هدایت شده از a girl written by angels
بخشی از آخرین یادداشت «لیا موریس»: اگر روزی دلت برای من تنگ شد، به آسمان نگاه کن؛ نه برای پیدا کردن من، برای یادآوری اینکه هنوز چیزهای زیادی برای دیدن وجود دارد.
~> https://eitaa.com/lmtireddd
هدایت شده از a girl written by angels
بخشی از آخرین نامهی «الایجا کِرین»: اگر چیزی از من باقی ماند، امیدوارم چند جمله باشد که کسی را به ادامه دادن، دیدن و دوست داشتن جهان تشویق کند.
~> https://eitaa.com/joinchat/2430076603C692247bc54
هدایت شده از a girl written by angels
بخشی از آخرین نامهی «ساموئل گری»: شاید تمام چیزی که لازم داشتم، یک فرصت دیگر برای شروع بود؛ نه برای پاک کردن گذشته، برای ساختن چیزی تازه روی آن.
~> https://eitaa.com/joinchat/443877010Cb47ef2bbda
هدایت شده از a girl written by angels
بخشی از نامهی «ادوارد فینچ»: بعضی شبها طولانیتر از چیزی هستند که تصور میکنیم، اما هیچ شبی نمیتواند برای همیشه جلوی صبح را بگیرد.
~> https://eitaa.com/joinchat/3410035625C5696a14e74
هدایت شده از a girl written by angels
این پیام رو فوروارد کنید تا بگم اگر فقط با دیدن چنلتون باهاتون آشنا میشدم ، چه داستانی دربارهی زندگیتون برای خودم میساختم.🕯
اسپم نباشید و محتوا متعلق به خودتون باشه.
"تگ"
https://eitaa.com/joinchat/3144550046Cdb3e6a6075
حس میکنم بخش بزرگی از زندگی تو بین دیوارهای یک استودیوی کوچک گذشته؛ جایی که شبها چراغها رو کم میکردی، کت چرمت رو روی صندلی میانداختی و ساعتها با گیتارت چیزی میزدی که شاید حتی اسمش رو هم نمیدونستی. بوی چرم، صدای سیمهای گیتار و اون سکوت سنگین بین دو نت، انگار برای تو فقط بخشی از یک استایل نیست؛ بیشتر شبیه خاطرهی جاییه که میتونستی بدون اینکه کسی قضاوتت کنه، خودِ واقعیت باشی. شاید هنوز هم هر وقت بوی چرم به مشامت میرسه، ناخودآگاه دلت برای شبی تنگ میشه که یک آهنگ نیمهتمام، قرار بود چیزی رو درونت تغییر بده… 🎸
https://eitaa.com/uraltt
حس میکنم تو یه آدمی هستی که شبها بیشتر از روز زندگی میکنی. شاید یه زمانی توی یه شهر بارونی، ساعتها کنار پنجره مینشستی، کتاب میخوندی و به خوابهایی فکر میکردی که از کابوسهات واقعیتر بودن. الانم انگار اون مرز بین خواب و بیداری هنوز توی زندگیت مونده؛ واسه همین همهچیزت اینقدر آبی، تاریک و رویاگونهست.
https://eitaa.com/Hikari_07
فکر میکنم یه دوربین قدیمی داری که هیچوقت از خودت جداش نمیکنی. عصرها توی خیابونهای شهر راه میری و از آدمهایی که نمیشناسی، کافههای کوچیک و لحظههای معمولی عکس میگیری. شب که میرسه، چراغ اتاقت رو روشن میکنی و عکسها رو دونهدونه نگاه میکنی؛ شاید چون یه روز قراره همین آدمهای غریبه، بخشی از خاطراتت بشن.
https://eitaa.com/sorrowful8
فکر میکنم یه روز برای فرار از شلوغیِ دنیا، رفتی شرق آسیا و همونجا موندی؛ صبحها از کوچههای خیس و مغازههای کوچیک رد میشی، شبها زیر نور نئونها قدم میزنی و هر چیزی که توجهت رو جلب کنه ثبت میکنی. انگار زندگیت یه فیلم آرومِ ژاپنی شده که هیچکس عجلهای برای تمام شدنش نداره.