https://eitaa.com/sorrowful8
فکر میکنم یه روز برای فرار از شلوغیِ دنیا، رفتی شرق آسیا و همونجا موندی؛ صبحها از کوچههای خیس و مغازههای کوچیک رد میشی، شبها زیر نور نئونها قدم میزنی و هر چیزی که توجهت رو جلب کنه ثبت میکنی. انگار زندگیت یه فیلم آرومِ ژاپنی شده که هیچکس عجلهای برای تمام شدنش نداره.
https://eitaa.com/nininini2
تو از همون بچگی یه جور عجیبی با کتابها فرق داشتی. میگن وقتی همسنوسالات دنبال بازی بودن، تو گوشهی خونه مینشستی و کتابهایی رو ورق میزدی که حتی نصف کلماتشون رو نمیفهمیدی. بعدها معلوم شد یکی از اون کتابها متعلق به پدربزرگت بوده؛ مردی که سالها پیش نویسنده بوده و هیچوقت کتابش رو منتشر نکرده.هیچکس نمیدونه چرا، اما اولین جملهای که توی دفترت نوشتی، دقیقاً همون جملهای بود که صفحهی آخرِ کتابِ ناتمامِ اون نوشته شده بود. شاید برای همینه که هنوز قهوهات رو کنار کتاب میذاری و مینویسی؛ انگار داری داستانی رو ادامه میدی که خیلی قبلتر از به دنیا اومدنت شروع شده.
https://eitaa.com/writerme
حس میکنم تو از بچگی توی یه خونهی قدیمی وسط جایی سبز و دورافتاده بزرگ شدی؛ جایی که صبحها صدای پرندهها بیدارت میکرد و تا چشم کار میکرد درخت بود و مه. بعد بزرگ شدی، ولی هیچوقت واقعاً از اونجا دل نکَندی؛ انگار هنوز هم هر بار از برگها، نور و آسمون عکس میگیری، داری تکههایی از همون خانهی دوردستت رو با خودت به اینجا میاری.
https://eitaa.com/joinchat/443877010Cb47ef2bbda
فکر میکنم «نهنگ غرقشده» اسمِ یه دفتر قدیمیه که از وقتی بچه بودی نگهش داشتی. هر روز فقط یک چیز توش ثبت میکردی؛ یک عکس، یک جمله، یک تکه از زندگی. هیچوقت هم ننوشتی چرا. سالها بعد، وقتی دوباره دفتر رو باز کردی، فهمیدی تمام عکسها مربوط به روزهایی بودن که بعداً چیزی مهم توی زندگیت اتفاق افتاده… انگار این دفتر قبل از خودت میدونسته کدوم خاطرهها قراره غرق نشن.
https://eitaa.com/The_Night_of_August
فکر میکنم یه زمانی از شلوغیِ زندگی خسته شدی و رفتی یه جای دور، جایی میان کوه و مه، برای چند ماه تنها موندی. اونجا مدیتیشن رو شروع کردی؛ صبحها قبل از طلوع مینشستی، نفس میکشیدی و فقط صدای باد رو گوش میدادی. وقتی برگشتی، زندگی دوباره شلوغ شد، اما اون سکوت هنوز باهات موند؛ برای همین چنلت هم انگار یه اتاق ساکته که هرکس واردش میشه، ناخودآگاه آرومتر نفس میکشه.
https://eitaa.com/joinchat/1646003686C82e0c81199
فکر میکنم یه روز از شلوغیِ همهچیز خسته شدی و تصمیم گرفتی دیگه دنبال اتفاقهای بزرگ نگردی. صبحهات رو با نور پنجره شروع کردی، برای خودت چای ریختی، کمی قدم زدی و از چیزهایی عکس گرفتی که هیچکس فکر نمیکرد ارزش ثبت شدن داشته باشن. کمکم همین روزهای ساده شدن زندگیای که همیشه دنبالش بودی؛ آرام، بیسروصدا و فقط متعلق به خودت.
https://eitaa.com/KhoZaeblat
فکر میکنم یه روز شروع کردی هر چیزی که از ذهنت رد میشه رو جایی بنویسی؛ بدون تاریخ، بدون ترتیب، بدون اینکه قرار باشه کسی بفهمه داستان از کجا شروع شده. یه جمله از صبح، یه فکر نصفهشب، یک اتفاق بیاهمیت و گاهی حرفی که هیچوقت نتونستی به کسی بگی. بعد همهشون شدن همین چنل؛ انگار داری تکههای پراکندهی یک زندگی رو کنار هم میچینی، بدون اینکه بخوای تصویر کاملش رو به کسی نشون بدی. 🕯️📖
https://eitaa.com/Nymphaea2202
فکر میکنم یه روز یه دوربین قدیمی پیدا کردی که صاحب قبلیش هیچوقت دنبالش نیومد. از همون روز شروع کردی باهاش از چیزهایی عکس گرفتن که به نظرت بیش از حد زیبا بودن برای اینکه فقط از کنارشون رد بشی؛ پنجرههای خیس، نور عصر، دستهای آدمها و خیابونهایی که کسی اسمشون رو نمیدونه. سالها بعد فهمیدی بیشتر عکسها در واقع ثبتِ مکانها نبودن؛ ثبتِ دورهای از زندگی خودت بودن.
@ATI_TALK
فکر میکنم از بچگی نقاشیهات یه جور عجیب با بقیه فرق داشت؛ بهجای اینکه چیزهایی رو که میدیدی بکشی، چیزهایی رو میکشیدی که فقط خودت میدیدی. سالها بعد، وقتی اولین نمایشگاهت رو برگزار کردی، آدمها جلوی تابلوهات میایستادن و دنبال معنی میگشتن؛ اما تو فقط میدونستی هر کدوم از اون نقاشیها تکهای از خوابیان که یک شب دیدی و هیچوقت کامل یادت نرفت.
https://eitaa.com/joinchat/1640498846Cdb8444ff63
فکر میکنم تو همون دختری بودی که توی مدرسه همیشه تهِ کلاس مینشست، دفترش پر از نقاشیهای ریز و نوشتههای بامزه بود و وقتی کسی تعریفش میکرد، سریع سرش رو پایین میانداخت. سالها گذشت، ولی هنوز همون خجالتیِ دوستداشتنی موندی؛ فقط حالا روزهات رو یواشکی ثبت میکنی، انگار میخوای خاطراتت رو نگه داری بدون اینکه زیادی خودت رو در معرض دید بذاری.
https://eitaa.com/joinchat/4160489114C01158e85ac
فکر میکنم تو یه جعبهی کوچیک داری که هر شب قبل خواب، یکی از چیزهای اون روزت رو توش میذاری؛ یه عکس، یه بلیت، یه کاغذ، یه جمله یا حتی یه برگ خشک. هیچکس نمیدونه چرا این کارو میکنی، ولی سالها بعد که جعبه رو باز کنی، میبینی تمام زندگیت رو توی همین چیزهای کوچیک نگه داشتهای.