🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت246. 🌿🕊 با شنیدن جوابم همه حاضرین در مجلس دس
به نام خدا
فصل دوم
#پارت247. 🌿🕊
این تبریک گفتن ما به هم استارتی بود برای بقیه بغل کردن و تبریک گفتن ها بود.
اول با خانم جون و اقا جون، هم زمان کادوهاشون رو هم میدادن بهمون.
خانم جون برای منو نلین نفری یک دستبند ظریف داد که خیلی خوشگل و ناز بود.
بعداز خانم جون و اقاجون حالانوبت مادر و پدرها بود.
مامان و بابا بغلم کردن و ارزوی خشبختی کردن.
مامان از من جدا شد و نیما رو بغل کرد و رو بهش گفت: اخرش هم دوماد خودم شدی
نیما خندید و گفت: یادته بهم چی میگفتی؟ میگفتی اخرشم کسی بهت زن نمیده. دیدی خودت دختر یکی یدونه تو دادی بهم.
مامان با بغض نگاهم کرد و گفت: اره.
بعد فورا از این پوسته غمگین بیرون اوند و رو به نیما گفت: مثل چشات ازش مراقبت میکنی که اگر بفهمم یک تار مو از سرش کم شده چشاتو درمیارم.
نیما دست روی چشمش گذاشت و گفت: ای به چشم.
مامان هم به منو و نلین نفری یدونه النگو کادو داد.
و حالا نوبت دایی و زندایی بود
کپی حرام است
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم
#پارت248. 🌿🕊
زندایی به من و نلین نفری یک گردنبد ستاره ای داد.
و بعدش نوبت رسید به سارا.
سارا بغلم کرد و گفت: خوشبخت بشی عزیزم .
لبخندی زدم که کادو شو از کیفش بیرون اورد و جعبه ای رو به سمتم گرفت و گفت: الان بازش نکن وقتی رفتی خونه خودت بازش کن.
با کنجکاوی سری تکون دادم که عطری از کیفش بیرون اورد و گفت: این هم عطری که برات سوغات آوردم وقت نشد بدم بهت.
عطر ازش گرفتم و تشکر کردم.
بعداز تبریک گفتن همه باهم از محضر خارج شدیم که دایی رو به نیما گفت: بابا جان با خانومت برید یکم وقت بگذرونید و بعدش غروب بیاید خونه آقاجون چون واسه شام مهمون داریم.
نیما سری تکون داد و بعداز خداحافظی از بقیه در سمت شاگر رو برام باز کرد و گفت: بفرمایید سیندرلا.
داخل ماشین نشستم که نیما در رو بست و ماشین رو دور زد و خودش سوار شد.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
@Conquering
هدایت شده از گسترده سها - 4 ساعت بمونه .
- لجبازی نکن یارا ، اینارو بخور!!
با تخسی نچی کردم:
+ گفتم نمیخورم بدمزه ست
بشقاب میوه رو نزدیک تر کرد و گفت:
- باید بخوری آخه خانومم، دکتر گفت برای بچه خوبه!!
با دیدن تیکه های موز عوقی زدم:
+ ببرش اونوررر...
عصبی گفت:
- نمیخوری؟! پس باید جور دیگه ویتامین ب*نتو تامین کنم..
سوالی نگاهش کردم که یهو...😱😹🚫
https://eitaa.com/joinchat/4259906584Ce2e81bdc93
عاقبت لجبازی..😭😂☝️🏿
هدایت شده از گسترده سها - 4 ساعت بمونه .
کی گفته دخترا لجبازن؟!
هیچ دختری تو این کانال عضو نمیشه😝‼️🔥
https://eitaa.com/joinchat/4259906584Ce2e81bdc93
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
پچپچ وار گفتم:
+امیر نیا خونه؛ خاله ۳۰.گارتو پیدا کرده!
صدای بهت زده امیر تو گوشم پیچید:
_من ۳۰.گار ندارم که!!
چشمامو بستم.. خاک تو سرم با این ایدهای که داشتم..
امروز قرار بود برن خواستگاری و من تنها راهی که به فکرم رسید این بود که ۳۰گار تو اتاقش جاسازه کنم و..😇🤣🤣
https://eitaa.com/joinchat/255067601C61b7dbfb2c
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
پسرخاله اش استادش شده، دختره با کارهاش جون به لبش کرده 🤣🤣📵❌🙃😱 https://eitaa.com/joinchat/255067601C61b7dbfb2c
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
ִֶָ ࣪ ﷽ ִֶָ ࣪ نام رمآن: فَتحِ قَلب🕊🤍 نویسنده: ستاره درخشان ژانر: عاشقانه، مذهبی، اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•
بزن پارت اول رمانمون قشنگم🥰❤️🦋