شبا یجور عجیبی طولانی میشن. انگار زمان میکشه، کش میاد، و من وسطش گیر میکنم. صدای ساعت صدای نفسام، صدای فکرایی که نمیخوان آروم شن.. همشون باهم یه خستگی جدید میسازن. یچیزی بین بیحسی و فشار.
ماهی قرمزم دورتبگردم خیلی خوشحال شدم از خودت خبر دادی و ببخشید که دیر دیدم پیام تو ناشناستو. پیامتو نزاشتم شاید نخای کسی بدونه. ولی نمیتونی با اونیکی اکانتت باهم صحبت کنیم؟ چون یمدت نمیخام ناشناس بزارم.. ینی نمیتونم.. 💙
صبحا که بیدار میشم اولین چیزی که حس میکنم خستگیه.نه هوای اتاق. انگار تمام دیروز هنوز روی شونههامه و قرار نیست پایین بیاد. نور کمرنگ صبح هم قرار نیست چیزیو بهتر کنه. فقط یادآوریه که باید دوباره ادامه بدم بدون اینکه بدونم چرا.
فک کردن به آینده برام مثل نگاه کردن به یه مه غلیظه. نه که ناامید باشم فقط بیانگیزم. انگار توان کشف کردن راهمو از دست دادم. روزا میانو میرن و من فقط سعی میکنم از پس امروز بربیام. همین. فردا یه دغدغهی جداگانهست که فعلا توان فک کردن بهشو ندارم.