eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
4.9هزار دنبال‌کننده
69 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت248. 🌿🕊 زندایی به من و نلین نفری یک گردنبد ستاره ای
به نام خدا فصل دوم . 🕊🌿 ماشین رو روشن کرد و بعد به ماشین جلو اشاره کرد و گفت: ببین چجوری ابجیمو برد. رد نگاهشو گرفتم و به ماشین سامی رسیدم. بازم داشت حسادت میکرد. پسره خودخواه. لبخندی از این همه حرص خوردنش زدم و گفتم: چقدر تو خود خواهی. نیما یه اشاره به خودش کرد و با تعجب پرسید: من؟ سری تکون دادم و گفتم: اره تو نیما خندید و گفت: نه بابا. بعدش دستمو که روی پام بود رو برداشت و روی فرمون گذاشت و دست خودش روهم چفت دستم کرد و با لبخند جذابی و ماشین رو جلوی یک ساختمون پارک کرد. با تعجب برگشتم سمتش و گفتم: اینجا کجاست؟ نیما ماشین رو خاموش کرد و گفت: الان میفهمی. از ماشین پیاده شد و منم در ماشین رو باز کردم و اومدم پایین. نیما دستمو گرفت و همراه هم به سمت ساختمونی که از بیرون نمایی خیلی شیکی داشت رفتیم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا فصل دوم. . 🌿🕊 نیما زنگ طبقه اخر رو فشرد و بعداز چند پقیقه در باز شد. باهم وارد ساختمون شدیم که نیما دستمو به سمت آسانسور کشید . یه شور و هیجانی داخل وجودم بود. نمیدونستم میخواست کجا ببرتم. نیما در اسانسور رو باز کرد و باهام وارد شدیم. داخل اسانسور نیما رومو به سمت اینه کرد و گفت: چقدر ناز شدی. از داخل اینه نگاهش کردم و لبخندی زدم. نیما گوشی بالا اورد و گفت: بزار یه عکس یادگاری بگیریم نه؟ سری به نشونه اره تکون دادم که نیما دستشو دور کمرم حلقه کرد و از پشت تنمو به خودش چسبوند و گوشی رو کنار صورتامون نگه داشت. باهم به داخل آینه نگاه کردیم و نیما عکس انداخت. در آخر سرشو خم کرد و روی گونمو نرم ب/وس/ید و از جدا شد. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا فصل دوم. 🌿🕊 در آسانسور باز شد و باهم بیرون رفتیم. نیما در واحدی که در سفیدی داشت رو با کیلید باز کرد و گفت: بفرما. اول من وارد شدم و بعدش خودش وارد شد. یه خونه شیک و تر و تمیز با وسایل سفید و نسکافه ای. تمام سرویس خونه کامل بود. با تعجب داشتم به دور و اطراف خونه نگاه میکردم که صدای نیما از پشت سرم بلند شد. و دقیقا کنار گوشم گفت: به خونمون خوش اومدی سیندرلا. با تعجب برگشتم سمتش و گفتم: اینجا خونه ماست؟ نیما سری تکون داد و گفت: اره، خوشت نیومد؟ نگاه از نیما گرفتم و گفتم: خیلی قشنگه. و بعد به طرف آشپز خونه رفتم. آشپزخونه هم خیلی شیک و تمیز چیده شده بود همه وسایل برقی به مدل چیده شده بودن. از آشپزخونه دل کندم و به سمت اتاق رفتم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم. #پارت251 🌿🕊 در آسانسور باز شد و باهم بیرون رفت
توجه توجه ❗️ رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده. چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه. برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ60تومان پرداخت بشه. برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید: @PV_168
هدایت شده از گسترده تام
-بهت گفتم خیلی خوشگلی؟! سری تکون دادم: + همین یه دقیقه پیش - بازم میگم خیلی خوشگلی پوفی کشیدم: + مرسی پسر عمو!! ابرویی بالا انداخت: - نه دیگه اومدی و نسازی حتما باید بچه بندازم بغلت یادت بیاد شوهرتم؟! کلافه چشمامو تو حلقه چرخوندم و اومدم برم که یهو...😱🌸🍃 https://eitaa.com/joinchat/4049601759Cfce20cf90a از این پسرعمو ها لطفا😭-
هدایت شده از گسترده تام
- باهات ازدواج کردم چون عاشقت بودم! قهقه ای زدم: + درسته چون تو خاندانمون همیشه حرف حرف تو بود هرچی سینا بخواد هرچی سینا بگه ابرویی بالا انداخت: - یعنی ت ت تو دوستم نداری؟! با بغض عصبی داد زدم؛ + نه ندارم، هیچوقت نداشتم غرور له شدشو از صورتش میدیدم که دندون قروچه ای کرد و یهو... بیا ادامه اشو بخون🫣👇🏿🔥 https://eitaa.com/joinchat/4049601759Cfce20cf90a
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
آف کورس که اینجا منبع حقه،همراه با قهوهِ تلخ☕🔥 ♪همشونم‌ دست‌ نوشته‌‌ یه‌ دهه‌ هشتادیه ⟅‌ۤ🕯 ولی از حق نگذریم،وایب چنلش خداس‌س‌س💀💘 JOIN: https://eitaa.com/joinchat/3352625987C3e398cf90a حرفاش قشنگ داره حرف دلمو میزنه🥲
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
درد آدمارو تغیر میده خیلیم تغیر میده ...)🖤
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
ساعت ۴شبپاک کنید.🦋 نیم ساعت پست آخرباشه🌱 گسترده۴ساعته آهو✨
هدایت شده از تبلیغات ملودی
دیگه وقت رفتن به خونه بود اونم بعد از چندسال ! امروز مهمونی بود و من باید به این مهمونی میرفتم که میلاد. به اونجا میاد اونا نمیدوستن که من برگشتم. وارد آشپز خونه شدم برای آرمین یه لیوان آب ریختم - بفرما قلب مامان - بارانه ؟ با صدای میلاد خشک شده به سمتش برگشتم بچه رو به پشت سرم هل دادم و قایمش کردم نباید میفهمید بچه ماست آرمین سرشو از پشت شرم بیرون اورد و گفت : - مامان مامان میخوام برم بازی میلاد ناباورانه نگاهم میکرد با حرفی که زد..❌😱😮‍💨🔥 https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0 ساعت 7:00 پاک شه❌
اولین و اخرین تبلیغات کانالمون همراه با ویو عالیی و جذب فول برای کانالتون دیر نکنید که که تخفیفات ویژه ای قراره بهتون بدیم 😍❤️‍🔥😎 https://eitaa.com/Panah3134