eitaa logo
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امروز... دوباره درگیر خودم بودم، درگیر تغییر کردن، پیدا کردن یک راه تازه و استرس شروع دوباره‌ی مدرسه. و مثل همیشه، یک سؤال ته ذهنم می‌چرخید: آینده چی می‌شه؟ گاهی با خودم می‌گم «کاش می‌شد...» ولی خب، نشد که بشه. زندگیه دیگه؛ بعضی چیزها رو باید پذیرفت و ادامه داد، حتی وقتی خودت هم نمی‌دونی قراره کجا برسی. باد سرد به صورتم می‌زد و منو از فکرهام بیرون می‌کشید. به خودم اومدم؛ خیابون تاریکِ تاریک بود و جز ما و تیر چراغ‌برق، کسی اونجا نبود. نورش اذیتم می‌کرد. سرم رو بالا گرفتم و به آسمون نگاه کردم؛ شاید ماه بتونه برای چند دقیقه منو از فکرهام دور کنه. ولی امشب، حتی ماه هم انگار دلش می‌خواست توی غار خودش بمونه. نمی‌دونم قراره چطور ادامه بدم، نمی‌دونم آخر این راه کجاست یا اصلاً باید دنبال چه هدفی باشم. فقط امیدوارم خدا، همون‌طور که قبل‌تر توی تنهایی‌هام تنهام نذاشت، این بار هم راه رو نشونم بده؛ حتی اگه فعلاً خودم نتونم پیداش کنم. آمین.
می‌دونم متنش خیلی عجیبه اما فقط سعی کردم بنویسم
شرح حال منم هست