eitaa logo
کلاسینما|عبدالله غفاری|
176 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
10 فایل
تا حالا شده برای ارتباط گیری با فرزندتون یا شاگردتون یا اصلا با دیگرون دچار مشکل بشید یا نتونید حرفی رو که می خواید منتقل کنید؟ کلاسینما تلاشی هست از طریق هنر و رسانه برای پاسخ به این نیاز و مسئله .... شعار ما : معلومات ندهید .... علامت بدهید !
مشاهده در ایتا
دانلود
♨️ سلام صبح بخیر! ان شاالله در پناه حضرت زهرا(س) خودتون و خانواده گرامیتون و مادر عزیزمون ایران!
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو باغ وحش یکی هست که مسئول اینه که حیوانا رو بگیره بگه تخ کنن 🦤🦩 🤣😂🤣🤪
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎯 پدافند مردمی!( پداخند ): 🩴 مادرای ما واسه همچین روزایی پرتاب دمپایی رو تمرین کردن... فکر کردی پدافند فقط موشکه😎 🗃 منبع👇 طنزیم| @tanzym_ir ✍ اگر بشه با همکاری اعضای کانال از بچه ها بخوایم متن های طنز، کلیپهای طنز، استندآپ کمدی های با معنا و جالب و ... رو در زمینه جنگ و این روزها آماده سازی کنن .... ان شاالله در کانال و سایر کانالهای بزرگ دیگه منتشر می کنیم ... 🎯 حتی میشه تکه های فیلمهای سینمایی و تکه کلامها رو با مباحث مرتبط امروز ترکیب کرد ... نمونه هایی از اون رو خدمتتون ارسال می کنیم تا بچه ها بتونن الگوگیری کنن. ✍️ ارتباط با ادمین: @clasinema / 09179091323 کانال در ایتا📡 : 🔴 https://eitaa.com/classinema
🤩 بازی در منزل! معمای کبریتی-۲: 📚 کتاب معماهای چوب کبریتی یه سرگرمی فوق العاده جذابه که توی خونه می تونه بچه ها رو سرگرم کنه و حتی به فکر وادار کنه.... 🖇 یکی از معماها و سوالات این کتاب در مورد ساخت یک الگو بوسیله چوب کبریت رو خدمت شما ارسال کردیم سعی می کنم هر روز یا یک روز در میون براتون ارسال کنم... 🎯 طرح اولیه رو به بچه ها بدید و خودتون از قبل جوابش رو نگاه کنید اگر بچه ها نتونستن حلش کنن ، جواب رو اجرا کنید👏 کانال در ایتا📡 : 🔴 https://eitaa.com/classinema
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپی از شبکه سه که حالتون رو خیلی خوب می‌کنه 🔹با هوش مصنوعی یک کلیپ فوق‌العاده جالب با تم باصفای ایرانی ساختند که جا داره حتما ببینید و کیف کنید.
باباها تو تابستون همیشه یه دلیلی برای خاموش بودن کولر دارن: بابام دیروز ساعت 4 بعد از ظهر تو اوج گرما کولر رو قطع کرده میگه اگه کولر روشن باشه شما خواب‌تون میبره موشک‌های بالستیک رو نمی‌بینین. طنزیم مخاطبان| @tanzym_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚩 کانال زنان جنگ رو دنبال کنید حتما👇 یکی از خانم‌های صف نانوایی از مهمان‌های شهرمان پرسید: حالا کجا ساکن‌اید؟ با غم آلوده به چشمانش گفت: پارک... روایت فاطمه نعمتی، ۲۶ ساله، معلم دبستان را در بخوانید:👇 @zananejang
روایت فاطمه نعمتی، ۲۶ ساله، معلم دبستان: یک تنور نان گرم بعد از چند روز گذری به خیابان ها زدم. زندگی ها گرم، مردم سخت مشغول زندگی عادی و پشت همه‌شان گرم بود به پدافندی که این روزها صدای تق‌تق‌اش را از آسمان می‌شنیدیم. عطر دل انگیز نان تازه وسوسه‌ام کرد تا صف طولانی نانوایی را به جان بخرم و بیست دقیقه‌ای آنجا توقف کنم. صف طولانی و چهره های غریبه و آشنا زیاد بود. انتظار طولانی شد و حاصل انتظار همیشه نقل خوشمزه هم صحبتی‌ست. چندی از آنها که از تهران کوچ کرده و به شهر ما پناه آورده بودند، از غم غربت و ترکِ خانه می‌گفتند. از شیشه‌های پنجره‌هایی که با اشک، نوار چسب زدند. از بهانه‌های کودکانشان برای اتاق‌شان و دوری از اسباب‌بازی‌ها... خانمی با تندرویی و اخم‌های درهم گفت: خدا لعنتش کند آرامش را از مردم گرفته... دیگری می‌گفت: جنگ را دیگر کجای دلمان بگذاریم؟ اصلا چرا جنگ را شروع کردیم؟ بی وقفه از دهانم پرید: ما که جنگ نکردیم با کسی! ما دفاع کردیم از حریم خودمون. از کشور خودمون. این جمله ای بود که در این بیست و شش سال از پدرم می‌شنیدم وقتی ازش می‌پرسیدم چرا رفتی جنگ؟ و می‌گفت: دخترم ما جنگ نکردیم. جنگ به ما تحمیل شد. ما دفاع کردیم. جنگ مقدس نیست دفاع مقدسه. دیگری حرفم را تأیید کرد و گفت: راست می‌گه! اسرائیل اول به ما حمله کرد! مقصر اونه... یکی از خانم‌های صف از مهمان‌های شهرمان پرسید: حالا کجا ساکن‌اید؟ با غم آلوده به چشمانش گفت: پارک... شب‌ها چادر می‌زنیم و روزها جمعش می‌کنیم... چند ثانیه ای گذشت. خانم مسنی که از اول بحث فقط نظاره‌گر بود بعد از دریافت نان با مهربانی گفت: بیا بریم منزل ما! بچه ها و شوهرت را بردار. منزل ما بزرگ است. بیا تا وضع و اوضاع درست شود مهمان خانه ما باش... خانم تهرانی با کمی دودلی گفت: نه مزاحم تان نمی‌شویم... خانم همشهری مصرانه اصرار کرد، بیا برویم نان هم نمی‌خواهد من ۵ تا گرفته ام بیا برویم! با خودم گفتم، حاج خانم آفرین به درایتت از اول بحث سکوت کردی و بعد تعداد نان خودت را به اضافه‌ی آن‌ها کردی! با خودم فکر کردم کاش من هم خانه‌ای داشتم... کاش من هم می‌توانستم گرهی باز کنم از درد این مردم... نوبت به من رسید. مرد نانوا که آرد بر سرو صورتش ریخته بود پرسید: چند تا؟ گفتم: دو تا. نان‌ها را گرفتم. به صف پشتم نگاه کردم. طولانی بود. آخر صف رسیدم. نان‌ها را به خانم نفر آخر دادم. با تعجب پرسید: چرا؟! یک لقمه نان کندم و گفتم: فقط عطرش را می‌خواستم. همین یک لقمه برای من بس است! 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
♨️ سلام صبح بخیر! ان شاالله در پناه حضرت زهرا(س) خودتون و خانواده گرامیتون و مادر عزیزمون ایران!