🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت248. 🌿🕊 زندایی به من و نلین نفری یک گردنبد ستاره ای
به نام خدا
فصل دوم
#پارت249. 🕊🌿
ماشین رو روشن کرد و بعد به ماشین جلو اشاره کرد و گفت: ببین چجوری ابجیمو برد.
رد نگاهشو گرفتم و به ماشین سامی رسیدم.
بازم داشت حسادت میکرد. پسره خودخواه.
لبخندی از این همه حرص خوردنش زدم و گفتم: چقدر تو خود خواهی.
نیما یه اشاره به خودش کرد و با تعجب پرسید: من؟
سری تکون دادم و گفتم: اره تو
نیما خندید و گفت: نه بابا.
بعدش دستمو که روی پام بود رو برداشت و روی فرمون گذاشت و دست خودش روهم چفت دستم کرد و با لبخند جذابی و ماشین رو جلوی یک ساختمون پارک کرد.
با تعجب برگشتم سمتش و گفتم: اینجا کجاست؟
نیما ماشین رو خاموش کرد و گفت: الان میفهمی.
از ماشین پیاده شد و منم در ماشین رو باز کردم و اومدم پایین.
نیما دستمو گرفت و همراه هم به سمت ساختمونی که از بیرون نمایی خیلی شیکی داشت رفتیم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم.
#پارت250. 🌿🕊
نیما زنگ طبقه اخر رو فشرد و بعداز چند پقیقه در باز شد.
باهم وارد ساختمون شدیم که نیما دستمو به سمت آسانسور کشید .
یه شور و هیجانی داخل وجودم بود.
نمیدونستم میخواست کجا ببرتم.
نیما در اسانسور رو باز کرد و باهام وارد شدیم.
داخل اسانسور نیما رومو به سمت اینه کرد و گفت: چقدر ناز شدی.
از داخل اینه نگاهش کردم و لبخندی زدم.
نیما گوشی بالا اورد و گفت: بزار یه عکس یادگاری بگیریم نه؟
سری به نشونه اره تکون دادم که نیما دستشو دور کمرم حلقه کرد و از پشت تنمو به خودش چسبوند و گوشی رو کنار صورتامون نگه داشت.
باهم به داخل آینه نگاه کردیم و نیما عکس انداخت.
در آخر سرشو خم کرد و روی گونمو نرم ب/وس/ید و از جدا شد.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم.
#پارت251 🌿🕊
در آسانسور باز شد و باهم بیرون رفتیم.
نیما در واحدی که در سفیدی داشت رو با کیلید باز کرد و گفت: بفرما.
اول من وارد شدم و بعدش خودش وارد شد.
یه خونه شیک و تر و تمیز با وسایل سفید و نسکافه ای.
تمام سرویس خونه کامل بود.
با تعجب داشتم به دور و اطراف خونه نگاه میکردم که صدای نیما از پشت سرم بلند شد.
و دقیقا کنار گوشم گفت: به خونمون خوش اومدی سیندرلا.
با تعجب برگشتم سمتش و گفتم: اینجا خونه ماست؟
نیما سری تکون داد و گفت: اره، خوشت نیومد؟
نگاه از نیما گرفتم و گفتم: خیلی قشنگه.
و بعد به طرف آشپز خونه رفتم.
آشپزخونه هم خیلی شیک و تمیز چیده شده بود همه وسایل برقی به مدل چیده شده بودن.
از آشپزخونه دل کندم و به سمت اتاق رفتم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم. #پارت251 🌿🕊 در آسانسور باز شد و باهم بیرون رفت
توجه توجه ❗️
رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده.
چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه.
برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ60تومان پرداخت بشه.
برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید:
@PV_168
هدایت شده از گسترده فاطی
_دخترا شنیدین چی شده؟؟؟ خان برای دخترای روستا یه مسابقه گذاشته. هرکس تو این مسابقه برنده بشه نونش تو روغنه جایزه رو از خود خان میگیره🥺😍
بی حوصله ازشون دور شدم و سمت مزرعه رفتم. سوارکاری رعنا و دلفریب بهم رسید و گفت: تو نمیخوای تو مسابقه شرکت کنی دختر؟
بی میل گفتم: نه، حوصله نمایش جدید خان رو ندارم.
خندید و گفت: حوصله نداری یا میدونی برنده نمیشی؟
با جدیت گفتم: برای ثابت کردن به تو هم که باشه شرکت میکنم و برنده میشم غریبه ی مزاحم...😒
بعد از برنده شدن تو مسابقه وقتی من رو به حضور خان بردن همون غریبه ی سوارکار رو دیدم و با تعجب نگاهش کردم که گفت:
_بله خودمم. خان، همون غریبه مزاحم...
خندید و بهم نزدیک شد، فاصله ای نمونده بود که گفت: حالا میخوام جایزت رو بهت بدم، جایزه ی تو همسری خان هست، همسری من❤️🔥😏
https://eitaa.com/joinchat/3051357395C0624030aa4
😍جذااااااب ترین رمان اربابی ایتا😍
عضویت با لینک رایگان به شدت محدود
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم. #پارت251 🌿🕊 در آسانسور باز شد و باهم بیرون رفت
به نام خدا
فصل دوم.
#پارت255. 🌿🕊
دست بردم داخل موهام و به عقب هدایت کردم و پوفی کشیدم.
هنوز هم گرمی نفس هاش رو حس میکردم.
اولش نیما رو سرزنش کردم ولی بعدش با خودم فکر کردم و گفتم: از امروز به بعد ما دیگه به هم پیوند خوردیم.
از هفته بعد قراره زیر یک سقف بخوابیم.
داخل یک اتاق وسیله شخصیمون باشه.
داخل یک تخت سر روس بالشت بزاریم.
باید به نیما هم حق میدادم اون یک مرد هست. و من همسرش
در کنار تموم مسئولیت هام باید تمکین کنمش.
اصلا اگر من نکنم کی باید بکنه؟
اینا همه وظایف یک زن هست.
باید باهاش کنار بیام. ولی از یک طرف هم با خودم میگفتم: من گناهی نداشتم اولین بارم بود.
نیما بدون اجازه، بودن آمادگی شروع کرد.
بیخیال این حرفا شدم و به ساعت طلایی بالای تلویزیون نگاه کردم: ساعت4بعداز ظهر بود.
از جا بلند شدم و با دو دلی به سمت اتاقمون رفتم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
ִֶָ ࣪ ﷽ ִֶָ ࣪ نام رمآن: فَتحِ قَلب🕊🤍 نویسنده: ستاره درخشان ژانر: عاشقانه، مذهبی، اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•
بزنید سنجاق و از پارت اول رمانمون بخونید.
میخوای شوهرت ازت چشم برنداره؟🙈😍
نذار بگن صورتش پیر شده! نذار وقتی آرایش میکنی بگن چین چروکات معلومه!😔
⚜کرم جوانه گندم قوی ترین بوتاکس طبیعی پوست ، مناسب برای:👇🏻
✅ درمان چین و چروک های پوست
✅ روشن کننده و شفافیت قوی
✅درمان منافذ باز پوست
🔥50%تخفیف 🎁به مناسبت جشنواره فصل بهار فقط تا امشب
🔰برای اطلاع از قیمت و ثبت سفارش به راه ارتباطی زیر پیام دهید 👇🏻🥰
@Ostadposhtibani
@Ostadposhtibani
بزن روی لینک وارد کانال شو⬇️
https://eitaa.com/tabibzareii