eitaa logo
زنان جنگ
95 دنبال‌کننده
50 عکس
5 ویدیو
2 فایل
✨️جنگ تحمیلی ۱۴۰۴ به روایت زنان ایران: - روایات مکتوبِ زنانه - پادکست زنان جنگ - اخبار خودمونی برای دریافت روایت‌های شما: @zananejang_admin نشر مطالب فقط با ذکر منبع. رسانه‌ی مستقلِ #زنان_جنگ را با همین شناسه (@zananejang) در بله، ایتا و تلگرام بخوانید.
مشاهده در ایتا
دانلود
زنان جنگ
راستش روزهای قبل از آمدن به اینجا از فشار تنهایی و سختی‌های بچه‌داری در غربت داشتم دیوانه می‌شدم و ح
روایت معصومه فراهانی، ۲۷ ساله، مادر، معلم و نویسنده: ملاقات با درخت‌ها و سبزه‌ها حالا قرار هر روزه‌ی ما شده. صبح‌ها و عصرها می‌برمش کنار کاج‌، کنار درختچه توت، کنار برگ‌های گردو. یاد گرفته دستش را ببرد جلو، برگ را بگیرد و بکشد. مشتش را که باز می‌کنم برایم برگ‌‌های سبز رو می‌‌‌کند. بعد می‌رویم می‌خوابیم زیر بید، از تماشای پیچش باد در شاخه‌های بید شگفت‌زده می‌شود. دلتنگ خانه‌ام هستم؛ اما فکر می‌کنم این روزها خیری بود که به خواست خدا، عدو مسبب آن شد برای ما. اینکه از آن آپارتمانی که صبح تا شب در آن تنها بودیم بیاییم اینجا و پسرک چهره‌های بیشتری ببینید، بغل‌های بیشتری بچشد، دست‌هایش بوی چمن بدهد و به‌جای تماشای چرخش عروسک‌های آویز تخت، لذت چرخیدن شاخه‌های بید در باد را بچشد. راستش روزهای قبل از آمدن به اینجا از فشار تنهایی و سختی‌های بچه‌داری در غربت داشتم دیوانه می‌شدم و حالا با اینکه جنگ زده‌ایم حالم بهتر است! مثلا اینجا می‌توانم هشتگ بزنم: ! :) 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
_یک نفر توی سبد کوچکی شلیل پخش می‌کرد. گاز می‌زدم و ستاره‌ها را دنبال می‌کردم. زیر آن ستاره باران حدیث کسا زمزمه کردیم، دم رفتن آیت‌الکرسی خواندم و رو به شهر فوت کردم._ روایت فاطمه نباتیان، 29 ساله، دانشجوی ارشد اندیشه سیاسی، معلم و کتابدار را در بخوانید: @zananejang
زنان جنگ
_یک نفر توی سبد کوچکی شلیل پخش می‌کرد. گاز می‌زدم و ستاره‌ها را دنبال می‌کردم. زیر آن ستاره باران حد
روایت فاطمه نباتیان، 29 ساله، دانشجوی ارشد اندیشه سیاسی، معلم و کتابدار: برای یک ساعت فکر کردم جنگ و التهابش فقط توی فیلم‌هاست. دیروز عصر را می‌گویم. «خدای جنگ» را گذاشته بود، توی جشنواره ندیده بودمش. ناهار می‌خوردیم و فیلم می‌دیدیم. از دیشبش که اینترنت قطع شده بود محله ما خیلی آرام بود. حالا که تهران سبک‌تر شده، در کوچک‌ترین سکوتی صدای پرنده‌ها می‌رسند وسط خانه. خدای جنگ می‌دیدیم و غذا را لقمه می‌گرفتیم که... پنجره و خانه و دل ما همزمان لرزید. از صدایی که نفهمیدیم از کجاست. رفیق بلافاصله زنگ زد که: «صدا از طرف شما بود. خوبی؟» زنده بودیم، ولی خوب؟! برای ساعتی غرق هیجان فیلم شدم و فکر کردم جنگ فقط توی فیلم‌هاست و به بی‌رحمانه‌ترین شکل از این فکر بیرون آمدم، به سخت‌ترین شیوه به واقعیت پرت شدم. چند ساعت بعد، شب، اما رویا و واقعیت را به هم بافتم. به هم بافتیم. شب، ستاره‌باران بود. از کهف، همه‌ی تهران دیده می‌شد که ستاره‌هایش چشمک می‌زدند و بعد توی آسمان پودر می‌شدند. مردم نشسته بودند با چیپس و تخمه و خیار... و ستاره‌‌ها را به هم نشان می‌دادند! افسانه بود یا واقعیت؟ شاید هر دو؛ برداشت آزاد مردم از سنت‌های امیدبخش خدا و واقعیات سخت انسانی. یک نفر توی سبد کوچکی شلیل پخش می‌کرد. گاز می‌زدم و ستاره‌ها را دنبال می‌کردم. زیر آن ستاره باران حدیث کسا زمزمه کردیم، دم رفتن آیت‌الکرسی خواندم و رو به شهر فوت کردم. به خانه که رسیدیم پدافندها شدت گرفتند. هر صدایی را که مضطربم می‌کرد با خواندن «شب شده پرستاره، چشمک بزن دوباره» از سر می‌گذراندم. دیروز توانستم کمی متمرکز شوم، کتاب بخوانم و یادداشت بردارم. لطفا این‌ها را جزو دستاوردهای روز هفتم جنگ تحمیلی سال صفرچهار در رسانه‌ها اعلام کنید! 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مسئول تشخیص هویت صدا زد: «پیکر بعدی خانم است. آماده باشید برای کمک دادن برای تشخیص.» زیرلبی تکرار کردم «نباید ضعیف باشی؛ این‌جا همان نقطه‌ای است که باید برای هر کاری آماده باشی. حتی اگر آن کار باز کردن کفن ۹ ماهه‌ای باشد که عمه‌اش آمده برای تشخیص چهره‌ی معصومش...» روایت زهرا کبریایی‌زاده، راوی ۴۶ ساله را در بخوانید: @zananejang
زنان جنگ
مسئول تشخیص هویت صدا زد: «پیکر بعدی خانم است. آماده باشید برای کمک دادن برای تشخیص.» زیرلبی تکرار کر
روایت زهرا کبریایی‌زاده، راوی ۴۶ ساله: عمه‌ها برادرزاده‌هایشان را جور دیگری دوست دارند. انگار تکه‌ای از قلبشان بیرون بدنشان می‌تپد. طاقت ندارند خار به پایشان برود. چه برسد به این که بیایند بالای سر پیکر خونین‌شان، آن هم برای شناسایی... از چشم‌هایش پیدا بود ساعت‌ها گریه کرده. صدایش از حجم این مصیبت سنگین گرفته بود. ماجرا را پرسیدم. آرام آرام شروع کرد به شرح ما وقع: «ما نارمک زندگی می‌کنیم. آن روز کوچه‌ی کناریِ ما را زدند. دلشوره گرفتم. تلفن برداشتم و شروع کردم به زنگ زدن به منزل برادرم. خانه‌شان شهرک شهید چمران بود. هیچ‌کس تلفن را جواب نمی‌داد. شماره موبایل فاطمه را گرفتم، خانم‌برادرم. تماس‌هایم همه بی‌پاسخ ماند. دلشوره داشتم اما فکر نمی‌کردم اتفاقی افتاده باشد. فقط می‌خواستم از خوب بودن حال‌شان مطمئن شوم. بیست دقیقه بعد تلفنم زنگ خورد. شماره برادرم روی صفحه‌ی موبایل افتاده بود. سریع جواب دادم. صدایش را که شنیدم چشم‌هایم سیاهی رفت. همان جا پای تلفن نشستم... داشت می‌گفت اعظم! خانه‌ی ما را زدند. زن و بچه‌‌هام را پیدا نمی‌کنم...» «زهرا 9 ساله... هانیه 3.5 ساله... محمدعلی 9 ماهه... و فاطمه، مادری که محمدعلی را در آغوش داشت و با هم پر کشیدند...» مسئول تشخیص هویت صدا زد: «پیکر بعدی خانم است. آماده باشید برای کمک دادن برای تشخیص.» زیرلبی تکرار کردم «نباید ضعیف باشی؛ این‌جا همان نقطه‌ای است که باید برای هر کاری آماده باشی. حتی اگر آن کار باز کردن کفن ۹ماهه‌ای باشد که عمه‌اش آمده برای تشخیص چهره‌ی معصومش...» یکی یکی بندِ کفن‌ها را باز کردم. پنبه ها را کنار زدم. آماده‌شان کردم برای دیدار عمه... کاش یکی روضه‌ی «ببین دل زار زینب» را پخش می‌کرد. بابای بچه ها نشسته بود کنار حسینیه. داشتم به حجم سنگین غم اربابم فکر می کردم، وقتی ۶ ماهه را روی دست‌هایش گرفته بود. محمود کریمی از اکوهای حسینیه داشت می‌خواند: «همراه بابایی، هم‌قدِ سقّایی... طفل شهید من، مابینِ مردایی...» شهیده فاطمه را نگاه می‌کردم و در ذهنم مرور می‌شد: درست است که شهادت هنر مردان خداست، اما باور من این است که زنان می‌توانند شهیدتر از مردان باشند. مثل فاطمه، مادر بچه‌ها، که در توصیف عمه، انگار فرشته‌ای بود به لباس انسان. و الحق شایسته‌ی شهادت! و من به عاشورا فکر می‌کردم؛ به روضه‌های مجسمش که این جا پیش چشمم باز می‌شد و به پیام والایش: «چه بکشیم، چه کشته شویم، با تمام این داغ ها قطعاً ما پیروز این میدانیم!» و آن چه بعد از عاشورا، کربلا را امتداد بخشید رسالت زینب کبری بود. فاطمه با شهادتش رسالتش را به کمال رساند. ما کجای صحنه ی این کربلاییم؟ 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
اواسط روزهای جنگ بود. روایتی به دستمون رسید که حال و هوای متفاوتی داشت. از اوضاعی می‌گفت که شاید در نگاه اول یک روز بدون جنگ رو به تصویر می‌کشید؛ اما در واقعیت داشت جاری بودن زندگی روزمره مردم در جنگ رو نشون میداد. روایتی دلچسب از ماجرای یک تنور نان گرم وقتی کلمات رو خوندیم، دوست داشتیم حس و حال نویسنده رو به صوت در بیاریم و با شما به اشتراک بذاریم. فردا منتظر انتشار قسمت جدید «یک زن یک روایت» باشید. ❇️ @Zananejang
شماره جدید پادکست یک زن، یک روایت منتشر شد شاید وقتی داشتی شب را با صدای پدافندها به صبح می‌رساندی، از خیالت هم نمی‌گذشت، فردا قرار است اتفاقی آرامت کند که فکرش را هم نمی‌کردی. اتفاقی در صف یک نانوایی. به اندازه «پخت یک نان گرم» می‌شنوید روایتی به قلم فاطمه نعمتی، ۲۶ ساله، معلم دبستان 👇👇👇👇👇 @Zananejang
زنان جنگ
شماره جدید پادکست یک زن، یک روایت منتشر شد شاید وقتی داشتی شب را با صدای پدافندها به صبح می‌رساندی،
@Zananejang یک زن یک روایت(5)_فاطمه نعمتی_زنان جنگ @Zananejang.mp3
زمان: حجم: 6.9M
شماره جدید پادکست یک زن، یک روایت منتشر شد شاید وقتی داشتی شب را با صدای پدافندها به صبح می‌رساندی، از خیالت هم نمی‌گذشت، فردا قرار است اتفاقی آرامت کند که فکرش را هم نمی‌کردی. اتفاقی در صف یک نانوایی. به اندازه «پخت یک نان گرم» در این شماره از پادکست ، شما به صف طولانی نانوایی در روزهای جنگ ۱۲ روزه می‌روید و با عطر دل انگیز نان لبریز می‌شوید‌. ❇️روایت این اتفاق را می‌شنوید؛ به قلم فاطمه نعمتی، ۲۶ ساله، معلم دبستان. 🎵همراه با موسیقی بگو به باران با صدای آرمان گرشاسبی صدا: مائده اقبالی میزبان: نرگس میرفیضی تدوین: حدیث میرفیضی گوینده آرم: الهام وحدت 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این پادکست و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang_admin
با گذشت روزها، وسعت نگرانی‌ام از تهران فراتر رفت. همه‌ جای این کشور قشنگ، برایم پررنگ‌تر و عزیزتر شد... کتاب‌هایی که تصادفی همراهم شده بودند، درست در لحظه‌هایی که نیاز داشتم، به دادم رسیدند. روایت زهره هاشمی نسب، ۲۹ ساله، مشاور شغلی و دانشجوی دکتری روانشناسی را در بخوانید: @zananejang
روایت زهره هاشمی نسب، ۲۹ ساله، مشاور شغلی و دانشجوی دکتری روانشناسی آدم‌هایی که من را از نزدیک می‌شناسند، خوب می‌دانند تهران برایم فقط یک شهر نیست؛ انگار تکه‌ای از جانم است. شعار «تهران، شهر دوست‌داشتنی من» فقط یک جمله نیست، سال‌هاست که حال و هوایم را خلاصه می‌کند. شب اول جنگ، تهران نبودم. اما صبح روز بعد، حس بی‌قراری عجیبی به سراغم آمد؛ انگار جایی که همیشه به آن برمی‌گشتم، دیگر امن نیست. نگران بودم که مبادا برنگردم، مبادا خیابان‌هایی که با آن‌ها خاطره دارم خاموش شده باشند، آدم‌هایی که دوست‌شان دارم ناپدید شده باشند، و کافه‌های شلوغ، خالی و بی‌صدا مانده باشند. با گذشت روزها، وسعت نگرانی‌ام از تهران فراتر رفت. همه‌ جای این کشور قشنگ، برایم پررنگ‌تر و عزیزتر شد. برای من که مدت‌ها بود خبری دنبال نمی‌کردم، این دوازده روز پر از بی‌قراری و رفرش‌ کردن مداوم صفحات خبری بود. در روز چهارم جنگ، خودم را به تهران رساندم. وقتی چشمم به چهره‌ی مردم افتاد، فهمیدم هنوز امید زنده است. یاد دوران کرونا افتادم؛ روزهایی که زندگی متوقف شده بود و ما یاد گرفتیم که چطور دوباره ادامه بدهیم. این‌بار نمی‌خواستم همان اشتباه‌ها را تکرار کنم. در کوله‌ای که برای سفر سه‌روزه بسته بودم، دو کتاب بود: «درباره‌ی معنی زندگی» اثر ویل دورانت و «ما ایرانیان» از مقصود فراستخواه. کتاب‌هایی که تصادفی همراهم شده بودند، اما درست در لحظه‌هایی که نیاز داشتم، به دادم رسیدند. جایی از کتاب دورانت نوشته بود: «معنای زندگی را شاید در تلاش روزمره برای انسان‌ ماندن بتوان پیدا کرد.» همان‌جا بود که فهمیدم باید قدم بردارم، حتی اگر کوچک باشد. امروز، مثل گذشته نه، بلکه بیشتر از گذشته، به آینده‌ی ایرانِ دوست‌داشتنی‌ام وفادار و امیدوارم. نه امیدی ساده‌لوحانه، بلکه امیدی ساخته‌شده از تجربه، از فهم زخم‌ها، و از دیدن آدم‌هایی که در دل بحران هم کنار هم ماندند. 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
ایستادم کنار پنجره و به کوه‌های شمال زل زدم؛ آن‌قدر نزدیک بودند که انگار دیوار خانه‌مان شده‌اند. با خودم فکر کردم: یعنی تهران همین‌طور می‌ماند تا من بروم و برگردم؟ همین سؤال، دلم را لرزاند. روایت مریم صفدری، 40 ساله، معلم را در بخوانید: @zananejang
روایت مریم صفدری، ۴۰ ساله، معلم «تهرانِ دوست‌داشتنی» همه برایم رباب‌خانم را مثال می‌زدند: «مگه نمی‌دونی زمان موشک‌بارون اصفهان، از ترس، بچه‌ش سِقط شد؟» می‌گفتم: «من نمی‌ترسم.» می‌گفتند: «تو نترس، اما صدای بلند بچه‌ی تو شکم رو می‌ترسونه!» وقتی پیشنهاد رفتن به خانه‌ی آبجی مطرح شد، دقیقاً زدند به نقطه‌ضعفم. دیگر نمی‌شد مخالفت کرد. صبح روز پنجم جنگ، ساک بزرگ سیاه را گذاشتم وسط اتاق. وسایلی را جمع می‌کردم که هیچ‌وقت برای سفر برنداشته بودم؛ سند خانه، نسخه‌های دارو، نتایج آزمایش، و هر چیزی که فکر می‌کردم اگر نابود شود، جبران‌پذیر نیست. ساک دهان‌گشاد، مثل دل آدم‌هایی که نمی‌دانند چه چیزی را باید نگه دارند و چه چیزی را باید رها کنند، پر شد. آن‌قدر که دیگر زیپش بسته نشد. راستش را بخواهید، شاید کمی هم دلم برای دورهمی تنگ شده بود. برای ناهار و شام‌های خانوادگی. اما درست قبل از خروج از خانه، یک لحظه ایستادم کنار پنجره. پرده‌ی مغزپسته‌ای را کنار زدم، و ناگهان کوه‌های شمال با آن عظمت و وضوحِ عجیب‌شان، چسبیدند به چشمم؛ آن‌قدر نزدیک که انگار دیوار خانه‌مان شده‌اند. در همان لحظه صداهای تهران هم ریختند توی گوشم؛ صدای زندگی، صدای عادت، صدای امید. با خودم فکر کردم: یعنی تهران همین‌طور می‌ماند تا من بروم و برگردم؟ همین سؤالِ ناگهانی، دلم را لرزاند. احساس کردم نمی‌توانم تنها بگذارمش. باید بمانم، در کنارش، در دلش. پرده را رها کردم. برگشتم وسط هال. کولر را دوباره روشن کردم. بدون آن‌که حتی دست به ساک بزنم، رفتم روی مبل لم دادم، پاهایم را دراز کردم روی میز عسلی، و رو به همسرم که هنوز متحیر جلوی در ایستاده بود، گفتم: «هیچ جا خونه‌ی خود آدم نمی‌شه.» 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang