کرومی🎀
اولین رمان🙂🪄 (پارت ۱) «ترسناک» اسم:صدای عجیببب😶 سلام من سارا هستم ۲۰ ساله خونه ما وسط یه بیابون
اولین رمان🙂🪄
(پارت۲)
«ترسناک»
اسم : صدای عجیب😶
و تلویزیون خاموش کردم و و هیچ لامپی روشن نبود پشت سرم صدای راه رفتن میومد خیلی ترسیدم و فکر کردم مامانم و خواهر کوچکترمه ولی وقتی پشت سرم رو نگاه کردم دیدم کسی نیست یه لحظه فکر کردم خیالاتی شدم سریع رفتم دنبال گوشیم بگردم دوباره همون صدای عجیب راه رفتن میومد گوشیمو پیدا کرد و چراغ قوهشو روشن کردم سریع رفتم توی اتاقم و تصمیم گرفتم بخوابم از اونجایی که خیلی خسته بودم سریع خوابم برد ساعت ۳ شب بود خیلی سردی میکرد پا شدم چرا اتاقم انقدر سرده دیدم پنجره اتاقم به طور عجیبی باز شده با خودم گفتم حتما باد بوده و پنجره باز شده پنجره رو بستم و وقتی میخواستم بخوابم انگار یکی به دیوار داشت مشت میزد خیلی عصبانی شدم و خوابیدم صبح که بیدار شدم ساعت ۸ بود پاشدم و دیدم دستام خونیه....خیلی خیلی ترسیدم ولی به خودم گفتم حتما دوباره مریض شدم..... رفتم حمام میخواستم شامپو بزنم و چشامو بستم دیدم یه زنی داره با صدای بلند جیغ میزنه ترسیدم و چشامو باز کردم بعد از اینکه چشامو باز کردم توی چشام شامپو رفت و چشام داشت میسوخت و بعد در حموم سریع باز کردم که ببینم کیه داره جیغ میکشه دیدم هیچکس نیست گفتم حتماً همسایه است
بعد از حمام زنگ زدم به مامانم و.......