eitaa logo
کرومی🎀
35 دنبال‌کننده
279 عکس
310 ویدیو
0 فایل
⎯ּ︭🍭ᥕ𑄺𑂲ᥴ᥆Ⲙ𑄺. جایۍ براۍ ٮــرگرمۍ شمـا💅🏻 . بہ دنیاۍ ما خوش اومدۍ کوچولو خودم 🌸👈 @Mina1255 برای تبلیغ 🌷👈 @NeDashh برای تبلیغ🌷👈. @Samira19920 ا اگه هم کاری داشتید ⭐👈. @hatami_63 اصکی بدون حذف لینک کانال مجاز 🤗✅
مشاهده در ایتا
دانلود
کرومی🎀
اولین رمان🙂🪄 (پارت ۱) «ترسناک» اسم:صدای عجیببب😶 سلام من سارا هستم ۲۰ ساله خونه ما وسط یه بیابون
اولین رمان🙂🪄 (پارت۲) «ترسناک» اسم : صدای عجیب😶 و تلویزیون خاموش کردم و و هیچ لامپی روشن نبود پشت سرم صدای راه رفتن میومد خیلی ترسیدم و فکر کردم مامانم و خواهر کوچکترمه ولی وقتی پشت سرم رو نگاه کردم دیدم کسی نیست یه لحظه فکر کردم خیالاتی شدم سریع رفتم دنبال گوشیم بگردم دوباره همون صدای عجیب راه رفتن میومد گوشیمو پیدا کرد و چراغ قوه‌شو روشن کردم سریع رفتم توی اتاقم و تصمیم گرفتم بخوابم از اونجایی که خیلی خسته بودم سریع خوابم برد ساعت ۳ شب بود خیلی سردی می‌کرد پا شدم چرا اتاقم انقدر سرده دیدم پنجره اتاقم به طور عجیبی باز شده با خودم گفتم حتما باد بوده و پنجره باز شده پنجره رو بستم و وقتی میخواستم بخوابم انگار یکی به دیوار داشت مشت میزد خیلی عصبانی شدم و خوابیدم صبح که بیدار شدم ساعت ۸ بود پاشدم و دیدم دستام خونیه....خیلی خیلی ترسیدم ولی به خودم گفتم حتما دوباره مریض شدم..... رفتم حمام می‌خواستم شامپو بزنم و چشامو بستم دیدم یه زنی داره با صدای بلند جیغ میزنه ترسیدم و چشامو باز کردم بعد از اینکه چشامو باز کردم توی چشام شامپو رفت و چشام داشت می‌سوخت و بعد در حموم سریع باز کردم که ببینم کیه داره جیغ می‌کشه دیدم هیچکس نیست گفتم حتماً همسایه است بعد از حمام زنگ زدم به مامانم و.......
سلام بچه ها خالم فوت کرده🖤 اگه میشه یع فاتحه بفرستید ممنون میشم
اولین رمان🙂🪄 (پارت ۳) «ترسناک» اسم:صدای عجیب بعد از حمام زنگ زدم به مامانم و می‌گفت گوشی مامانم خاموشه ولی مامانم گفت صبح میام ولی ساعت ۲ ظهر بود هنوز خونه نبودن گرسنه بودم و میخواستم یچیزی بخورم ولی توی یخچال چیزی نبوده تصمیم گرفتم برم بیرون و یه چیزی بخرم لباسامو پوشیدم و رفتم تو راه یه خونه خیلی قدیمی متروکه دیدم که درش باز بود منم از کنجکاوی رفتم سراغ اون خونه وقتی نزدیکتر شدم به خونه یه حس عجیبی داشتم یه حس سنگینی رفتم توی خونه روی همه ی وسایل ها گرد خاک بود چند تا قاب عکس دیدم که یکیش یه دختره بود سوار تاب بود و چشماش از دکمه بود و دستاش خونی بود یکم ترسیدم و رفتم توی اتاق اون خونه وقتی نزدیکتر شدم به خونه بوی خیلی بدی میومد و وقتی در و باز کردم دیدم یه جنازه بود که همون دختره بود با چشمای دکمه ایش خیلی خیلی ترسیدم و سریع رفتم بیرون وقتی رسیدم خونه دیدم مامانم و خواهرم رسیدن خونه و بطور عجیبی به من نگاه میکنن ازشون پرسیدم چی شده گفت چرا تو جیبت یه چاقو خونی جیبم رو نگاه کردم و چاقو خونی رو دیدم و همه چیز رو برای مامانم توضیح دادم اما مامانم چیزی نگفت و شب شد و برای خواهرم یه عروسک خریده بودم وقتی وارد اتاق شدم دیدم خواهرم داره با عروسکش داره یچیزهایی میگه وقتی نزدیکتر شدم فهمیدم داره چی میگه خواهرم به عروسکش میگفت دیدمت تو اتاق داشتی تکون میخوردی خیلی تعجب کردم و رفتم پیش خواهرم بهش عروسک رو دادم و رفتم بیرون از اتاق ...فردا.....