eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
5.2هزار دنبال‌کننده
65 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت248. 🌿🕊 زندایی به من و نلین نفری یک گردنبد ستاره ای
به نام خدا فصل دوم . 🕊🌿 ماشین رو روشن کرد و بعد به ماشین جلو اشاره کرد و گفت: ببین چجوری ابجیمو برد. رد نگاهشو گرفتم و به ماشین سامی رسیدم. بازم داشت حسادت میکرد. پسره خودخواه. لبخندی از این همه حرص خوردنش زدم و گفتم: چقدر تو خود خواهی. نیما یه اشاره به خودش کرد و با تعجب پرسید: من؟ سری تکون دادم و گفتم: اره تو نیما خندید و گفت: نه بابا. بعدش دستمو که روی پام بود رو برداشت و روی فرمون گذاشت و دست خودش روهم چفت دستم کرد و با لبخند جذابی و ماشین رو جلوی یک ساختمون پارک کرد. با تعجب برگشتم سمتش و گفتم: اینجا کجاست؟ نیما ماشین رو خاموش کرد و گفت: الان میفهمی. از ماشین پیاده شد و منم در ماشین رو باز کردم و اومدم پایین. نیما دستمو گرفت و همراه هم به سمت ساختمونی که از بیرون نمایی خیلی شیکی داشت رفتیم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا فصل دوم. . 🌿🕊 نیما زنگ طبقه اخر رو فشرد و بعداز چند پقیقه در باز شد. باهم وارد ساختمون شدیم که نیما دستمو به سمت آسانسور کشید . یه شور و هیجانی داخل وجودم بود. نمیدونستم میخواست کجا ببرتم. نیما در اسانسور رو باز کرد و باهام وارد شدیم. داخل اسانسور نیما رومو به سمت اینه کرد و گفت: چقدر ناز شدی. از داخل اینه نگاهش کردم و لبخندی زدم. نیما گوشی بالا اورد و گفت: بزار یه عکس یادگاری بگیریم نه؟ سری به نشونه اره تکون دادم که نیما دستشو دور کمرم حلقه کرد و از پشت تنمو به خودش چسبوند و گوشی رو کنار صورتامون نگه داشت. باهم به داخل آینه نگاه کردیم و نیما عکس انداخت. در آخر سرشو خم کرد و روی گونمو نرم ب/وس/ید و از جدا شد. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا فصل دوم. 🌿🕊 در آسانسور باز شد و باهم بیرون رفتیم. نیما در واحدی که در سفیدی داشت رو با کیلید باز کرد و گفت: بفرما. اول من وارد شدم و بعدش خودش وارد شد. یه خونه شیک و تر و تمیز با وسایل سفید و نسکافه ای. تمام سرویس خونه کامل بود. با تعجب داشتم به دور و اطراف خونه نگاه میکردم که صدای نیما از پشت سرم بلند شد. و دقیقا کنار گوشم گفت: به خونمون خوش اومدی سیندرلا. با تعجب برگشتم سمتش و گفتم: اینجا خونه ماست؟ نیما سری تکون داد و گفت: اره، خوشت نیومد؟ نگاه از نیما گرفتم و گفتم: خیلی قشنگه. و بعد به طرف آشپز خونه رفتم. آشپزخونه هم خیلی شیک و تمیز چیده شده بود همه وسایل برقی به مدل چیده شده بودن. از آشپزخونه دل کندم و به سمت اتاق رفتم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم. #پارت251 🌿🕊 در آسانسور باز شد و باهم بیرون رفت
توجه توجه ❗️ رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده. چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه. برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ60تومان پرداخت بشه. برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید: @PV_168
بَــره ناقلاے مَــن♥️🍷 𖧷- - - - - - - - - - - - - - - - - -𖧷 تنها چیزی که اون ماه ها خیلی زیاد حس کرده بودم استرس بود. ترسی که میکائیل به جونم تزریق می‌کرد. و در نهایت بهنام بدترین ضربه ها رو بهم زد. حالا اومده بود تا بیشتر عذابم بده. انگار قلبم تو مشت یکی داشت فشرده میشد. صداها از اتاق پذیرایی واضح میومد. میکائیل جوری گرم حرف می‌زد که انگار سالهاست بابا رو میشناسه. از روستا و اهالی می‌پرسید و از چایی سماوری مامان تعریف می‌کرد. مقایسه هوای کثیف تهران و هوای پاک روستا و خونه نقلی و با صفای ما هم لابه‌لای حرفاش به گوش می‌رسید. حتی سجاد هم با هیجان خاصی در مورد فوتبال براش تعریف می‌کرد. شنیدم که همون اتاق پذیرایی رو بهش دادن تا شب و خونه ما بمونه. خیلی زود خودمونی نشده بودن؟ 𖧷- - - - - - - - - - - - - - - - - -𖧷 ❲  ❳ 🫀🧿
آقـا بالاسر نخـواستـم..🚷‼️ _اون سمیرا و دخترشو از فردا واسه پس فردا میخوای بیاری که هی در گوشم روضه بخونن؟ اون سمانه و سمیرا فردا چیزی بار لیلی کنن من ساکت نمیشینما ریحون ریحان به حرص از جلوی سینک کنارم زد و استین های پیراهن نخی گلگلیش رو بالا داد _تو غلط کردی که ساکت نمیشینی احترام بزرگتر حالیت نمیشه جاوید؟ سمیرا چیه؟ یاد نداری بگی خاله سمیرا؟ من تو رو اینجوری بزرگ کردم؟ اگه تقصیر منه که خاک تو سرم کنن با این بچه بزرگ کردنم دستکش هاش رو با عصبانیت دستش کرد و زیر لب به غر زدن هاش ادامه داد _دختره عین پنجه افتاب میمونه چند بار بهت گفتم سمانه دختره خوبیه،خونواده داره اصالت داره...از همه مهمتر میشناسیمش کیی از دختر خواهرم بهتره برات؟ این دختره؟ اصلا مامان بابا داره؟ بی خبر و هیچی معلوم نیست از کجا ورداشتی اوردیش تو خونه به سمیرا پشت تلفن گفتم زن گرفتی ابجیم دلخور شد گفت مگه سمانه رو نشون جاوید نکرده بودیم؟ شرمنده شدم جلوش.. نمیدونم فردا پس فردا قراره چی جواب بدم جلو فک و فامیل ظرف هارو با حرص میسابید و بیشتر از قبل قلبم رو میشکست _بگم دست زنِ رفیق خدابیامرزشو گرفته ورداشته اورده اینجا میگه عقدش کردم؟ ⊱┈──╌❊•…………•❊╌──┈⊰ ♥️🍷
هدایت شده از گسترده تام
.           ❤️‍🔥(قاضی خشن دادگاه) ❤️‍🔥 _تو به زور خودتو انداختی به قاضی؟ به داداشم به کسی که یه تهران ازش حساب میبرن؟ با بغض سرمو انداختم پایین و حرفای خواهرشوهرمو گوش میدادم این ازدواج اجباری بود حتی آقا قباد هم من ۱۷ ساله رو به عنوان زنش نمی‌دید یهو صدای سرد و جذابش اومد که گفت: _خواهر انگار تو مادر زیادی رو زنم حساس شدین باید بچه دار بشیم تا باور کنین ازدواجمون واقعیه؟ یهو جلوی چشمای بهت زده ی همه کاری کرد که😱😐💔.. https://eitaa.com/joinchat/821691921C593ed60823
هدایت شده از گسترده تام
..قباد قاضی خشن و سردی که به هیچ دختری توجه نمیکنه با اجبار مادرش دختر زیبایی رو به عقد خودش در میاره اونقدر ناز و زیبا که تحمل نمیکنه و.. https://eitaa.com/joinchat/821691921C593ed60823
هدایت شده از گسترده فاطی
_دخترا شنیدین چی شده؟؟؟ خان برای دخترای روستا یه مسابقه گذاشته. هرکس تو این مسابقه برنده بشه نونش تو روغنه جایزه رو از خود خان میگیره🥺😍 بی حوصله ازشون دور شدم و سمت مزرعه رفتم. سوارکاری رعنا و دلفریب بهم رسید و گفت: تو نمیخوای تو مسابقه شرکت کنی دختر؟ بی میل گفتم: نه، حوصله نمایش جدید خان رو ندارم. خندید و گفت: حوصله نداری یا میدونی برنده نمیشی؟ با جدیت گفتم: برای ثابت کردن به تو هم که باشه شرکت میکنم و برنده میشم غریبه ی مزاحم...😒 بعد از برنده شدن تو مسابقه وقتی من رو به حضور خان بردن همون غریبه ی سوارکار رو دیدم و با تعجب نگاهش کردم که گفت: _بله خودمم. خان، همون غریبه مزاحم... خندید و بهم نزدیک شد، فاصله ای نمونده بود که گفت: حالا میخوام جایزت رو بهت بدم، جایزه ی تو همسری خان هست، همسری من❤️‍🔥😏 https://eitaa.com/joinchat/3051357395C0624030aa4 😍جذااااااب ترین رمان اربابی ایتا😍 عضویت با لینک رایگان به شدت محدود
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم. #پارت251 🌿🕊 در آسانسور باز شد و باهم بیرون رفت
به نام خدا فصل دوم ،53،54 به دلیل حساسیت بالا داخل چنل vipقرار میگیره. برای عضویت به چنل وی ای پی مبلغ60تومان به شماره کارت زیر واریز کنید. بعداز فرستادن رسید به ایدی مورد نظر لینک vip بهتون داده میشه. 6221061249911050 زینب سلگی رسید بفرستید و لینک رو دریافت کنید. @PV_168