کاش یه نوجوون آمریکایی بودم؛ توی یه شهر کوچیک، بین جادههای سبز و آسمون نارنجیِ غروب. با دوچرخه از کنار جنگل رد میشدم، هندزفری توی گوشم بود و باد لابهلای موهام میپیچید. عصرهای بلند تابستون رو بین درختای بلند گم میکردم و تنها دغدغهم رسیدن به آخر جاده بود. غروب آروم روی دریاچه مینشست و من بیخبر از همهچی، فقط به بوی کاج، صدای باد و آرامشی که توی طبیعت جریان داشت گوش میدادم.