eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
5.1هزار دنبال‌کننده
65 عکس
129 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم. #پارت255. 🌿🕊 دست بردم داخل موهام و به عقب هد
به نام خدا فصل دوم. . 🌿🕊 در اتاق رو باز کردم که دیدم نیما روی تخت رو به پنجره نشسته. در رو پشست سرم بستم و اروم جلو رفتم. چادر و روسریم که اخرین دفعه روی زمین افتاده بود الان مرتب تا شده بود و کنار نیما بود. وقتی به نیما رسیدم. اروم اسمشو صدا زدم و گفتم: اقا نیما. هیچ واکنشی نشون نداد. که روسری و چادر رو از کنارش بردلشتم و خودم نشستم. دوبار اسمشو صدا زدم که اینبار با یه لبخند کوچیکی برگشت سمتم و گفت: ببخشید سیندرلا. مثل خودش لبخند خجلی زدم وگفتم: اولین بارم بود، باید کم کم عادت کنم بهش. نیما با سکوت دستی داخل موهای بهم ریخته اش کرد و بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه به سمت کشوی کنار تخت خم شد و گفت: یادم رفت کادوی عقدمون رو بهت بدم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا فصل دوم. 🌿🕊 لز داخل کشو یک جعبه بیرون اورد و سمتم گرفت. جعبه رو ازش گرفتم و درشو باز کردم. یک ساعت نقره ای و نگین کاری شده بود. از داخل جعبه درش اوردم و سمت نیما گرفتم و گفتم: خیلی قشنگه میشه ببندی به دستم؟ نیما ساعت رو از دستم گرفت و با احتیاط به دستم بست و بعد روی دستم رو ب/وس/ید و مثل یک شئ با ارزش دستم رو کنار پام گذاشت. و بعد سرش رو همونجا روی پام گذاشت. با دستم داخل موهای ژولیده ژولیده شو دست کشیدم و گفتم: چرا موهاتو اینجوری کردی؟ نیما از بالا به دستم نگاهی انداخت و خندید. هرچی با دستم سعی میکردم موهاش رو مرتب کنم نمیشد. نیما از داخل موهاش برداشت و گفت: خودتو خسته نکن، اینا کلی تافت و ژل خوردن باید برم حموم. با سکوت نگاهش کردم که نیما دستی به شکمش کشید و گفت: ناهار خوردی؟ سر بالا انداختم و گفتم: نه. نیما خندید و گفت: مثلا عروس دامادیم، باید بهمون کباب میدادن. مثل خودش خندیدم که نیما گفت: غذا بلدی درست کنی؟ کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم. #پارت257 🌿🕊 لز داخل کشو یک جعبه بیرون اورد و س
توجه توجه ❗️ رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده. چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه. برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ50تومان پرداخت بشه. برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید: @PV_168
هدایت شده از گسترده تام
- تو قد و هیکلشو ببین؟ من ازش میترسم به زور نصفش میشم. - ترس نداره ملت از خداشونه یکی مثل ساواش بگیرتشون. نوچی کردم که با شنیدن صداش سکته زدم. + آبان تو برو بیرون خودم آرومش میکنم به سمتش چرخیدم. + گفتی از من میترسی اره؟🫪😨🔥 https://eitaa.com/joinchat/546505835C586e979ab3
هدایت شده از گسترده تام
+ نیلو تصمیم گرفتم از FBi بیرون بیام یه شغل بی خطر انتخاب کنم. با ذوق گفتم: - چه تصمیم خوبی برا زندگیمون گرفتی دیگه استرس نمی‌کشم چه شغلی انتخاب کردی؟ یهو از تو یخچال هندونه بیرون کشید + می‌خوام هندونه فروش بشم خانمم تازه از شما ایرانیا یه چیزی یاد گرفتم. - بیا اینور بازار جنس... دستمو محکم روی دهنش گذاشتم که یهو😨🍉🔥 https://eitaa.com/joinchat/546505835C586e979ab3
هدایت شده از گسترده فاطی
من دیبام دختری که از بچگی اسم پسر عموم روم بود و با فکر و خیال اون بزرگ شدم! وقتی هجده سالم شد گفتن باید باهم ازدواج کنیم ، دیار مخالفت میکرد ولی دلیلی نمی‌آورد! زور خان بابا و عمو بیشتر از دیار بود و ما رو به عقد هم در آوردن! اما چه ازدواج و عاشقی؟! از وقتی همسرش شدم جز حقارت چیزی نصیبم نشد! تا روزی که فهمیدم باردارم! فکر میکردم اگه بهش بگم بچه داریم دست از این کاراش برداره و اخلاقش بهتر میشه. منتظرش بودم بیاد خونه خوشگل کرده آراسته کرده بودم تا وقتی که صدای در شد و با ذوق رقتم دم در! دیار رو دیدم با زنی که چندین سال بزرگ‌تر از ما بود ولی عجیب لوند و زیبا بود! به همراه با بچه‌ای که با دیار مو نمیزد! بی رحمانه بهم گفت _ماهرخ زن منه! محرم منه! و این بچه هم پسرماهه، دیبا تو شدی نفر سوم رابطه ما... می‌گفت و می‌گفت و نمی‌دونست که منم مادر بچشم؟! حالت تهوع و سرگیجه امونم رو بریده بود دستم بی اختیار روی دلم گذاشتم و لب زدم ...💯❌🙊 https://eitaa.com/joinchat/3056993476Cb9d75b20f8 حالم از هر چی نامرده بهم میخوره؟😭❌
هدایت شده از گسترده فاطی
داستان این جهان باتو خوش است💜 و حصار دیار رایگان شد❌❌❌ کسایی که می‌خوان عضو بشن و دو داستان واقعی فوق هیجانی رو بخونن فوری بزنن روی لینک چون تا چند دقیقه دیگه باطل می‌شه. https://eitaa.com/joinchat/3056993476Cb9d75b20f8 نگید نگفتمااا، رمانیه که باهاش زندگی می‌کنی از بس جذابه😍😱👇👇کانال فاطمه مشایخی نویسنده هشت کتاب چاپی و سی و پنج اثر مجازی که بیقراری ریحان هم یکی از نوشته هاشه https://eitaa.com/joinchat/3056993476Cb9d75b20f8
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
اینجا خفن‌ترین‌ و هیجان‌انگیزترین رمان مذهبی که تماما واقعی هست رو برات می‌زاره . . 🥺💘🛐 . . [ ROMAN ] ❤️‍🔥📍
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
بوی خ.ون همه جا پیچیده بود ... 🩸 با صدایی لرزون داد زدم 🗣 _کسی اینجاااا نیستتتت؟؟ 🧎🏻‍♀
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
قصه عشق و عاشقی داستان از اینجا شروع میشه 😁🙌🏽
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
ساعت ۱۶نیم پاک کنید.🦋 نیم ساعت پست آخرباشه🌱 گسترده۴ساعته آهو✨