📖🕊داستان راستان 🕊📖
🐄 گوساله به چرا نرفته، حرف گاو میزند
در روستایی سرسبز و بزرگ، پیرمردی به نام «مشرضا» سالها به گاوداری مشغول بود. او از جوانی با دام و دامداری سر و کار داشت و بیشتر گاوهایش را از همان روزهای گوسالهبودن پرورش داده بود. به همین دلیل، اهالی روستا هر وقت درباره نگهداری دام یا بیماری و خوراک گاوها مشکلی داشتند، سراغ مشرضا میرفتند و از تجربه او کمک میگرفتند.
در همان روزها، جوانی به نام «نادر» چند گوساله خریده بود و تصمیم گرفته بود خودش وارد کار دامداری شود. نادر هنوز چیز زیادی از این کار نمیدانست و حتی گوسالههایش را یک بار هم برای چرا به صحرا نبرده بود؛ اما از همان ابتدا با اعتمادبهنفس زیادی درباره دامداری صحبت میکرد.
هر روز برای دیگران نسخهای تازه میپیچید؛ یک روز میگفت گاوها باید چه غذایی بخورند، روز دیگر درباره زمان مناسب دوشیدن شیر نظر میداد و گاهی هم درباره بهترین روش نگهداری دامها با مشرضا بحث میکرد.
مشرضا که مردی باتجربه و آرام بود، چیزی نمیگفت و با لبخند از کنار حرفهای او میگذشت.
تا اینکه یک روز، نادر در جمع چند نفر از اهالی روستا رو به مشرضا کرد و گفت:
«مشرضا، این روشهایی که شما استفاده میکنید دیگر قدیمی شده. اگر بخواهید گاوداریتان بهتر شود، باید از روشهایی که من میگویم استفاده کنید.»
اهالی که سالها شاهد تجربه و مهارت مشرضا بودند، با تعجب به نادر نگاه کردند. مشرضا لحظهای سکوت کرد، لبخندی زد و گفت:
«پسرم، حرفهایت شاید درست باشد؛ اما تو هنوز گوسالههایت را یک بار هم به چرا نبردهای. بهتر نیست اول خودت کمی تجربه کنی و بعد به دیگران بگویی چطور گاوداری کنند؟»
چند نفر از اهالی خندیدند. یکی از پیرمردهای روستا که از این حرف خوشش آمده بود، دستی به ریشش کشید و گفت:
«راست میگوید مشرضا! این همان حکایت معروف است؛ گوساله به چرا نرفته، حرف گاو میزند!»
از آن روز، هرگاه نادر پیش از آنکه کاری را تجربه کند دربارهاش با اطمینان فراوان نظر میداد، اهالی با خنده همان ضربالمثل را به یادش میآوردند.
کمکم نادر هم فهمید که برای صاحبنظر بودن، تنها حرفزدن کافی نیست؛ آدم باید پیش از قضاوت و راهنمایی دیگران، خودش آن راه را پیموده و تجربهای به دست آورده باشد.
@Content_Toolbox