چرا جایگاه ایران همواره محل مناقشه بوده است؟
استقلالخواهی در ایران فقط واکنشی به دخالت خارجی، از اشغال تا دیگر بحرانهای سیاسی نبوده. ریشه عمیقتری دارد. برای فهم آن باید پرسید چرا در بعضی کشورها وابستگی امنیتی یا سیاسی مسئله بزرگی نیست، اما در ایران استقلال به یک ارزش جدی و حتی گاهی مقدس تبدیل شده است. پاسخ را باید در ترکیب تاریخ، جغرافیا، تجربههای خارجی و تصویری که ایرانیان از جایگاه خود در جهان داشتهاند، دید.
ایران برخلاف بسیاری از کشورهای جدید، هویت خود را فقط از مرزهای سیاسی امروز نگرفته است. برای بسیاری از ایرانیان، ایران فقط یک کشور معمولی در میان کشورهای دیگر نیست. ایران با یک حافظه تاریخی طولانی، تجربه دولتداری چند هزار ساله، فرهنگ متمایز و سابقه امپراتوری، خودش را صرفاً یک واحد سیاسی جدید نمیبیند، بلکه خود را تدوام یک واحد تاریخی میداند.
مسئله، تصور ایران از جایگاه خودش در جهان است. درواقع یکی از ریشههای اصلی مسئله استقلال در ایران، فقط ترس از دخالت خارجی نیست. یک سوال عمیقتر هم وجود دارد:« ایران در جهان چه جایگاهی برای خود قائل است، و قدرتهای بزرگ حاضرند چه جایگاهی به آن بدهند؟» بسیاری از اختلافات ایران با قدرتهای بزرگ دقیقاً از همینجا شروع میشود.
از نگاه بخشی از سیاستمداران خارجی، ایران باید محدودیتهای یک قدرت متوسط منطقهای را بپذیرد. یعنی بداند که در نظام جهانی، وزن کشورها برابر نیست و هر کشوری باید متناسب با قدرت اقتصادی، نظامی و سیاسی خود نقش بازی کند.
در این بین ترجمه این دیدگاه در بخش مهمی از جامعه و نخبگان ایرانی اینگونه بوده است که:«قدرتهای بزرگ میخواهند جایگاه ما را برایمان تعیین کنند.» و این همان نقطهای است که مسئله استقلال از یک موضوع امنیتی فراتر میرود و به مسئله هویتی تبدیل میشود.
وقتی چنین نگاهی وجود داشته باشد، مسئله استقلال فقط این نیست که چه کسی حکومت میکند. مسئله عمیقتر میشود: چه کسی حق دارد درباره سرنوشت این واحد باارزش تاریخی تصمیم بگیرد؟ این سوال فقط درباره قدرتهای خارجی هم مطرح نشده. در این قالب حتی حکومتهای داخلی هم در امان نیستند. با باور به اینکه ایران به عنوان یک واحد تاریخی و ملی، هویتی مستقل از حکومتها دارد. حکومتها تغییر میکنند، اما «ایران» باقی میماند.
به همین دلیل همانطور که دخالت یک قدرت خارجی میتواند به عنوان نقض حق تعیین سرنوشت دیده شود، یک حکومت داخلی هم اگر از نظر بخشی از جامعه مشروعیت نداشته باشد، ممکن است متهم شود که حق تصمیمگیری درباره سرنوشت کشور را ندارد.
اینجا استقلال به مسئلهای فراتر از سیاست خارجی تبدیل به مسئله مشروعیت و مالکیت سیاسی بر کشور می شود. اینکه چه کسی نماینده واقعی ایران است، همیشه محل اختلاف بوده است. درنتیجه حکومت داخلی باید بتواند حق تصمیمگیری خود درباره این واحد تاریخی را توجیه کند.
در نهایت، مسئله اصلی ایران همیشه پیدا کردن تعادل میان دو واقعیت بوده است: ۱.تکیه بر تاریخ و هویت خود، بدون آنکه گذشته جایگزین ساختن قدرت واقعی شود. ۲. تلاش برای داشتن جایگاهی متناسب با ظرفیتهای تاریخی، جغرافیایی و انسانی کشور، بدون نادیده گرفتن محدودیتهای واقعی نظام جهانی.
درواقع مشکل تاریخی ایران تا حدی این بوده که گاهی تصویری که از جایگاه خود داشته، از توان واقعیاش جلوتر بوده است. ایران خود را شایسته نقش بزرگتری میدانسته، اما ابزارهای لازم برای تحمیل آن نقش همیشه وجود نداشته است.
چرخه تاریخی ایران: از نیاز به قدرتهای بزرگ تا تلاش برای استقلال
هیچ کشوری در دنیای واقعی کاملاً تنها رشد نکرده است. بنابراین مسئله، اصل همکاری با قدرتهای بزرگ نیست. مسئله این است که آیا یک کشور میتواند از یک قدرت بزرگ بهعنوان ابزار استفاده کند، یا در نهایت خودش به ابزاری برای اهداف آن قدرت تبدیل میشود.
مرز میان این دو بسیار باریک است. ایران در دو قرن اخیر بارها با همین سوال روبهرو شده است:«اگر از قدرتهای بزرگ فاصله بگیریم، آیا ضعیف و آسیبپذیر نمیشویم؟ اگر به آنها نزدیک شویم، آیا استقلالمان تهدید نمیشود؟»
این یک انتخاب ساده بین خوب و بد نیست. انتخاب میان دو خطر است. خطر اول اینجاست که آنقدر تنها بمانی که قدرت کافی برای دفاع از خود نداشته باشی. خطر دوم هم از آنجایی میآید که آنقدر به دیگری تکیه کنی که روزی نتوانی مسیر خودت را انتخاب کنی.
اگر بخواهیم ریشهای نگاه کنیم، مشکل تاریخی ایران این نبوده که دولتهای مختلف نمیدانستند چه میخواهند. مشکل این است که معادلهای که باید حل میکردند، ذاتاً پر از تضاد بوده است. ایران در موقعیتی قرار نداشت که بتواند بهسادگی بگوید: «ما کاری به دیگران نداریم و دیگران هم کاری به ما ندارند.» برخی کشورها شاید بتوانند چنین مسیری را انتخاب کنند، اما ایران به دلیل موقعیت جغرافیایی، منابع، تاریخ و جایگاه منطقهای خود، تقریباً همیشه در محاسبات قدرتهای بزرگ حضور داشته است.
مشکل از جایی شروع میشود که برای رسیدن به استقلال، به چیزهایی نیاز دارید که خودتان به تنهایی ندارید. یک کشور برای اینکه واقعاً مستقل باشد، باید قدرتمند باشد. قدرت هم فقط با حرف و شعار ساخته نمیشود، به اقتصاد، فناوری، ارتش، سرمایه و ارتباط با جهان نیاز دارد. پس برای قوی شدن، نیاز دارید با دیگران کار کنید.
اینجاست که تناقض شروع میشود. کشوری که میخواهد روی پای خودش بایستد، مجبور است با دیگران کار کند. اما همان چیزی که به او قدرت میدهد، ممکن است تبدیل به نقطه ضعفش شود.
چون قدرتهای بزرگ هیچوقت فقط از روی دوستی همکاری نمیکنند. آنها هم منافع خودشان را دارند. رابطهای که امروز به یک کشور کمک میکند قویتر شود، ممکن است فردا تبدیل به اهرمی برای فشار بر همان کشور شود.
درواقع مشکل کشورهای متوسط مثل ایران این است که برای رشد، به قدرتهای بزرگ نزدیک میشوند، اما وقتی نزدیک شدند، فاصله گرفتن هزینه پیدا میکند. درچنین شرایطی قدرت بزرگ معمولاً بیشتر از تو ابزار فشار دارد، چون اقتصاد، فناوری، بازار یا شبکه متحدان گستردهتری دارد.
این همان چرخهای است که بارها در تاریخ ایران تکرار شده: ایران ضعیف است، برای تقویت خودش به یک قدرت خارجی نزدیک میشود، قدرت میگیرد، بعد که میخواهد مستقلتر عمل کند، میفهمد آن رابطه فقط کمک نبوده، بلکه وابستگیهایی هم ایجاد کرده است. درنتیجه پروژه ناکام میماند.
به همین خاطر سیاست خارجی ایران همیشه بین «ترس از تنها ماندن و ضعیف شدن» و ترس از «نزدیک شدن و وابسته شدن» حرکت کرده است. هنر سیاست خارجی شاید همین باشد که نه آنقدر از جهان فاصله بگیری که قدرت ساختن را از دست بدهی، نه آنقدر به دیگران تکیه کنی که اگر روزی کنار رفتند، خودت هم فرو بریزی.
غفلت موعودگرایی و روشنفکری از جغرافیا، تاریخ و هویت ایران
یکی از مهمترین کاستیهای دو جریان اثرگذار در اندیشه معاصر ایران، یعنی موعودگرایی و روشنفکری، بیتوجهی یا کمتوجهی به جایگاه جغرافیای ایران، بستر تاریخی تحولات آن و تداوم هویت ایرانی است. هرچند این دو جریان از حیث مبانی معرفتی، اهداف و روششناسی تفاوتهای بنیادین دارند، اما در یک نقطه به یکدیگر نزدیک میشوند و آن، غفلت از واقعیت تاریخی و تمدنی ایران است. نتیجه این غفلت آن بوده که هر دو جریان، در تحلیل مسائل ایران، بیش از آنکه از منطق درونی جامعه ایرانی و اقتضائات تاریخی آن آغاز کنند، به الگوهایی بیرون از تجربه تاریخی ایران تکیه کردهاند.
موعودگرایی، بهویژه در قرائتهای افراطی خود، بیش از آنکه به ظرفیتهای تاریخی، جغرافیایی و تمدنی ایران توجه کند، افق تحلیل خود را در آیندهای آرمانی و تحقق جامعه موعود جستوجو میکند. در چنین نگاهی، مسائل ایران عمدتاً در چارچوب تحقق وعدههای آخرالزمانی تفسیر میشوند و تاریخ ایران، با همه فراز و فرودهای آن، اهمیت ثانویه پیدا میکند. این رویکرد، هرچند میتواند انگیزههای دینی و اخلاقی مهمی ایجاد کند، اما در بسیاری از موارد، از فهم الزامات تاریخی و تمدنی ایران بازمیماند و توان کافی برای ارائه راهحلهای متناسب با واقعیتهای این سرزمین را ندارد.
در سوی دیگر، بخش مهمی از جریان روشنفکری ایران نیز، بهویژه از دوره قاجار به بعد، چارچوبهای مفهومی خود را عمدتاً از تجربه تاریخی غرب اقتباس کرده است. بسیاری از مفاهیمی چون دولت، ملت، توسعه، آزادی، سکولاریسم و مدرنیته، بدون آنکه نسبت آنها با تاریخ و ساختار اجتماعی ایران بهطور دقیق بررسی شود، بهعنوان معیار تحلیل جامعه ایرانی به کار گرفته شدند. در نتیجه، گاه مسائل ایران نه از دل تاریخ و جغرافیای آن، بلکه از خلال الگوهای نظری وارداتی فهم و تفسیر شدند. این وضعیت موجب شد که بخشهایی از روشنفکری ایرانی، پیوند خود را با حافظه تاریخی و تجربه تمدنی ایران تضعیف کند و نتواند بسیاری از ویژگیهای منحصربهفرد جامعه ایرانی را توضیح دهد.
در حالی که جغرافیای ایران، صرفاً یک محدوده سرزمینی نیست، بلکه یکی از مهمترین عوامل شکلدهنده تاریخ، فرهنگ، سیاست و امنیت این سرزمین بوده است. موقعیت ایران در چهارراه ارتباطی شرق و غرب، تنوع اقلیمی، همسایگی با حوزههای تمدنی گوناگون و قرار گرفتن در مسیرهای بزرگ تجاری، همواره در شکلگیری دولت، اقتصاد، فرهنگ و هویت ایرانی نقش تعیینکننده داشته است. همچنین، تاریخ ایران نیز صرفاً مجموعهای از رویدادهای گذشته نیست، بلکه تجربهای انباشته است که الگوهای کنش، شیوههای حکمرانی، نظامهای ارزشی و ظرفیتهای تمدنی ایرانیان را شکل داده است. هویت ایرانی نیز حاصل تداوم تاریخی این تجربه و محصول تعامل میان عناصر ایرانی، اسلامی و منطقهای است و نمیتوان آن را به یکی از این عناصر فروکاست.
از این منظر، هر نظریهای که بخواهد مسائل ایران را بهدرستی تبیین کند، ناگزیر است این سه مؤلفه بنیادین، یعنی جغرافیای ایران، تاریخ ایران و هویت ایرانی را بهصورت همزمان در کانون تحلیل خود قرار دهد. نادیده گرفتن هر یک از این عناصر، به کاهش قدرت تبیینی نظریه و فاصله گرفتن آن از واقعیتهای جامعه ایرانی میانجامد. بر همین اساس، رویکرد تمدنگرایی بر آن است که فهم ایران تنها در پرتو پیوند میان این سه مؤلفه امکانپذیر است. در این چارچوب، ایران نه صرفاً یک دولت، نه فقط یک فرهنگ و نه تنها یک جامعه دینی، بلکه یک واحد تاریخی و تمدنی است که استمرار آن بر پایه تعامل دائمی جغرافیا، تاریخ و هویت شکل گرفته است. از اینرو، هر گونه نظریهپردازی درباره آینده ایران، اگر این سه بنیان را نادیده بگیرد، در فهم واقعیتهای این سرزمین و ارائه راهبردهای مؤثر با محدودیتهای جدی مواجه خواهد شد.
مطالعات تمدنی
این کانال بستری است برای گفتوگو و تأمل پیرامون مسائل تمدنی؛
از مبانی نظری و مفاهیم بنیادین، تا راهبردهای عملی در جهان معاصر.
اینجا به دنبال پیوند زدن اندیشه، تاریخ و آینده هستیم؛
تا چشماندازی نو برای ایران در برابر تمدن مدرن ترسیم شود.
https://eitaa.com/civilization_studies
نقد و بررسی کتاب جدید محسن میلانی؛
از «جزیرۀ ثبات» تا «جنگ سردِ خاورمیانه»
کتاب میلانی هم برای فهم گذشتهای که ما را به اینجا رسانده ضرورتی اجتنابناپذیر دارد و هم چراغی است برای خوانشِ منضبطِ آشوبهای کنونی غرب آسیا.
تمام متن:
ibna.ir/x6H3Q
خلاصه بررسی کتاب:
در میان انبوه آثاری که با موضوع ایران، ایالات متحده و خاورمیانه به زیور طبع آراسته میشوند، به ندرت میتوان اثری یافت که همزمان تبارشناسی تاریخی روابط تهران و واشنگتن را به شکلی جدی مد نظر قرار دهد، از ورطهی وقایعنگاریِ روزمره مصون بماند و برای مخاطبان عام و نخبگان آکادمیک به یک اندازه رهگشا باشد. کتاب متأخر دکتر محسن میلانی با عنوان «ظهور ایران و رقابت با آمریکا در خاورمیانه» (Iran’s Rise and Rivalry with the US in the Middle East) از این منظر اثری شایان توجه است.
محسن میلانی، استاد سیاست بینالملل و مدیر مرکز مطالعات راهبردی دانشگاه فلوریدای جنوبی، پیشتر با کتاب مرجع «شکلگیری انقلاب اسلامی ایران» (The Making of Iran’s Islamic Revolution) خود را به عنوان پژوهشگری طراز اول در تبیین گذار قدرت در ایران معرفی کرده بود. او که دههها بر شکافهای ساختاری سیاست در ایران متمرکز بوده، اکنون در این اثر جدید که توسط انتشارات Oneworld منتشر و ترجمه فارسی آن به همت نشر نگارستان اندیشه در دست انتشار است، در پی تبیین این پرسش بنیادین است: ایرانِ پس از ۱۳۵۷ چگونه توانست علیرغم تحریمهای فرساینده، انزوای سیستماتیک و تقابل با ابرقدرت جهانی، به بازیگری تعیینکننده در جغرافیای سیاسی غرب آسیا بدل شود؟
میلانی برای این واکاوی، نقطه عزیمت خود را نه بر سال ۱۳۵۷، که بر افقی دورتر بنا میکند: از نظم مستقرِ آمریکایی در عصر پهلوی دوم و پیامدهای کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا جراحتهای ناشی از مداخلات خارجی و ریشههای دوانده در بستر ضدآمریکاییگری. این رویکردِ تبارشناسانه هوشمندانه است؛ چرا که نشان میدهد تخاصم میان تهران و واشنگتن را نمیتوان صرفاً به مثابه پدیدهای برآمده از بطن ایدئولوژی انقلابی تقلیل داد.
میلانی معتقد است که ریشههای بلندپروازیهای منطقهای ایران و حتی تمایل به ایفای نقش «ژاندارم منطقه»، رگههایی از تداوم را از دوران پیش از انقلاب به ارث برده است، با این تفاوت که پس از انقلاب، این نقش در تضاد کامل با منافع غرب تعریف شد. نویسنده بدون غرق شدن در جزئیات ملالآور، خواننده را از دالانهای بحران گروگانگیری، جنگ هشتساله (به مثابه بوته آزمایش نظامیگری نوین)، تهاجم ۲۰۰۳ آمریکا به عراق و در نهایت پروندههای پیچیده لبنان، سوریه، یمن و غزه عبور میدهد. این ایجاز تحلیلی، ساختار و استدلال کلان اثر را بدون افشای زودهنگام ظرایف هر فصل، به خوبی ترسیم میکند.
گزاره مرکزی کتاب، صریح و تأملبرانگیز است: رفتار جمهوری اسلامی در منطقه را باید در پرتو دو غایت بنیادینِ «قدرت» و «بازدارندگی» بازخوانی کرد. میلانی در فصول میانی کتاب به تفصیل شرح میدهد که چگونه ایران، با درک محدودیتهای خود در جنگهای کلاسیک (برآمده از تجربه جنگ با عراق)، به سمت «جنگ نامتقارن» و تشکیل «شبکه نفوذ» حرکت کرد.
این اثر برای دانشجویان علوم سیاسی، پژوهشگران خاورمیانه و روزنامهنگاران بینالمللی، منبعی سودمند و بصیرتافزاست. امتیاز اصلی آن در تلفیقِ تاریخ، نظریه و تحلیلِ موردی نهفته است. کتاب میلانی هم برای فهم گذشتهای که ما را به اینجا رسانده ضرورتی اجتنابناپذیر دارد و هم چراغی است برای خوانشِ منضبطِ آشوبهای کنونی غرب آسیا. اگر ترجمه فارسی این اثر با دقتی که درخورِ نام نویسنده و ناشر است منتشر شود، بیشک به یکی از مراجع اصلی در حوزه مطالعات استراتژیک ایران بدل خواهد شد؛ کتابی که به ما یادآوری میکند در شطرنج قدرت در خاورمیانه، هیچ حرکتی بدون پیشزمینهی تاریخی و منطق بازدارندگی انجام نمیشود.
با من در رایاسپهران:
💠 Twitter | Instagram | Youtube | Linkedin | Academia 💠
خاورمیانه، ایران و پارادوکس چالدرانِ ثانی
مقاله ۱۳ آبان ۱۴۰۴
محمد علی دستمالی؛ عضو گروه یک و پژوهشگر مهمان ممتاز در گروه مطالعات جامعه و سیاست خارجی ترکیه
مقایسهی الگوهای تاریخی و معرفتی در جنگ چالدران و نبرد ۱۲ روزه، نشان میدهد که با وجود فاصلهی زمانی ۵۱۱ ساله، نقاط مشترک فراوانی برای بررسی و ارزیابی وجود دارد.
ایران در سال جاری، با یک نقطه عطف و بزنگاه استراتژیک روبرو شد. حملهی اسراییل و به عبارتی روشنتر، حملهی عمیق و گستردهی اسراییل و همدستانش به کشور ما، چنان واقعهی مهمی است که اثرگذاری آن فراتر از جنگ دو کشور بود و از بسیاری جهات، میتوان آن را یک واقعهی شگرف در تاریخ معاصر خاورمیانه تلقی کرد.
اغراق نیست اگر بگوییم، این نبرد حتی در مقایسه با جنگ ۸ سالهی ایران و عراق، مانند یک فیلم طولانی که با دُور تند و فستموشن پخش شده باشد، نشانهها و فاکتورهای بیشتری برای ارزیابی موقعیت کنونی ایران و منطقه در اختیارمان میگذارد. اما بگذارید سراغ جنگهای قدیمیتر و مهمتری برویم که از منظر تاریخ تحولات منطقه و اثرگذاری آن به ویژه بر ایران، شباهتهایی با نبرد ۱۲ روزه داشته است. در ادامه تلاش میکنم استدلالهای خود را روی این موضوع متمرکز کنم که چرا از دید من، نبرد ۱۲ روزه، شباهتهای مهمی با جنگ چالدران دارد.
پیامدها و دلایل شکست در چالدران
اگر به خاطر داشته باشید، جنگ چالدران در سال۹۲۰ هـجری قمری مطابق با سال ۱۵۱۴ میلادی روی داد. در این نبرد بزرگ، سپاه ایران به فرماندهی شاه اسماعیل صفوی جنگ را به سپاه عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم باخت. قبل از آن که به اجمال، به دلایل شکست شاه اسماعیل بپردازم، یک بار دیگر، پیامدهای آن شکست را یادآوری و بازخوانی کنیم:
سقوط موقت تبریز.
جداشدن همیشگی دیاربکر و بخشهای اصلی عراق کنونی از خاک ایران. (البته از دست رفتن مرعش، ارزنجان و البستان و بعدها سلیمانیه نیز اهمیت بالایی داشتند اما نه به اندازه دیاربکر)
تغییر راه تجاری شرق به غرب.
تغییر مسیر رقابت قدرت و آغاز سه سده رقابت عثمانی ـ صفوی.
شکست کاریزما و غرور شاه اسماعیل صفوی.
تبدیل همزمان خاک به مرز جغرافیایی و عقدینی بین ایران شیعی و عثمانی سنّی.
ممکن است هر تحلیلگری به زعم خود یک یا چند پیامد بالا را مهمتر تلقی کند. ولی به باور نگارنده، از میان عوامل بالا، جداشدن دیاربکر و بخشهای اصلی عراق از قلمرو ایران، بسیار مهمتر از دیگر عوامل هستند. چون در مقطع بعدی و در دوران شاه عباس و دیگران، بخشی از آن شکست جبران شد و تبریز باز هم به کنترل ایران درآمد. ولی اگر ایران در چالدران شکست نمیخورد، جغرافیای ژئوپلیتیکی امروز خاورمیانه و ایران بهکلی متفاوت بود.
در مقطع پیشاچالدران، مرز غربی ایرانِ صفوی تا منطقه دیاربکر، موصل، و حلب امتداد داشت. از آنجا تا ساحل مدیترانه (لاذقیه و طرابلس) راهی طولانی نبود و نزدیکترین مسیر زمینی ایران به مدیترانه از دست رفت. این خسران هنوز هم اهمیت خود را حفظ کرده و حتی پیش از سقوط بشار اسد، هیچکدام از کنشگران منطقه و فرامنطقه، تمایلی به اتصال ریلی ایران به سوریه و مدیترانه (از طریق خاک عراق) نداشتند. بنابراین در سناریوی فرضی پیروزی صفوی بر عثمانی در نبرد چالدران، مرز غربی ایران به جای دریاچه وان، تا سواحل شرقی مدیترانه (شام) امتداد مییافت و بعید نبود کنترل حلب، ادلب، و لاذقیه را نیز در اختیار بگیرد و به یک قدرت دریایی و تجاری مدیترانهای تبدیل میشد. (آیا میتوانست پس از پیروزی، آن قلمرو را برای همیشه حفظ کند؟ بحث دیگری است). پس قبول کنیم؛ نبرد چالدران، یک نقطه عطف مهم در تاریخ سرنوشت ایران است. حالا بگذارید به اصلیترین دلایل شکست بپردازیم:
فشار همزمان از دو سمت جغرافیایی به ایرانِ صفوی (ازبکهای سنّی از شرق و عثمانی سنّی از غرب).
تصور شاه اسماعیل صفوی از خود به عنوان یک بندهی شکست ناپذیر و سفارش شدهی الهی با کاریزمای همزمان دینی و سلطنتی.
ساختار قبیلهای سپاه صفوی در برابر سپاه منظم ینیچری عثمانی.
اتکای سیپاه صفوی به سواره نظام کماندار در برابر سپاه مجهز به تسلیحات باروتی عثمانی (توپ و تفنگ).
شباهتها و تفاوتها
آیا میتوان بین دو جنگ یعنی نبرد چالدران در ۱۵۱۴ میلادی و نبرد ۱۲ روزه در ۲۰۲۵ میلادی، شباهتهایی یافت که بشود بر مبنای آنها، احیانا به الگوهای تکرارشونده پی برد؟
در پاسخ باید گفت؛ صرف نظر از فاصلهی زمانی دور و دراز پانصد و چند ساله ساله بین این دو جنگ، دو تفاوت بسیار مهم در میان است:
اول این که این بار، حمله به ایران، از مبدا خارج از محیط پیرامونیاش صورت گرفت و از این جهت، با تمام حملات قبلی متفاوت بود.
دوم این که اتفاقا ایران از نظر قوای نظامی و تسلیحاتی، شرایط ویژهای داشت که با محرومیت و نداری دوران صفوی بسیار متفاوت است.
در این نبرد، ایران علاوه بر قدرت موشکی و
دی، از توان سایبری و تشکیلات رزمی منظمی برخوردار بود و اتفاقا از بسیاری جهات، تسلیحات و مزایایی دارد که حتی برتر از حکومت وارث عثمانی (ترکیه) است. اگر چه نیروی هوایی ایران و بخش پدافندی، نواقصی دارد اما در حوزهی موشکی و پهپادی و به ویژه با لحاظ نمودن حمایت همه جانبهی آمریکا و برخی از کشورهای عضو ناتو از اسراییل، چالشهای جغرافیایی و عوامل دیگر، قدرت نظامی ایران در سطح قابل توجهی بود و نمیتوان چنین موقعیتی را مانند حال و هوای مظلومانهی دوران صفوی قلمداد کرد. ضمن این که بدون تعارف، نتیجهی جنگ چالدران، یک شکست واقعی بود. اما فرجام نبرد ۱۲ روزه، از بسیاری جهات متفاوت بود و علاوه بر رفع تهدید، در حد یک جنگ موازنه ساز عمل کرد. (این موازنه همیشگی است یا موقتی؟ این بحث دیگری است) از حیث پیامدهای منفی و خسران نیز باید گفت؛ ایران در این جنگ، بخش قابل توجهی از فرماندهان و مسئولانی را از دست داد که غالبا، عصاره و دستاورد یک مقطع تاریخی طولانی بودند و چنین فقدانی در هیچ نمونهی مشابه دیگری سابقه نداشته است. ضمن این که در حوزهی راداری و پدافندی نیز دچار آسیب شد و بخش مهمی از نقاط ضعف، برای دشمن آشکار شد. اما در هر دو گسترهی تاب آوری و مقابله به مثل، موثر ظاهر شد.
اگر در چالدران، قلمرو گستردهای از دست رفت، در نبرد ۱۲ روزه، چنین چیزی تکرار نشد و توانست عامل بازدارندگی را به روشنی به نمایش بگذارد. با این حال، یک گام رو به جلو برداشته نشده، رفع تهدید صورت نگرفته و شرایطی پدید نیامده که بتوان آن را به شکلی روشن و قاطعانه، پیروزی نهایی و تعیینکننده دانست. اما برگردیم به الگوی تطبیقیمان: چرا در نبرد ۱۲ روزه، حتی برخورداری از تسلیحات پیشرفته و قوای نظامی سازماندهی شده، باز هم نتوانست یک نتیجهی قاطعانه به نفع ایران رقم احتمالا باید دلایل وضعیت نوین را در جایی جستجو کنیم که فراتر از سطح اثرگذاری تسلیحات و قوای نظامی است. این همان جایی است که عنصر شباهت، آشکار میشود.
در ذکر شباهت و مصادیق الگوی تکرار شونده ژئوپولیتیکی در تطبیق دو نبرد مزبور، میتوان به این اشاره کرد که رقابت عثمانی – صفوی در آن دوران، بخشی از تداوم رقابتهای پس از فروپاشی تیموریان برای تثبیت موقعیت یک قدرت مسلط در کل منطقه بود. حالا هم در جریان جنگ ۱۲ روزه، آمریکا به اندازهی سابق در منطقه حضور ندارد و رویای تاسیس نظم نوینی با محوریت اسراییل، تبدیل به یک هدف روشن شده و نقش دیگر کنشگران منطقه نیز تقریبا به طور کامل تعریف شده است.
اگر در دوران چالدران، عثمانی از نفوذ علویت صفوی در هراس بود و ایران نیز گسترش عثمانی را با نگرانی دنبال میکرد؛ در دوران فعلی نیز، هم شبکهی نیابتی موسوم به محور مقاومت و هم وانمود کردن اسراییل به رفع تهدید ایرانِ هستهای؛ بخشی از انگیرههای رویارویی را نشان میدهد. پس یکی از شباهتهای مهم، ارتباط این دو نبرد؛ با مهندسی چیدمان منطقه است.
روحِ زمانه و قواعدِ بازی
همچنان که در بیان مقایسهی اولیه گفته شد، امپراتوری عثمانی در زمان سلطان سلیم اول دارای ارتش منظم، دیوانسالاری نظامی و توپخانه سنگین بود و یکی از نخستین نمونههای ارتش دائمی مدرن در جهان اسلام را طراحی کرده بود. در مقابل، ارتش صفوی به فرماندهی شاه اسماعیل، سوارهنظامی قبیلهای و کاریزماتیک بود که شور مذهبی و وفاداری قزلباشان در آن، مهمتر از نظم و فن بود.
اگر با اندکی تساهل، عناصر «باروت» و «دیوانسالاری» را به عنوان بخشی از ادراکِ «روح زمانه» در دوران چالدران قلمداد کنیم، صفویه آن بزنگاه حساس تاریخی را از دست داد. اما در دنیای کنونی، ابعاد قلمروی روح زمانه، گستردهتر از جنگافزار است.
در نبرد چالدران، ما یک جهانِ به هم پیوسته نداشتیم و دوگانهی صفوی – عثمانی در برابر هم میجنگیدند و بازی نهایتا یک رقابت دو طرفه بود، ولی امروز در یک جهانِ به هم پیوسته و در یک خاورمیانهی همیشه مستعد تنش، شاهد بازی چند جانبهای هستیم که خود آن بازی چندجانبه هم، چند بُعد منطقهای و فرامنطقه دارد.
اگر در آن دوره، ایران نهایتا در برابر فشار استراتژیک ازبک – عثمانی بود، حالا با انبوهی از فشارهای استراتژیک مواجه هستیم و روح زمانه نیز، لایههای تودرتویی دارد که شاید یکی از مهمترین ارکان آن، ماهیت جاگیری در ائتلاف هاست و ارکان دیگر نیز شامل مواردی مانند نقش آفرینی در اقتصاد جهانی، اقتصاد دیجیتال، سیستمهای اتحاد شبکهای، زنجیرهی تامین و رقابت گفتمانها و چشم اندازها است. پس در چنین جهانی که مناسبات و عناصر قدرت تغییر یافتهاند؛ هر عامل دیگری نیز میتواند به سلاحی کارآ تبدیل شود. عواملی مانند تحریمها، محرومیت دیجیتال، انسداد زنجیره تأمین، غیبت در شبکههای اتحاد، عدم دسترسی به بازارها و ادغام اقتصادی جهانی، ضعف در پیام و رسانه و موارد دیگر.
ایران در نبرد ۱۲ روزه، از سویی در برابر هجوم نظامی بود و ا
ز دیگر سو، با مشکلات زیرساختی و اقتصادی و سیاسی بزرگ مواجه شده بود و از ترکیه و عربستان سعودی گرفته تا امارات متحده عربی و دیگران، هیچکدامشان حتی انگیزهای برای حمایت شفاهی از ایران نداشت و اتفاقا شرط پیروزی بخشی از سناریوهای خود را در آن میدیدند که ایران، حتی الامکان ضعیفتر شود.
بنابراین، ۵۱۱ سال پس از چالدران؛ ایران سلاح دارد، اما نوع دیگری از فقدان و کمبود را تجربه میکند که ارتباط مستقیمی با انزوا در شبکهی اقتصاد جهانی، نداشتنِ روابط خارجی گسترده، فقدان مدل توسعهی منسجم و نداشتنِ دوستان منطقهای قوی، ارتباط دارد. فقدان ظرفیتهای ساختاری، سیستمی و ارتباطی، ایران را در موقعیت استراتژیک نامناسب، قرار میدهد. این همان لایهی پارادوکسیکال ماجراست: در صحنهی خاورمیانه، شاهد حضور یک ایرانِ از نظر نظامی نسبتا توانمند هستیم که از نظر استراتژیک، به خاطر دلایلی بیارتباط با سلاح و مهمات، محدود شده است.
از تأخّر معرفتی تا قدرت ادراکی
جمهوری اسلامی ایران در نبرد ۱۲ روزه، از منظر گفتمان و روایتسازی، قائل به دوگانهی اسلام انقلابی سیاسی در برابر صهیونیسم و امپریالیسم بود. اما واقعیت این است که در جهانِ کنونی، موقعیت کشورها در شبکهی منطقهای و جهانی و همچنین شکل دهی و جهت دهی ادراک عمومی، به مراتب مهمتر از گفتمان و بینش ایدیولوژیک است. پس علاوه بر نوسازی نظامی و تسلیحاتی، نوسازی معرفتی نیز یک ضرورت حیاتی و گریزناپذیر است. یعنی در این میدان، اتفاقا جایگاه اندیشه و معرفت شناسی سیاسی، حتی از نقش تسلیحات نیز مهمتر است.
اگر قرار باشد، قدرت را در الهیات سیاسی جمهوری اسلامی ایران، به عنوان ترکیبی از ایمان و سلاح تعریف کنیم، تاثیر عوامل مهمی همچون رابطه و میزان همبستگی با سیستم منطقهای و جهانی را به آسانی از یاد میبریم. این همان نقطهای است که در نبرد ۱۲ روزه، در تولید روایت و مشروعیت، کمبود و خلا جدی حس میشود. چرا که دو جبههی رسانهای نابرابر، در برابر هم قرار گرفتند که فقط یکی از این دو جبهه، میتوانست منطبق با معرفت شناسی سیاسی امروز جهان، روایتسازی و معناسازی کند.
اگر ایران در دوران صفوی، صرفا با تاخّر صنعتی و عدم درک روح زمانه دچار مشکل شد، آشکارا میتوان گفت در نبرد ۱۲ روزه، ما شاهد بروز نوعی از «تأخّر معرفتی» (Epistemic Lag) بودیم. یعنی گشوده شدن یک شکاف و مسافت جدی میان دگرگونی جهان از یک سو و فهم سیاسی جهان از دیگر سو. وقتی از میان ۴ عامل مهم قدرت دستیابی به پیروزی یعنی قدرت مادی، قدرت معرفتی، قدرت هنجاری و قدرت رابطهای، فقط از یک عامل برخوردار باشیم، دستیابی به نتیجهای مطلوب، ناممکن است.
در شرایطی که نهادهای حاکمیتی، نظامی و تبلیغاتی در جمهوری اسلامی، برای روایت چند و چون نبرد ۱۲ روزه، همچان از شیوههای پیشین استفاده میکنند، به وضوح میتوان در این روایت، ضعف ادراکی – اقناعی را مشاهده کرد. چنین چیزی به این معنا است که ما هنوز هم درک درست و واقعبینانهای از «قدرت ادراکی» (Perceptual Power) نداریم. این در حالی است که اهمیت قدرت ادراکی، در بزنگاههای حساس، حتی از میزان قدرت دفاعی و امنیتی نیز مهمتر است.
قدرت ادراکی؛ میزانِ توان یک دولت یا یک نهاد در مسیر طراحیِ ادراک است. یعنی خود شما تعیین کنندهی این باشی که دیگران، تو را به چه شکلی ادراک کنند! در صورت برخورداری از قدرت ادراک، میتوان چارچوب ذهنی و عاطفی مخاطب را بر اساس هدف و محتوای روایی خود، تحت تاثیر قرار داد. آیا این اتفاق، در جریان نبرد ۱۲ روزه در ایران روی داد؟ خیر. چرا که نهاد حاکمیت، در تعریف اهداف و روایات خود، چنان با تاخّر معرفتی درگیر شده که تلاش برای نزدیکتر شدن به اذهان، در عمل به دورتر شدن از اذهان میانجامد. در چنین شرایطی است که پناه بردن به تولید خبرِ فیک بر اساس هنجارهای پنجاه سال پیش، شرایط را بدتر میکند. وقتی که قدرت ادراکی، بر مبنای تعامل، اعتبارآفرینی و مقدمات پیشین نباشد، حتی تعریف یک ماجرای حماسی هم کارکرد خود را از دست میدهد. به عنوان مثال، در یک کشور توسعه یافته که در نهاد حاکمیت قدرت ادراکی بالایی وجود دارد، یک چهرهی نظامی – امنیتی که اتفاقا قبلا از فرماندهان مهم جنگ بوده، در صورت نجات یافتن از ترور و زنده برون آمدن از زیر آوار، به یک باره، قدرت و شور ایجاد میکند. ولی در صورت فقدان قدرت ادراکی، نه مخاطب حاضر است اعتبار چنین روایتی را بپذیرد، نه طنین یک دیالوگ سینمایی از زبان فردِ نجات یافته، به بسامدِ افکار عمومی تبدیل میشود. چرا که «جنگ، نه فقط برخورد نیروهای مادی، بلکه برخورد ارادهها و ادراکهاست». در جهانی که «تصویر و ادراک به اندازهی سرزمین اهمیت دارد»؛ بدون جبران تاخّر معرفتی و بدون دستیابی به قدرت ادراکی، نمیتوان صاحب پیروزی و اثرگذاری شد. نظامهایی که دچار تاخّر معرفتی هستند، همچنان در بازیِ گذشته میجنگند و نه در
میدانِ نبردِ آینده. آنان فناوری و ائتلافهای نوین امروز را با ذهنیت دیروز و پریروز تفسیر میکنند و نمیتوانند به انطباق دست پیدا کنند.
در پایان باید گفت؛ تلاش برای توصیف تابلوی کنونی، بدین معنی نیست که ما با نوعی از تقدیرگرایی و جبرگرایی غیرقابل اجتناب روبرو هستیم. قرار نیست بر اساس یک الگوی تکرارشوندهی مقدرشده و دترمنیستی، ایران تحت هر شرایطی به طور لاجرم و خودکار، در همان تلههای قبلی بیفتد. در صورتی که برنامه و ارادهای برای پایان دادن به تأخّر معرفتی وجود داشته باشد، میتوان معادله را تغییر داد.
سقوط ایران الزاماً به معنای سقوط خاورمیانه نیست؛ اما اگر ایران در معرض فروپاشی قرار گیرد، مسئله اصلی آن است که این فروپاشی نباید به گونهای رخ دهد که تمام هزینههای آن بر دوش ایران و جامعه ایرانی قرار گیرد.
در نظام منطقهای خاورمیانه، ایران یکی از بازیگران اصلی است، اما تنها بازیگر تعیینکننده نیست. تاریخ نشان داده است که سقوط یا تضعیف یک قدرت منطقهای الزاماً به فروپاشی کل منطقه منجر نمیشود؛ گاه سایر بازیگران با بازتوزیع قدرت، خلأ ایجادشده را پر میکنند. بنابراین گزاره «اگر ایران سقوط کند، خاورمیانه سقوط خواهد کرد» یک ضرورت تاریخی نیست.
اما از منظر راهبردی، اگر یک کشور احساس کند که در معرض یک بحران تمدنی، امنیتی یا ژئوپلیتیک قرار دارد، نباید صرفاً در موقعیت دفاع منفعلانه باقی بماند. زیرا در چنین شرایطی، دیگر بازیگران منطقهای و جهانی ممکن است هزینههای بحران را به یک کشور خاص منتقل کنند و خود را از مسئولیت کنار بکشند.
بر این اساس، منطق کنشگری فعال میتواند این باشد که ایران باید به گونهای عمل کند که مسئله ایران به مسئله کل منطقه تبدیل شود؛ یعنی پیامدهای هرگونه بیثباتی فقط متوجه تهران نباشد، بلکه همه بازیگران منطقهای و قدرتهای جهانی ناچار شوند مسئولیت نقش خود را در حفظ ثبات منطقه بپذیرند.
در این نگاه، هدف ایجاد آشوب یا فروپاشی نیست؛ بلکه جلوگیری از وضعیتی است که یک بازیگر به تنهایی هزینه یک رقابت بزرگ ژئوپلیتیک را پرداخت کند، در حالی که دیگران از نتایج آن بهرهمند شوند. تجربه تاریخی نشان داده است که در نظمهای پیچیده منطقهای، امنیت پایدار زمانی شکل میگیرد که هزینه بیثباتی میان همه بازیگران توزیع شود، نه اینکه بر یک کشور تحمیل گردد.
به تعبیر دیگر: مسئله اصلی این نیست که سقوط ایران الزاماً سقوط خاورمیانه است؛ مسئله این است که اگر ایران وارد مرحله بحرانی شود، نباید اجازه دهد جهان و منطقه چنین بحرانی را صرفاً «مسئله ایران» تعریف کنند.
مطالعات تمدنی
این کانال بستری است برای گفتوگو و تأمل پیرامون مسائل تمدنی؛
از مبانی نظری و مفاهیم بنیادین، تا راهبردهای عملی در جهان معاصر.
اینجا به دنبال پیوند زدن اندیشه، تاریخ و آینده هستیم؛
تا چشماندازی نو برای ایران در برابر تمدن مدرن ترسیم شود.
https://eitaa.com/civilization_studies
هدایت شده از اطلاع رسانی برنامه های علوم انسانی
📍دومین همایش بینالمللی تمدن ایرانی ـ اسلامی برگزار میشود
🔹دومین همایش بینالمللی تمدن ایرانی-اسلامی با محوریت «نقش زنان در تمدن ایرانی؛ از روزگار باستان تا امروز» در تاریخ ۱۰ بهمنماه برگزار میشود.
📆مهلت ارسال چکیده مقالات تا ۳۱ مرداد ۱۴۰۵ (۲۲ اوت ۲۰۲۶) تعیین شده است.
🔖این رویداد در ادامه موفقیت نخستین کنفرانس بینالمللی تمدن ایرانی ـ اسلامی برگزار میشود که در ۲۹ و ۳۰ بهمن ۱۴۰۴ (۱۸ و ۱۹ فوریه ۲۰۲۶) در شهر وین، با حضور استادان دانشگاه، ایرانشناسان و پژوهشگران از کشورهای مختلف برگزار شد.
📣محورهای اصلی همایش : رهبری سیاسی، دیپلماسی و حکمرانی؛ زبان، میراث مکتوب و حافظه فرهنگی؛ علم، سلامت و تحول اجتماعی؛ و معنویت، اخلاق و مرجعیت فکری است.
🔰مقالات تطبیقی، هنری و مطالعات تاریخی و سیاسی مرتبط با موضوع کنفرانس نیز مورد استقبال دبیرخانه قرار خواهند گرفت.
🌐شیوهنامه ارسال مقالات و ثبتنام: www.wisdomhouse.at
🌐آثار خود را از طریق نشانیهای office@wisdomhouse.at و wisdomhouse.vienna@gmail.com به دبیرخانه همایش ارسال کنند.
📎 اطلاعات بیشتر