واقعاً خستهام. از خودم، از وضعیتی که توش گیر افتادم، از آدمها، از زندگی. انگار حتی خستگیِ روزایی که هنوز نرسیدن هم از حالا توی استخونام نشسته. بارِ آیندهای رو به دوش میکشم که نمیدونم اصلاً وجود داره یا نه. هر روز با فکرایی بیدار میشم که نه راهی برای فراموش کردنشون دارم و نه توانی برای جنگیدن باهاشون. مدتهاست بین امید و ناامیدی، بین خواستن و نخواستن، بین موندن و رها کردن معلق موندم. انگار زندگی از یک جایی به بعد دیگه شبیه زندگی نبود. فقط تبدیل شد به دووم آوردن، به نفس کشیدن از روی عادت. و دردناکتر از همه اینه که دیگه حتی از گذشته خسته نیستم. از آیندهای خستهام که هنوز نیومده، از روزایی که هنوز شروع نشدن، از خودم که هر روز بیشتر شبیه سایهای از آدمی میشم که زمانی آرزو داشت، میخواست و امید داشت.
آدم های زیادی نیستن که بشه واقعا باهاشون حرف زد. منظورم از حرف زدن فقط مکالمه داشتن نیست. منظورم وقتیه که کلماتت با اشتیاق از حنجره ات بیرون میان، وقتی جمله هایی که برات درد آورن رو به اون میگی و براش مثل غر به نظر نمیرسن. کسی که برخلاف همه دلت نمیخواد حرف زدنتون تموم بشه، کسی که نمیفهمی زمان کنارش چطور میگذره و دلت میخواد عقربه های ساعت رو با دست هات نگه داری. مکالمه داشتن و حرف زدن واقعی خیلی با هم فرق میکنن. اغلب اوقات مجبورم که یه مکالمه رو ادامه بدم، براش خستم و فقط منتظرم تموم بشه تا سریع برگردم توی لاک خودم. ولی اون حرف زدن واقعی! به خاطر اون سرم رو از لاکم میارم بیرون و دو لیوان چای گل محمدی میریزم. تازه جالب تر و نادر تر از این کسیه که بتونی کنارش سکوت کنی و این سکوت به جای آزاردهنده بودن، آرامش بخش باشه! مثلا کنار هم توی سکوت به آسمون زل بزنین و بذارین باد موهاتون رو با خودش ببره. کسی که وقت گذروندن باهاش لزوما نیاز به کلمات نداره، چون سکوتت رو هم میفهمه.