🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت244 🌿🕊 سارا با لبخند جلو اومد و اول با آقا جو
به نام خدا
فصل دوم
#پارت245 🌿🕊
سنگینی نگاه نیما رو روی خودم و آیه های قران که حالا قطره های اشک نم دارشون کرده بود رو حس میکردم.
با صدای عاقد دست بردم زیر چشمم و خیسی اشک رو پاک کردم.
عاقد:سرکار خانم لئا کاویار آیه بنده وکیلم شمارا برای یک عمر زندگی در سایه قران به عقد دائم اقای نیما خسروی در بیاورم؟
دخترا فرصت ندادن جواب بدم و با صدای بلند گفتن:عروس رفته عطر عاشقی رو بسازه.
عاقد برای بار دوم پرسید این بار دخترا گفتن: عروس رفته آرزوهارو به رویا گره بزنه.
عاقد برای بار سوم پرسید که این بار نگاه از آیه های قران گرفتم و نگاهمو به بابا و مامان که نظاره گرم بودن دادم.
بابا اطمینان چشم بست و این بود قوت قلبی برای ادامه دادن.
روبه عاقد کردم و با صدایی که سعی میکردم نلرزه گفتم: به نام آفریننده عشق و با اجازه از پدر و پدربزگم و بزرگ ترهای مجلس، بله را میگویم نه برای امروز بلکه برای ابدیت.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم
#پارت246. 🌿🕊
با شنیدن جوابم همه حاضرین در مجلس دست زندند و حالا نوبت نیما بود.
عاقد از نیما هم پرسید و نیما با یک مکث طولانی جواب داد. و حالا نوبت نلین و سامی بود.
عاقد از اون دونفر هم پرسید و بعداز جواب دادنشون همه دست زدیم.
عاقد با گفتن اینکه جایی کار دارم از جا بلند شد و مجلس رو ترک کرد.
نیما دستمو که روی پام گذاشته شده بود رو برداشت و کنار گوشم گفت: خوش اومدی سیندرلا.
نمیدونم چرا ولی الان بیشتر ازش خجالت میکشیدم برای همین چیزی نگفتم و سرمو پایین انداختم که.
نلین و سامی از جا بلند شدند و اومدند پیشمون. نلین با لبخند بغلم کرد و گفت: مبارکتون باشه.
لبخندی زدم و نلین رو بیشتر در آغوشم فشردم و گفتم: همچنین انشاءالله خوشبخت بشید.
نلین از من جدا شد و بغل نیما رفت.
رو به سامی گفتم: مبارک باشه.
سامی لبخند دندون نمایی زد و گفت: قربونت ابجی.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
توجه توجه ❗️
رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده.
چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه.
برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ60تومان پرداخت بشه.
برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید:
@PV_168
boghz-e-mahya.pdf
حجم:
3.5M
#رمانهایپیدیاف [ PDF ] : 👇
_ رمان بغض محیا
نویسنده ✍ : سپیده تهرانی
ژانر : #عاشقانه
تعداد صفحات : 861
خلاصه :
در مورد دختری به اسم محیاست عاشق پسر عمه اش امیرعباس هستش ولی امیرعباس..
#پایانخوش
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت246. 🌿🕊 با شنیدن جوابم همه حاضرین در مجلس دس
به نام خدا
فصل دوم
#پارت247. 🌿🕊
این تبریک گفتن ما به هم استارتی بود برای بقیه بغل کردن و تبریک گفتن ها بود.
اول با خانم جون و اقا جون، هم زمان کادوهاشون رو هم میدادن بهمون.
خانم جون برای منو نلین نفری یک دستبند ظریف داد که خیلی خوشگل و ناز بود.
بعداز خانم جون و اقاجون حالانوبت مادر و پدرها بود.
مامان و بابا بغلم کردن و ارزوی خشبختی کردن.
مامان از من جدا شد و نیما رو بغل کرد و رو بهش گفت: اخرش هم دوماد خودم شدی
نیما خندید و گفت: یادته بهم چی میگفتی؟ میگفتی اخرشم کسی بهت زن نمیده. دیدی خودت دختر یکی یدونه تو دادی بهم.
مامان با بغض نگاهم کرد و گفت: اره.
بعد فورا از این پوسته غمگین بیرون اوند و رو به نیما گفت: مثل چشات ازش مراقبت میکنی که اگر بفهمم یک تار مو از سرش کم شده چشاتو درمیارم.
نیما دست روی چشمش گذاشت و گفت: ای به چشم.
مامان هم به منو و نلین نفری یدونه النگو کادو داد.
و حالا نوبت دایی و زندایی بود
کپی حرام است
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم
#پارت248. 🌿🕊
زندایی به من و نلین نفری یک گردنبد ستاره ای داد.
و بعدش نوبت رسید به سارا.
سارا بغلم کرد و گفت: خوشبخت بشی عزیزم .
لبخندی زدم که کادو شو از کیفش بیرون اورد و جعبه ای رو به سمتم گرفت و گفت: الان بازش نکن وقتی رفتی خونه خودت بازش کن.
با کنجکاوی سری تکون دادم که عطری از کیفش بیرون اورد و گفت: این هم عطری که برات سوغات آوردم وقت نشد بدم بهت.
عطر ازش گرفتم و تشکر کردم.
بعداز تبریک گفتن همه باهم از محضر خارج شدیم که دایی رو به نیما گفت: بابا جان با خانومت برید یکم وقت بگذرونید و بعدش غروب بیاید خونه آقاجون چون واسه شام مهمون داریم.
نیما سری تکون داد و بعداز خداحافظی از بقیه در سمت شاگر رو برام باز کرد و گفت: بفرمایید سیندرلا.
داخل ماشین نشستم که نیما در رو بست و ماشین رو دور زد و خودش سوار شد.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
@Conquering
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
ִֶָ ࣪ ﷽ ִֶָ ࣪ نام رمآن: فَتحِ قَلب🕊🤍 نویسنده: ستاره درخشان ژانر: عاشقانه، مذهبی، اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•
بزن پارت اول رمانمون قشنگم🥰❤️🦋