https://eitaa.com/joinchat/1559758522Cff37e914b5
فکر میکنم یه روز کاملاً معمولی داری که هیچکس جز خودت جزئیاتش رو نمیدونه؛ صبح دیر بیدار میشی، پرده رو کنار میزنی، یه چیزی برای خوردن پیدا میکنی، وسط روز چندتا کار نصفه انجام میدی و عصر بیهدف توی خیابون قدم میزنی. شب که برمیگردی، چندتا عکس از همون روز میذاری؛ انگار همین بیاتفاقیها کمکم دارن تبدیل به داستان زندگیت میشن.
@O_blivion
فکر میکنم یه روز وارد عمارتی قدیمی شدی که سالها خالی مونده بود؛ اتاقها تاریک، اما همهچیز عجیب تمیز و دستنخورده. از اون روز شروع کردی به جمع کردن چیزهای خاص و قدیمی؛ شیشههای عطر، کتابهای کهنه، قابهای سیاه و وسایلی که انگار هرکدوم یه داستان ناتمام داشتن. حالا اتاقت شبیه یه موزهی خصوصی شده؛ تاریک، مرتب و زیبا، با چیزهایی که هیچکس جز تو نمیدونه چرا اینقدر برات مهمن.
https://eitaa.com/Nina_daily
فکر میکنم از بچگی عاشق چیزهای قدیمی بودی؛ یکبار توی انباریِ خونهی مادربزرگت یک جعبهی پر از وسایل قدیمی پیدا کردی و ساعتها نشستی اسم تکتکشون رو ازش پرسیدی. از همونجا شروع شد؛ حالا هر چیز قدیمیای که پیدا میکنی، از دوربین و رادیوی قدیمی گرفته تا ظرف و اسباببازی، ازش عکس میگیری و اسمش رو زیرش مینویسی؛ انگار داری موزهای درست میکنی از چیزهایی که دنیا کمکم فراموششون کرده.
https://eitaa.com/joinchat/2482111367C9b07c25347
فکر میکنم از بچگی یه جور عجیبی به قابها اهمیت میدادی؛ حتی وقتی هنوز نمیدونستی عکاسی چیه، همیشه خودت رو قشنگترین گوشهی عکس میکشیدی. بزرگتر که شدی، دوربینت شد راهی برای شکار کردن چیزهایی که بقیه نمیدیدن؛ نور عصر روی صورت یک آدم، گلهای کنار خیابون، پنجرهی یک کافه... انگار زیبایی رو پیدا نمیکنی، خودت میدونی کجا باید دنبالش بگردی.
https://eitaa.com/joinchat/2058290893Ca7acc96b44
حس میکنم یه زمانی کسی بهت گفت «این چیزها که ارزش عکس گرفتن ندارن» و تو از همون روز تصمیم گرفتی خلافش رو ثابت کنی؛ از نور روی دیوار، فنجون نیمهخالی، برگهای خیس و سایهی عصر عکس گرفتی. حالا آرشیوت پره از چیزهایی که شاید برای بقیه هیچ معنایی نداشته باشن، ولی برای تو هرکدوم یک روز، یک حس و یک تکه از زندگیان.
https://eitaa.com/joinchat/725878382Ce710dd1ba1
حس میکنم تو یه زندگی خیلی ساده و بیحاشیه داری؛ صبحها با عجله از خونه میزنی بیرون، روزت رو سر کار یا دانشگاه میگذرونی، عصر خسته برمیگردی و بین کارهای معمولیات برای خودت قهوه درست میکنی یا یه آهنگ میذاری. چیز خاص و عجیبوغریبی نیست، ولی یه جایی بین همین روزهای معمولی، کلی خاطرهی کوچیک برای خودت ساختهای که شاید هیچکس دیگه ازشون خبر نداشته باشه.
https://eitaa.com/joinchat/2674198225Cd25206486d
حس میکنم تو یه روزی تصمیم گرفتی از زندگیِ معمولیت یه دفتر تصویری بسازی؛ هر نقاشی یه صفحه از اون دفتره، مراحلش رو میذاری که انگار داری کمکم خودت رو هم لابهلای رنگها کامل میکنی. بینش هم آهنگهایی میذاری که حالوهوای همون روز رو نگه دارن؛ طوری که چند سال بعد با دیدن یه نقاشی، دقیقاً یادت بیاد اون روز چه حسی داشتی .
https://eitaa.com/xx1781xx
حس میکنم تو یه زمانی توی روسیه زندگی میکردی و با یه نویسندهی معروف رفتوآمد داشتی؛ شبها توی کافههای قدیمی مینشستین، از عشق و مرگ و زندگی حرف میزدین و تو تمام اون حرفها رو توی دفترت مینوشتی. بعد سالها گذشت و برگشتی به زندگی امروزی، ولی هنوز اون غمِ رمانتیک و حالوهوای روسی رو با خودت نگه داشتی .
@unidentifiedflyingobject
حس میکنم تو یه دورهای از زندگیت رو کنار یک فیلسوف یا نویسندهی رمانتیک گذروندی؛ صبحها باهاش دربارهی آدمها و طبیعت حرف میزدی و عصرها ساعتها توی خیابون یا باغ قدم میزدین و به چیزهایی نگاه میکردین که بقیه اصلاً متوجهشون نمیشدن. شاید برای همین هنوز هم به کوچکترین تغییرات اطرافت توجه میکنی؛ انگار از اون روزها یاد گرفتی که برای فهمیدن دنیا، باید اول با دقت نگاهش کنی.
https://eitaa.com/jk8694
حس میکنم تو یه بچگیِ خیلی عجیب و قشنگ داشتی؛ از اون بچگیهایی که بیشترش توی دنیایی میگذشت که خودت ساخته بودی. برای همین الان هم هر جا موجودات جادویی، جنگلهای مهآلود و حالوهوای انیمهای میبینی، انگار داری تکههایی از همون دنیای قدیمی رو دوباره پیدا میکنی. شاید حتی هنوز یه موجود کوچیکِ خیالی داشته باشی که فقط خودت میتونی ببینیش.
https://eitaa.com/joinchat/3410035625C5696a14e74
حس میکنم یه مدت تو پاریس زندگی کردی و هنوز یه تیکه از اون زندگی رو با خودت برگردوندی؛ صبحهات با قهوه و نان تازه شروع میشه، عصرها با یه پالتوی خوشدوخت توی خیابونای سنگفرش قدم میزنی و همیشه یه عطر فرانسویِ گرم همراهته. حتی عکسهات هم انگار بوی قهوه و شکلات تلخ میدن.
https://eitaa.com/joinchat/2974746282Ca310fbcdd0
حس میکنم یه زمانی یه دفتر قدیمی داشتی که همهچیزت رو توش مینوشتی؛ نامههایی که هیچوقت نفرستادی، اسم آدمهایی که دیگه توی زندگیت نیستن و حرفهایی که هیچوقت نتونستی به زبون بیاری. بعد یه جایی تصمیم گرفتی دیگه بازش نکنی؛ ولی هنوز هر بار چیزی مینویسی، انگار یه صفحهی تازه به همون «دفتر نفرینشده» اضافه میکنی.