eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
5.2هزار دنبال‌کننده
67 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
بَــره ناقلاے مَــن♥️🍷 𖧷- - - - - - - - - - - - - - - - - -𖧷 تنها چیزی که اون ماه ها خیلی زیاد حس کرده بودم استرس بود. ترسی که میکائیل به جونم تزریق می‌کرد. و در نهایت بهنام بدترین ضربه ها رو بهم زد. حالا اومده بود تا بیشتر عذابم بده. انگار قلبم تو مشت یکی داشت فشرده میشد. صداها از اتاق پذیرایی واضح میومد. میکائیل جوری گرم حرف می‌زد که انگار سالهاست بابا رو میشناسه. از روستا و اهالی می‌پرسید و از چایی سماوری مامان تعریف می‌کرد. مقایسه هوای کثیف تهران و هوای پاک روستا و خونه نقلی و با صفای ما هم لابه‌لای حرفاش به گوش می‌رسید. حتی سجاد هم با هیجان خاصی در مورد فوتبال براش تعریف می‌کرد. شنیدم که همون اتاق پذیرایی رو بهش دادن تا شب و خونه ما بمونه. خیلی زود خودمونی نشده بودن؟ 𖧷- - - - - - - - - - - - - - - - - -𖧷 ❲  ❳ 🫀🧿
آقـا بالاسر نخـواستـم..🚷‼️ _اون سمیرا و دخترشو از فردا واسه پس فردا میخوای بیاری که هی در گوشم روضه بخونن؟ اون سمانه و سمیرا فردا چیزی بار لیلی کنن من ساکت نمیشینما ریحون ریحان به حرص از جلوی سینک کنارم زد و استین های پیراهن نخی گلگلیش رو بالا داد _تو غلط کردی که ساکت نمیشینی احترام بزرگتر حالیت نمیشه جاوید؟ سمیرا چیه؟ یاد نداری بگی خاله سمیرا؟ من تو رو اینجوری بزرگ کردم؟ اگه تقصیر منه که خاک تو سرم کنن با این بچه بزرگ کردنم دستکش هاش رو با عصبانیت دستش کرد و زیر لب به غر زدن هاش ادامه داد _دختره عین پنجه افتاب میمونه چند بار بهت گفتم سمانه دختره خوبیه،خونواده داره اصالت داره...از همه مهمتر میشناسیمش کیی از دختر خواهرم بهتره برات؟ این دختره؟ اصلا مامان بابا داره؟ بی خبر و هیچی معلوم نیست از کجا ورداشتی اوردیش تو خونه به سمیرا پشت تلفن گفتم زن گرفتی ابجیم دلخور شد گفت مگه سمانه رو نشون جاوید نکرده بودیم؟ شرمنده شدم جلوش.. نمیدونم فردا پس فردا قراره چی جواب بدم جلو فک و فامیل ظرف هارو با حرص میسابید و بیشتر از قبل قلبم رو میشکست _بگم دست زنِ رفیق خدابیامرزشو گرفته ورداشته اورده اینجا میگه عقدش کردم؟ ⊱┈──╌❊•…………•❊╌──┈⊰ ♥️🍷
هدایت شده از گسترده تام
.           ❤️‍🔥(قاضی خشن دادگاه) ❤️‍🔥 _تو به زور خودتو انداختی به قاضی؟ به داداشم به کسی که یه تهران ازش حساب میبرن؟ با بغض سرمو انداختم پایین و حرفای خواهرشوهرمو گوش میدادم این ازدواج اجباری بود حتی آقا قباد هم من ۱۷ ساله رو به عنوان زنش نمی‌دید یهو صدای سرد و جذابش اومد که گفت: _خواهر انگار تو مادر زیادی رو زنم حساس شدین باید بچه دار بشیم تا باور کنین ازدواجمون واقعیه؟ یهو جلوی چشمای بهت زده ی همه کاری کرد که😱😐💔.. https://eitaa.com/joinchat/821691921C593ed60823
هدایت شده از گسترده تام
..قباد قاضی خشن و سردی که به هیچ دختری توجه نمیکنه با اجبار مادرش دختر زیبایی رو به عقد خودش در میاره اونقدر ناز و زیبا که تحمل نمیکنه و.. https://eitaa.com/joinchat/821691921C593ed60823
هدایت شده از گسترده فاطی
_دخترا شنیدین چی شده؟؟؟ خان برای دخترای روستا یه مسابقه گذاشته. هرکس تو این مسابقه برنده بشه نونش تو روغنه جایزه رو از خود خان میگیره🥺😍 بی حوصله ازشون دور شدم و سمت مزرعه رفتم. سوارکاری رعنا و دلفریب بهم رسید و گفت: تو نمیخوای تو مسابقه شرکت کنی دختر؟ بی میل گفتم: نه، حوصله نمایش جدید خان رو ندارم. خندید و گفت: حوصله نداری یا میدونی برنده نمیشی؟ با جدیت گفتم: برای ثابت کردن به تو هم که باشه شرکت میکنم و برنده میشم غریبه ی مزاحم...😒 بعد از برنده شدن تو مسابقه وقتی من رو به حضور خان بردن همون غریبه ی سوارکار رو دیدم و با تعجب نگاهش کردم که گفت: _بله خودمم. خان، همون غریبه مزاحم... خندید و بهم نزدیک شد، فاصله ای نمونده بود که گفت: حالا میخوام جایزت رو بهت بدم، جایزه ی تو همسری خان هست، همسری من❤️‍🔥😏 https://eitaa.com/joinchat/3051357395C0624030aa4 😍جذااااااب ترین رمان اربابی ایتا😍 عضویت با لینک رایگان به شدت محدود
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم. #پارت251 🌿🕊 در آسانسور باز شد و باهم بیرون رفت
به نام خدا فصل دوم ،53،54 به دلیل حساسیت بالا داخل چنل vipقرار میگیره. برای عضویت به چنل وی ای پی مبلغ60تومان به شماره کارت زیر واریز کنید. بعداز فرستادن رسید به ایدی مورد نظر لینک vip بهتون داده میشه. 6221061249911050 زینب سلگی رسید بفرستید و لینک رو دریافت کنید. @PV_168
به نام خدا فصل دوم. . 🌿🕊 دست بردم داخل موهام و به عقب هدایت کردم و پوفی کشیدم. هنوز هم گرمی نفس هاش رو حس میکردم. اولش نیما رو سرزنش کردم ولی بعدش با خودم فکر کردم و گفتم: از امروز به بعد ما دیگه به هم پیوند خوردیم. از هفته بعد قراره زیر یک سقف بخوابیم. داخل یک اتاق وسیله شخصیمون باشه. داخل یک تخت سر روس بالشت بزاریم. باید به نیما هم حق میدادم اون یک مرد هست. و من همسرش در کنار تموم مسئولیت هام باید تمکین کنمش. اصلا اگر من نکنم کی باید بکنه؟ اینا همه وظایف یک زن هست. باید باهاش کنار بیام. ولی از یک طرف هم با خودم میگفتم: من گناهی نداشتم اولین بارم بود. نیما بدون اجازه، بودن آمادگی شروع کرد. بیخیال این حرفا شدم و به ساعت طلایی بالای تلویزیون نگاه کردم: ساعت4بعداز ظهر بود. از جا بلند شدم و با دو دلی به سمت اتاقمون رفتم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊