هدایت شده از a girl written by angels
بخشی از آخرین یادداشت «کلارا هِیز»: تمام این سالها دنبال دری میگشتم که به جای دیگری باز شود؛ شاید بالاخره فهمیدهام که بعضی درها را باید خودمان بسازیم.
~> @Supernatural1
هدایت شده از a girl written by angels
بخشی از نامهی «توماس اِلیوت»: من هنوز تمام حرفهایم را نگفتهام؛ بعضی جملهها سالها طول میکشند تا بالاخره جرئت پیدا کنند روی کاغذ بنشینند.
~> @daliyan
هدایت شده از a girl written by angels
بخشی از نامهی «اِولین رُز»: اگر روزی این کاغذ را پیدا کردی، بدان که من هم روزهایی داشتم که آینده برایم شبیه اتاقی تاریک بود؛
~> https://eitaa.com/dark_forest
هدایت شده از a girl written by angels
بخشی از آخرین نامهی «جولیان کِین»: شاید رفتن همیشه به معنای پایان نباشد؛ گاهی فقط فاصلهای است که میان آدم و نسخهی قدیمی خودش ایجاد میشود.
~> https://eitaa.com/joinchat/3534751313C2be11cc9b0
هدایت شده از a girl written by angels
بخشی از آخرین یادداشت «لیا موریس»: اگر روزی دلت برای من تنگ شد، به آسمان نگاه کن؛ نه برای پیدا کردن من، برای یادآوری اینکه هنوز چیزهای زیادی برای دیدن وجود دارد.
~> https://eitaa.com/lmtireddd
هدایت شده از a girl written by angels
بخشی از آخرین نامهی «الایجا کِرین»: اگر چیزی از من باقی ماند، امیدوارم چند جمله باشد که کسی را به ادامه دادن، دیدن و دوست داشتن جهان تشویق کند.
~> https://eitaa.com/joinchat/2430076603C692247bc54
هدایت شده از a girl written by angels
بخشی از آخرین نامهی «ساموئل گری»: شاید تمام چیزی که لازم داشتم، یک فرصت دیگر برای شروع بود؛ نه برای پاک کردن گذشته، برای ساختن چیزی تازه روی آن.
~> https://eitaa.com/joinchat/443877010Cb47ef2bbda
هدایت شده از a girl written by angels
بخشی از نامهی «ادوارد فینچ»: بعضی شبها طولانیتر از چیزی هستند که تصور میکنیم، اما هیچ شبی نمیتواند برای همیشه جلوی صبح را بگیرد.
~> https://eitaa.com/joinchat/3410035625C5696a14e74
هدایت شده از a girl written by angels
این پیام رو فوروارد کنید تا بگم اگر فقط با دیدن چنلتون باهاتون آشنا میشدم ، چه داستانی دربارهی زندگیتون برای خودم میساختم.🕯
اسپم نباشید و محتوا متعلق به خودتون باشه.
"تگ"
https://eitaa.com/joinchat/3144550046Cdb3e6a6075
حس میکنم بخش بزرگی از زندگی تو بین دیوارهای یک استودیوی کوچک گذشته؛ جایی که شبها چراغها رو کم میکردی، کت چرمت رو روی صندلی میانداختی و ساعتها با گیتارت چیزی میزدی که شاید حتی اسمش رو هم نمیدونستی. بوی چرم، صدای سیمهای گیتار و اون سکوت سنگین بین دو نت، انگار برای تو فقط بخشی از یک استایل نیست؛ بیشتر شبیه خاطرهی جاییه که میتونستی بدون اینکه کسی قضاوتت کنه، خودِ واقعیت باشی. شاید هنوز هم هر وقت بوی چرم به مشامت میرسه، ناخودآگاه دلت برای شبی تنگ میشه که یک آهنگ نیمهتمام، قرار بود چیزی رو درونت تغییر بده… 🎸