📖🕊داستان راستان 🕊📖
داستان بادکنکها
دوستی تعریف میکرد:
روزی به سمیناری دعوت شده بودم. هنگام ورود، به هر یک از شرکتکنندگان یک بادکنک دادند. سخنران پس از خوشامدگویی از ۵۰ نفر حاضر خواست نام خود را با ماژیک روی بادکنک بنویسند و همه بادکنکها را در اتاقی در سمت راست سالن قرار دهند. سپس از ما خواست در سمت دیگر سالن منتظر بمانیم.
چند لحظه بعد گفت:
«حالا پنج دقیقه فرصت دارید وارد اتاق شوید و بادکنکی را که نام خودتان روی آن نوشته شده پیدا کنید.»
همه با عجله به سمت اتاق هجوم بردیم. هرکس سعی میکرد زودتر بادکنک خودش را پیدا کند. یکدیگر را هل میدادیم، زمین میخوردیم و در میان آن همه شلوغی و بینظمی، هیچکس موفق نشد بادکنک خودش را پیدا کند.
پنج دقیقه تمام شد و حتی با چند دقیقه فرصت اضافه هم نتیجهای نگرفتیم.
این بار سخنران از ما خواست آرام باشیم و گفت:
«هر بادکنکی را که پیدا کردید بردارید و نام صاحبش را بخوانید و به خودش تحویل دهید.»
این کار ساده، کمتر از پنج دقیقه طول کشید و همه در نهایت بادکنک خود را در دست گرفتند.
سخنران گفت:
«زندگی ما هم گاهی شبیه همین ماجراست. آنقدر در جستوجوی خوشبختی خودمان به اینسو و آنسو میدویم که فراموش میکنیم خوشبختی ما با خوشبختی دیگران گره خورده است.
اگر به جای آنکه فقط به دنبال سهم خودمان باشیم، در رسیدن دیگران به خواستههایشان کمک کنیم، بسیاری از آنچه خودمان میخواهیم نیز به دستمان خواهد رسید.»
🔸 گاهی برای پیدا کردن خوشبختی خودمان، کافی است ابتدا خوشبختی دیگری را پیدا کنیم و به او برسانیم.
@Content_Toolbox