🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم. #پارت255. 🌿🕊 دست بردم داخل موهام و به عقب هد
به نام خدا
فصل دوم.
#پارت256. 🌿🕊
در اتاق رو باز کردم که دیدم نیما روی تخت رو به پنجره نشسته.
در رو پشست سرم بستم و اروم جلو رفتم.
چادر و روسریم که اخرین دفعه روی زمین افتاده بود الان مرتب تا شده بود و کنار نیما بود.
وقتی به نیما رسیدم. اروم اسمشو صدا زدم و گفتم: اقا نیما.
هیچ واکنشی نشون نداد.
که روسری و چادر رو از کنارش بردلشتم و خودم نشستم.
دوبار اسمشو صدا زدم که اینبار با یه لبخند کوچیکی برگشت سمتم و گفت: ببخشید سیندرلا.
مثل خودش لبخند خجلی زدم وگفتم: اولین بارم بود، باید کم کم عادت کنم بهش.
نیما با سکوت دستی داخل موهای بهم ریخته اش کرد و بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه به سمت کشوی کنار تخت خم شد و گفت: یادم رفت کادوی عقدمون رو بهت بدم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم.
#پارت257 🌿🕊
لز داخل کشو یک جعبه بیرون اورد و سمتم گرفت.
جعبه رو ازش گرفتم و درشو باز کردم.
یک ساعت نقره ای و نگین کاری شده بود.
از داخل جعبه درش اوردم و سمت نیما گرفتم و گفتم: خیلی قشنگه میشه ببندی به دستم؟
نیما ساعت رو از دستم گرفت و با احتیاط به دستم بست و بعد روی دستم رو ب/وس/ید و مثل یک شئ با ارزش دستم رو کنار پام گذاشت.
و بعد سرش رو همونجا روی پام گذاشت.
با دستم داخل موهای ژولیده ژولیده شو دست کشیدم و گفتم: چرا موهاتو اینجوری کردی؟
نیما از بالا به دستم نگاهی انداخت و خندید.
هرچی با دستم سعی میکردم موهاش رو مرتب کنم نمیشد.
نیما از داخل موهاش برداشت و گفت: خودتو خسته نکن، اینا کلی تافت و ژل خوردن باید برم حموم.
با سکوت نگاهش کردم که نیما دستی به شکمش کشید و گفت: ناهار خوردی؟
سر بالا انداختم و گفتم: نه.
نیما خندید و گفت: مثلا عروس دامادیم، باید بهمون کباب میدادن.
مثل خودش خندیدم که نیما گفت: غذا بلدی درست کنی؟
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم. #پارت257 🌿🕊 لز داخل کشو یک جعبه بیرون اورد و س
توجه توجه ❗️
رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده.
چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه.
برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ50تومان پرداخت بشه.
برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید:
@PV_168
هدایت شده از گسترده تام
- تو قد و هیکلشو ببین؟ من ازش میترسم به زور نصفش میشم.
- ترس نداره ملت از خداشونه یکی مثل ساواش بگیرتشون.
نوچی کردم که با شنیدن صداش سکته زدم.
+ آبان تو برو بیرون خودم آرومش میکنم
به سمتش چرخیدم.
+ گفتی از من میترسی اره؟😨🔥
https://eitaa.com/joinchat/546505835C586e979ab3
هدایت شده از گسترده تام
+ نیلو تصمیم گرفتم از FBi بیرون بیام یه شغل بی خطر انتخاب کنم.
با ذوق گفتم:
- چه تصمیم خوبی برا زندگیمون گرفتی دیگه استرس نمیکشم چه شغلی انتخاب کردی؟
یهو از تو یخچال هندونه بیرون کشید
+ میخوام هندونه فروش بشم خانمم
تازه از شما ایرانیا یه چیزی یاد گرفتم.
- بیا اینور بازار جنس...
دستمو محکم روی دهنش گذاشتم که یهو😨🍉🔥
https://eitaa.com/joinchat/546505835C586e979ab3
هدایت شده از گسترده فاطی
من دیبام دختری که از بچگی اسم پسر عموم روم بود و با فکر و خیال اون بزرگ شدم!
وقتی هجده سالم شد گفتن باید باهم ازدواج کنیم ، دیار مخالفت میکرد ولی دلیلی نمیآورد!
زور خان بابا و عمو بیشتر از دیار بود و ما رو به عقد هم در آوردن! اما چه ازدواج و عاشقی؟! از وقتی همسرش شدم جز حقارت چیزی نصیبم نشد!
تا روزی که فهمیدم باردارم!
فکر میکردم اگه بهش بگم بچه داریم دست از این کاراش برداره و اخلاقش بهتر میشه. منتظرش بودم بیاد خونه خوشگل کرده آراسته کرده بودم تا وقتی که صدای در شد و با ذوق رقتم دم در!
دیار رو دیدم با زنی که چندین سال بزرگتر از ما بود ولی عجیب لوند و زیبا بود! به همراه با بچهای که با دیار مو نمیزد!
بی رحمانه بهم گفت
_ماهرخ زن منه! محرم منه! و این بچه هم پسرماهه، دیبا تو شدی نفر سوم رابطه ما...
میگفت و میگفت و نمیدونست که منم مادر بچشم؟! حالت تهوع و سرگیجه امونم رو بریده بود دستم بی اختیار روی دلم گذاشتم و لب زدم ...💯❌🙊
https://eitaa.com/joinchat/3056993476Cb9d75b20f8
حالم از هر چی نامرده بهم میخوره؟😭❌
هدایت شده از گسترده فاطی
داستان این جهان باتو خوش است💜 و حصار دیار رایگان شد❌❌❌
کسایی که میخوان عضو بشن و دو داستان واقعی فوق هیجانی رو بخونن فوری بزنن روی لینک چون تا چند دقیقه دیگه باطل میشه.
https://eitaa.com/joinchat/3056993476Cb9d75b20f8
نگید نگفتمااا، رمانیه که باهاش زندگی میکنی از بس جذابه😍😱👇👇کانال فاطمه مشایخی نویسنده هشت کتاب چاپی و سی و پنج اثر مجازی که بیقراری ریحان هم یکی از نوشته هاشه
https://eitaa.com/joinchat/3056993476Cb9d75b20f8
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
اینجا خفنترین و هیجانانگیزترین رمان مذهبی که تماما واقعی هست رو برات میزاره . . 🥺💘🛐
. . [ ROMAN ] ❤️🔥📍
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
بوی خ.ون همه جا پیچیده بود ... 🩸
با صدایی لرزون داد زدم 🗣
_کسی اینجاااا نیستتتت؟؟ 🧎🏻♀
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
قصه عشق و عاشقی داستان از اینجا شروع میشه 😁🙌🏽
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
ساعت ۱۶نیم پاک کنید.🦋
نیم ساعت پست آخرباشه🌱
گسترده۴ساعته آهو✨