بچهها، ایشون جزو شاهکارترین چیزاییه که میتونید تو این ایام بشنوید. بسیااار توصیه میکنم که از دستش ندید :)
به قاب عکسهای روی دیوار روبهروی حیاط کافه نادری نگاه میکنم و نفس کشیدن دیوانهوارتر از هر وقت دیگری میشود؛ چه نامهایی، خدای من! چه خاطراتی، چه خاطراتی!
هدایت کابوسهایش را با همین سنگفرشها درمیان میگذاشته. فروغ چای جمعه عصرهایش را گوشهی همین قهوهخانهها مینوشیده. نیما بار چندین قرن بر روی شانههایش را به دیوارهی همین پیادهروها تکیه میداده. سیمین گرد و خاک دامنش را کنار همین خیابانها میتکانده. جلال دستنویسهایش را پشت همین میزها مرتب میکرده. بهرام در شبهای جنون همین گذرها را هزارباره طی میکرده. شاملو سیگارهای شبانهاش را سر همین کوچهها میگیرانده.