خود دست و پای فهم و بلاغت کجا رسد؟
در نعتِ او زبان فصاحت که را رسد؟
*دو مصراع از دو بیت در یکی از #قصاید #سعدی
@classic_poems
کس را چه زور و زهره که وصف علی کند؟!
جبّار در مناقب او گفته: «هل اتی»
مردی که در مصاف، زره پیش بسته بود
تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا
شیر خدای و صفدر میدان و بحر جود
جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا
دیباچهٔ مروت و سلطان معرفت
لشکر کشِ فتّوت و سردار اتقیا
فردا که هرکسی به شفیعی زنند دست
ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی
پیغمبر، آفتاب منیر است در جهان
وینان ستارگان بزرگند و مقتدا
یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه
یارب به خون پاک شهیدان کربلا
یارب به صدق سینهٔ پیران راستگوی
یارب به آب دیدهٔ مردان آشنا
دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست
ای نام اعظمت در گنجینهٔ شفا
گر خلق تکیه بر عمل خویش کردهاند
ما را بس است رحمت وفضل تو متّکا
یارب خلاف امر تو بسیار کردهایم
وامّید بسته از کرمت عفو مامضی
چشم گناهکار بود بر خطای خویش
ما را ز غایت کرَمات چشم در عطا
یارب به لطف خویش گناهان ما بپوش
روزی که رازها فتد از پرده برملا
همواره از تو لطف و خداوندی آمده ست
وز ما چنانکه در خور ما، فعل ناسزا
عدل است اگر عقوبت ما بیگنه کنی
لطف است اگر کشی قلم عفو بر خطا
گر تقویت کنی ز ملَک بگذرد بشر
ور تربیت کنی به ثریا رسد ثری
دلهای دوستان تو خون میشود ز خوف
باز از کمال لطف تو، دل میدهد رجا
یارب! قبول کن به بزرگی و فضل خویش
کآن را که رد کنی نبود هیچ مُلتجا
ما را تو دست گیر و حوالت مکن به کس
الّا الیک -حاجت درماندگان- فلا
#قصاید #سعدی
@classic_poems
گر اهل معرفتی دل در آخرت بندی
نه در خرابهٔ دنیا که محنتآباد است
رضا به حکم قضا اختیار کن سعدی
که هرکه بندهی فرمان حق شد آزاد است
#قصاید #سعدی
@classic_poems
خفتگان را خبر از زمزمهٔ مرغ سحر
حَیَوان را خبر از عالم انسانی نیست
شب مردان خدا روز جهان افروز است
روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی؛
صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
حذر از پیروی نفس؛ که در راه خدای
مردم افکنتر ازین غول بیابانی نیست
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند
مرد اگر هست، به جز عارف ربّانی نیست
ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند
بانگ و فریاد برآری که «مسلمانی نیست!»
وانکه را خیمه به صحرای فراغت زدهاند
گر جهان زلزله گیرد، غم ویرانی نیست
سعدیا گرچه سخندان و مَصالح گویی
به عمل کار برآید، به سخندانی نیست
تا به خرمن برسد کشت امیدی که تو راست
چارهٔ کار به جز دیدهٔ بارانی نیست
گر گدایی کنی، از درگه او کن باری
که گدایان درش را سر سلطانی نیست
گر برانی و گرَم بندهٔ مخلص خوانی
روی نومیدیام از حضرت سلطانی نیست
ناأمید از در لطف تو کجا شاید رفت؟
تو ببخشای که درگاه تو را ثانی نیست
دست حسرت گزی ار یک دِرَمات فوت شود
هیچت از عمر تلف کرده، پشیمانی نیست
#قصاید #سعدی
@classic_poems
مَبین کز ظلم جبّاری کمآزاری ستم بیند
ستمگر نیز روزی کشتهی تیغ ستم گردد
غمی خور کآن به شادیهای بیاندازه انجامد
چو بیعقلان مرو دنبال آن شادی که غم گردد
#قصاید #سعدی
@classic_poems
فضل خدای را که تواند شمار کرد؟
یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد؟
آن صانع قدیم که بر فرش کائنات
چندین هزار صورت الوان، نگار کرد
ترکیب آسمان و طلوع ستارگان
از بهر عبرت نظر هوشیار کرد
بحر آفرید و برّ و درختان و آدمی
خورشید و ماه و انجم و لیل و نهار کرد
توحیدگوی او نه بنیآدمند و بس؛
هر بلبلی که زمزمه بر شاخسار کرد...
لال است در دهان بلاغت زبان وصف
از غایت کرم که نهان واشکار کرد
سر چیست تا به طاعت او بر زمین نهند؟
جان در رهش دریغ نباشد نثار کرد
بخشندهای که سابقهٔ فضل و رحمتش
ما را به حسن عاقبت امّیدوار کرد
نابرده رنج گنج میسر نمیشود؛
مزد آن گرفت -جان برادر!- که کار کرد
دنیا که جسر آخرتش خواند مصطفی
جای نشست نیست؛ بباید گذار کرد
ظالم بمرد و قاعدهٔ زشت از او بماند
عادل برفت و نام نکو یادگار کرد
بعد از خدای، هرچه پرستند هیچ نیست
بیدولت آنکه بر همه، هیچ اختیار کرد
#قصاید #سعدی
بسا نفس خردمندان که در بند هوا مانَد
در آن صورت که عشق آید خردمندی کجا مانَد؟!
هوادار نکورویان نیندیشد ز بدگویان
بیا گر روی آن داری که طعنت در قفا مانَد
اگر قارون فرود آید شبی در خیل مهرویان
چنان صیدش کنند امشب که فردا بینوا مانَد
بیار ای باد نوروزی! نسیم باغ پیروزی
که بوی عنبرآمیزش به بوی یار ما مانَد
تو در لهو و تماشایی؛ کجا بر من ببخشایی؟
نبخشاید مگر یاری که از یاری جدا مانَد
جوابم گوی و زجرم کن به هر تلخی که میخواهی
که دشنام از لب لعلت به شیرینتر دعا مانَد
ملامتگوی بیحاصل نداند درد سعدی را
مگر وقتی که در کویی به رویی مبتلا مانَد
#قصاید #سعدی
کدام باغ به دیدار دوستان مانَد؟!
کسی بهشت نگوید به بوستان مانَد
جفا مکن که نمانَد جهان و هرچه در اوست
وفا و صحبت یاران مهربان مانَد
اگر تو روی به هم درکشی چو نافهٔ مشک
طمع مدار که بوی خوشت نهان مانَد
تو مرده زنده کنی گر به عهد بازآیی
که عود یار گرامی به عود جان مانَد
لبی که بوسه گرفتم به وقت خنده ازو
به بر گرفتن مهر گلابدان مانَد
#قصاید #سعدی
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
کوه و دریا و درختان همه در تسبیحاند
نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار
خبرت هست که مرغان سحر میگویند:
«آخر ای خفته! سر از خواب جهالت بردار»
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش؟
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
آدمیزاده اگر در طرب آید نه عجب
سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار
باد، بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید
در دکّان به چه رونق بگشاید عطّار؟
گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین
ای که باور نکنی فی الشَّجَر الاخضَرِ نار
پاک و بیعیب خدایی که به تقدیر عزیز
ماه و خورشید مسخّر کند و لیل و نهار
چشمه از سنگ برون آرد و باران از میغ
انگبین از مگس نحل و دُر از دریابار
نیک، بسیار بگفتیم درین باب سخن
واندکی بیش نگفتیم هنوز از بسیار
تا قیامت سخن اندر کرَم و رحمت او
همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار
ناأمید از در لطف تو کجا شاید رفت؟
تاب قهر تو نیاریم خدایا! زنهار
فعلهایی که ز ما دیدی و نپْسندیدی
به خداوندی خود پرده بپوش ای ستّار!
سعدیا! راستروان گوی سعادت بردند
راستی کن که به منزل نرود کجرفتار
حبّذا عمر گرانمایه که در لغو برفت...
یارب! از هر چه خطا رفت هزار استغفار...
درد پنهان به تو گویم که خداوند منی
یا نگویم که تو خود مطّلعی بر اسرار
#قصاید #سعدی