس
2 ویدیو
1 فایل
اینجا همه‌چیز از جنس سیگاره؛ نوشته‌ها، عکس‌ها، آهنگ‌ها، آدم‌ها، شعرها، فیلم‌ها، کتاب‌ها. این سیگارها دود نمیکنن اما ما ذراتشون رو توی وجودمون فرو میبریم و بعد فوت میکنیم بیرون. https://abzarek.ir/service-p/msg/4298732 تاریخ آغاز: ۷ شهریور ۴۰۴
مشاهده در ایتا
دانلود
همراه آفتاب دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی زنهار بدی مکن که نکرده ست عاقلی -سعدی
همراه آفتاب جوانی وقتی جوانه میزد در من نهال عشق دست دلم به دامن شعرش رسیده بود. میخانه غزل! شعری که عشق، گرم و درخشان چو آفتاب از مشرق طلایی آن سر کشیده بود. شعری که آن زمان و همیشه در چشم من ز رحمت محض آفریده بود. پر میکشید روح پر از التهاب من از تشنگی به سوی غزل های او نخست در مکتب محبت او حرف عشق را تا درس پاک سوختن، آموختم درست. در دفتر ستایش نیکویی، در نامه پرستش زیبایی، آموختم چگونه به محبوب بنگرم! آموختم چگونه به سودای یک نگاه از جان و مال و زندگی خویش بگذرم آموختم چگونه در پیش او بمیرم و دم برنیاورم! آموختم چگونه بر اندام واژه ها از سوز آرزو آتش در افکنم آموختم که شور درون را شیرین بیان کنم همراه آفتاب جوانی، ان عاشقانه های دلاویز آرام چون نسیم در تار و پود جان و دل من وزیده بود. زان پس که هرچه قول و غزل داشت، همچو جان در پرده های حافظه در خاطرم نشست؛ راه مرا به بوی گلستان خویش بست! چندی در آن بهشت طربناک مست مست چون او برفت دامنم از بوی گل ز دست. دریایی از لطافت و دنیایی از هنر آمیخته به آن سخنان گزیده بود اما تمام عمر من بودم و هوای خوش بوستان او روشن ترین ستاره در کهکشان او آرام جان و انس دل و نور دیده بود. در نغمه های بر شده از ساز جان او، آیین رستگاری انسان، درین جهان گلبانگ آدمیت قانون مردمی راه رهایی بشریت دنیای آرمانی در شان آدمی گفتی مگر کلام و پیام پیمبران در گوهر زبان و بیانش دمیده بود او پادشاه ملک سخن بود، بی گمان روی زمین گرفته به تیغ سخنوری با منکرش بگو که بیا روبرو کنیم! با مدعی بگو بنشیند به داوری حیران بی نیاز اوییم که با نیاز وجه کفاف بود اگر نامعنیش سیمرغ بود و قاف قناعت نشیمنش با دست سلطنت که بر اقلیم شعر داشت؛ پای ریاضتش همه در قید دامنش! میگفت با غرور: گویی ام که سوزنی از سفله ای بخواه چون خارپشت بر بدنم موی، سوزن است! صد ملک سلطنت به بهای جوی هنر منت بر آنکه میدهد و حیف بر من است! روحی بزرگ در تن او آرمیده بود طبعی بلند، پاک، آزاده همای آفتاب ولیکن افتاده همچو خاک! هرگز کسی نبود چو او در سخن دلیر حق گوی و حق پذیر میگفت شاه را در پرده نصیحت و مهر و فروتنی بخت تو هم بلند که هم عصر با منی آن شاعر رونده بیدار ره شناس تنها همین نه راهبر نوجوانیم همواره و هنوز و همیشه آموزگار در سفر زندگانیم بانگ بلند اوست، از پشت قرن ها دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی زنهار بد مکن که نکرده ست عاقلی بانگ بلند اوست که اینک جهانیان هرجا به احترام از او نام میبرند فرزندگان یک پدر و مادرند خلق اعضای یک تن اند، که یک پیکرند از یک تبار و یک گهرند و برابرند از یکدیگر نه هیچ فروتر نه برترند در روزگار ما که بنی آدم چون گرگ یکدیگر را هر روز میدرند؛ بر من چو آفتاب جهانتاب روشن است دنیا به این تباهی و درماندگی نبود یک بار اگر نصیحت او را شنیده بود!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حافظ
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم -حافظ
روح رویایی عشق، از بر چرخ بلند جلوه ای کرد و گذشت؛ شور در عالم هستی افکند. شوق در قلب زمان موج زنان، جان ذرات جهان در هیجان، ماه و خورشید دو چشم نگران، ناگهان از دل دریای وجود، گوهری کز صدف مکان بیرون بود؛ به جهان چهره نمود! پرتو طبع بلندش ز تجلی دم زد هرچه معیار سخن بر هم زد تا گشود از رخ اندیشه نقاب هرچه جز عشق فروشست به آب! شعر شیرینش آتش به همه عالم زد! میچکد از سخنش آب حیات، نه غزل، شاخه نبات! چشم جان بین به کف آوردم ای چهره دوست! دیدن جان تو در چهره شعر تو نکوست. این چه شعرست که صد میکده مستی با اوست! مست مستم کن از این باده به پیغامی چند زان همه گم شدگان لب دریا به یقین خامی چند کس بدان منصب عالی نتوانست رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند مگرم همت عشق تا بیاموزد راه نه تو خود گفتی و شعر تو بر این گواه: بر سر تربت ما چون گذری همت خواه! حافظ از مادر گیتی به چه طالع زادست؟ طایر گلشن قدس. اندرین دامگه حادثه چون افتادست؟ من درین آینه غیبت نما مینگرم خود از این طالع فرخنده نشانی داده ست رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم نه همین مقصد خود را ز عدم تا به وجود نقش مقصود همه هستی را ز ازل تا به ابد عشق میپندارد. آری آری سخن عشق نشانی دارد رهرو منزل عشق فاش گوید که ز مادر به چه طالع زادم: بنده عشقم و از هردو جهان آزادم! ای خوشا دولت پاینده این بنده عشق که همه عمر بود بر اسر او فر همای. خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای بنده عشق بود همدم خوبان جهان شاه شمشادقدان، خسرو شیرین دهنان بنده عشق چه دانی که چه ها میبیند در خرابات مغان نور خدا میبیند بنده عشق چنان طرح محبت ریزد کز سر خواجگی مکان برخیزد! باده بخشند به او، با چه جلال و جبروت ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت! بنده عشق ندارد به جهان سودایی از خدا میطلبد صحبت روشن رایی! آنک آن شاعر آزاده آزاده پرست، عاشق شادی و زیبایی و مهر که وضو ساخته از چشمه عشق چار تکبیر زده یکسره بر هرچه که هست چون سلیمان جهان است، ولی باد به دست! تاجی از سلطنت فقر به سر کاغذین جامه آغشته به خونش در بر، تشنه صحبت پیر گر ز مسجد به خرابات رود خرده مگیر! همچو جامش لب اگر خندان است؛ دل پر خونش اندوه عمیقی دارد. بانگ برمیدارد: عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت! که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت. من اگر نیکم اگرر بد تو برو خود را باش هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت نه من از پرده تقوی به در افتادم و بس پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت! سر تسلیم من و خشت در میکده ها مدعی گر نکند فهم سخن، گو سرو خشت! یک سخن دارد اگر دارد صدگونه بیان همه روی سخنش با انسان کمتر از ذره نه ای، پست مشو، مهر بورز تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان! گل به یک هفته فرو میریزد سنگ میفرساید آدمی میمیرد نام را گردش ایام مدام زیر خاکستر خاموش فراموشی میپوشاند شعر حافظ اما، هرچه زمان میگذرد تازه تر، با طراوت تر، گویاتر، روح افزاتر رونق و لطف دگر میگیرد! لحظه هاییست که انسان خسته ست خواه از دنیا، از زندگی، از مردم گاه حتی از خویش! نشود خوشدل با هیچ زبان نشود سرخوش با هیچ نوا نکند رغبت بر هیچ ککناب نه رسد باده به دادش نه برد راه به دوست راست گویی، همه غم های جهان در دل اوست! چه کند آن که به او این همه بیداد رسد؟ باز هم حافظ شیرین سخن است؛ که به فریاد رسد! چز حریمش نبود هیچ پناه نیک بخت آن که بدو یابد راه چاره ساز است به هردرد که مرهم با اوست به خدا همت پاکان دو عالم با اوست ای همه اهل جهان، ای همه اهل سخن آیا این معجزه نیست! کس بدان گونه که بایست، نخواهد دانست، این پیام آور عشق، چه هنرها کرده ست. به فضا در نگرید! آسمان را که زخمخانه حافظ قدحی آوردست.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا