هدایت شده از 𝖮𝖻𝗌𝖼𝗎𝗋𝖺/فورنزنید
مریوِین، من میدونم، اون شب نیمی از تو برای همیشه خاکستر شد.
I told you i was sad
مریوِین، من میدونم، اون شب نیمی از تو برای همیشه خاکستر شد.
بله عزیزم، نیمی از من اون شب برای همیشه خاکستر شد.
هدایت شده از Codeine
هدایت شده از 𝖥𝖾𝗅𝗂𝖼𝗂𝗍𝗒
𝖢𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾 .
- تقدیمی جدید داریم، این پیام رو حتما فوروارد میکنید؛
اسم فیلم مورد علاقتون رو میگید و خواننده مورد علاقتون تا بگم وایب کدوم شخصیت فیلم رو میدید و یه متن از یکی از موزیک های خواننده مورد نظرتون رو تقدیمتون میکنم
Tag - Limit
هدایت شده از to far from here.
من قبلا نور بودم، الان در اتاقو پشت سرم بستم که یه روزنه کوچیکم چشممو اذیت نکنه.
یه حس سنگین توی من هست که هیچوقت دقیق نمیفهمم از کجا شروع شد. فقط یه روز دیدم همهچیز سختتر شده. انگار ذهنم پر از صداست ولی هیچکدوم واضح نیستن.
گاهی حس میکنم توی اتاقی گیر افتادم که دیوارهاش هر روز نزدیکتر میشن. نه راه خروجی میبینم، نه حتی میدونم باید دنبال خروجی باشم یا نه. فقط ایستادم و نگاه میکنم که فضا چطور کمکم تاریکتر میشه.
خیلی وقتها از خودم میپرسم دقیقا چی اذیتم میکنه، اما جوابم فقط سکوتِ طولانیه. انگار همهچیز روی هم تلنبار شده، حرفهای نگفته، حسهای نصفه، رویاهایی که هیچوقت به واقعیت تبدیل نمیشن هیچکدوم به تنهایی سنگین نیستن، اما وقتی کنار هم قرار میگیرن، مثل باری میشن که نمیتونم زمین بذارمش.
من خستهام از وانمود کردن به اینکه همهچیز عادیه. از جواب دادن به «خوبی؟» با یه کلمهٔ کوتاه که خودمم باورش ندارم. گاهی حس میکنم دارم نقش خودمو بازی میکنم، نه اینکه واقعا خودم باشم.
زمان کش میاد، ثانیهها سنگین میشن، و من بین گذشتهای که رها نمیکنه و آیندهای که شکل نمیگیره معلق میمونم.
یه وقتهایی دلم میخواد همهچیز رو متوقف کنم. نه برای فرار، فقط برای اینکه بفهمم اگر دنیا چند لحظه ساکت بشه، توی سرم چه اتفاقی میافته. شاید اونوقت بتونم بفهمم چرا اینقدر احساس گیر افتادن دارم، چرا هیچ مسیری واضح نیست، چرا حتی چیزهایی که قبلا خوشحالم میکردن حالا فقط خاطرهان.
احساس میکنم دارم توی مه راه میرم. جلو پامو نمیبینم، پشت سرم هم محو شده. فقط میدونم دارم حرکت میکنم، بدون اینکه مطمئن باشم این مسیر جایی داره یا نه. هر قدمی که برمیدارم بیشتر شبیه عادته تا انتخابی که واقعا میخوامش.
بعضی روزها دلم میخواد یکی ازم بپرسه واقعا چه حسی دارم، اما وقتی تصور میکنم بخوام توضیح بدم، میبینم حتی خودم هم نمیدونم از کجا شروع کنم. چطور میشه حسی رو توضیح داد که شکل نداره؟ چطور میشه چیزی رو تعریف کرد که بیشتر شبیه سایهست تا واقعیت؟
من بین تغییر خواستن و توان انجام ندادنش گیر کردم. بین امیدی که هنوز کامل خاموش نشده و خستگیای که هر روز پررنگتر میشه. گاهی فکر میکنم شاید مشکل اینه که زیادی فکر میکنم، یا شاید اینه که هیچچیز رو تا آخر حس نمیکنم. انگار همهچیز توی من نیمهکارهست، نه آنقدر تاریک که فرو بریزم، نه آنقدر روشن که نفس راحت بکشم. فقط یه وضعیت خاکستری که تمومی نداره.
با این حال، هر روز بیدار میشم و ادامه میدم، نه از روی امید، نه از روی شجاعت، بیشتر از سر عادت. حرکت میکنم چون ایستادن سختتره، حرف میزنم چون سکوت سوالبرانگیزه، میخندم چون توضیح دادن طولانیه. درونم اما هنوز همونجاست، گیر کرده، نامطمئن، با حسی که نه میره نه تموم میشه. فقط کنارم راه میاد مثل سایهای که نه میتونم ازش فرار کنم،نه میتونم وانمود کنم وجود نداره.