واقعاً خستهام. از خودم، از وضعیتی که توش گیر افتادم، از آدمها، از زندگی. انگار حتی خستگیِ روزایی که هنوز نرسیدن هم از حالا توی استخونام نشسته. بارِ آیندهای رو به دوش میکشم که نمیدونم اصلاً وجود داره یا نه. هر روز با فکرایی بیدار میشم که نه راهی برای فراموش کردنشون دارم و نه توانی برای جنگیدن باهاشون. مدتهاست بین امید و ناامیدی، بین خواستن و نخواستن، بین موندن و رها کردن معلق موندم. انگار زندگی از یک جایی به بعد دیگه شبیه زندگی نبود. فقط تبدیل شد به دووم آوردن، به نفس کشیدن از روی عادت. و دردناکتر از همه اینه که دیگه حتی از گذشته خسته نیستم. از آیندهای خستهام که هنوز نیومده، از روزایی که هنوز شروع نشدن، از خودم که هر روز بیشتر شبیه سایهای از آدمی میشم که زمانی آرزو داشت، میخواست و امید داشت.