پادشاه بلژیک تو یه نامه به عشقش گفت :
- نمیشود تو را داشت . .
و این اوجِ ناتوانیِ من است ، در اوجِ قدرت
ڪولهخاڪیِیه دهههَشتادیـــ 🌱
_
نمیتوانست دوستش نداشته باشد، پس برای خودش چای ریخت و سپس به نقطهای خیره ماند ..
ڪولهخاڪیِیه دهههَشتادیـــ 🌱
_
- خدا همین که تورا آفرید؛شاعر شد!((:
رفیق بود،
با او میتوانستم بعد از گریه های بلند، به چیز های کوچک بخندم؛
ڪولهخاڪیِیه دهههَشتادیـــ 🌱
_
و همهی چشمهایی که تو را میبینند،
کاش چشمهای من بودند . . . !