🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم. #پارت257 🌿🕊 لز داخل کشو یک جعبه بیرون اورد و س
به نام خدا
فصل دوم.
#پارت258 🌿🕊
بی حواس سری تکون دادم که داخل یه حرکت از جا بلند شد و گفت: تا من میرم حموم توهم یه املت مشتی درست بزنیم بر بدن.
خواستم حرفی بزنم که اجازه نداد و گفت: دیروز خرید کردم همه چیز داخل یخچال هست حتی نون
بعدش با برداشتن حوله کوچیکی از داخل کمد وارد حموم شد.
با استرس از جا بلند شدم.
وارد آشپزخونه شدم.
بلد نبودم املت درست کنم اصلا موادش چی بود.
داخل کابینت ها دنبال ماهی تابه گشتم و پیداش کردم.
ماهی تابه رو روی گاز گذشتم وزیرش رو روشن کردم و بعد روغن رو پیدا کردم و ریختم.
رفتم سمت یخچال و رب رو برداشتم و یک قاشق داخل روغنی که حالا سرخ شده بود انداختم و بعد همش زدم.
بعدش به سمت یخچال رفتم و درشو باز کردم.
نگاهمو داخل یخچال گردوندم و وقتی ندیدمش داخل در یخچال رو نگاه کردم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
هدایت شده از گسترده لومیو
❌لیست رمانهای کامل شده:
رمان غریب آشنا(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان حنانه(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان دیبا(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان سراب(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان پاوان(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان قمر در عقرب(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان رز زرد(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان ضحی(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان شعله(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان نیلوفرآبی(درحال نگارش)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
هدایت شده از مـهتـاب
**
۱۲ تا رمان کامل شده دارن😍🥰
۱۰ تا رمانشون بمناسبت عیدغدیر #کامل یکجا میتونید دریافت کنید
همین الان کاملا واقعی
تا طرحشون تموم نشده برید👇🏿👇🏿👇🏿
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 **
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
ساعت ۱۲شب پاک کنید.🦋
نیم ساعت پست آخرباشه🌱
گسترده۴ساعته آهو✨
هدایت شده از گسترده سها - 4 ساعت بمونه .
«من فقط یه زن دارم... و اون راحیله.»
سکوت سنگینی در عمارت برقرار شد.
محمدخان لبخند زد؛
از آن لبخندهایی که بوی دردسر میداد...
— پس خیالم راحت شد...
راستش چشممو گرفته. دختر خوشگلیه!
عامر بیآنکه حتی اخم کند، قهوهاش را روی میز گذاشت و گفت:
— بهش بگو بیاد طلاقش رو از من بگیره و بچههام رو تحویلم بده...
بعد هر کاری خواستی باهاش بکن.
و همان لحظه...
قلب سلما پشت دیوار از تپیدن ایستاد.
زنی که برای نجات خودش و بچههایش به ده دشمن فرار کرده بود...
حالا داشت میشنید دو خان قدرتمند درباره سرنوشتش حرف میزنند.
این آغاز جنگ بود.
جنگ میان دو مردی که سالهاست نام هم را با نفرت بر زبان میآورند...
دو دشمن قدیمی...
دو خان مغرور...
و زنی که ناخواسته وسط میدان نبردشان ایستاده است.
https://eitaa.com/joinchat/4139189484Cfb2742011d
🔥 وقتی محمدخان و عامرخان روبهروی هم قرار میگیرند...
هیچکس سالم از میدان بیرون نمیآید...
#مستور
#ماهور
#رمان_عاشقانه
#درام