من از اون آدما نیستم که همچیو بلند بگن. اما حتی وقتی حرف نمیزنم فکرم داره از هم میپاشه. درد مال خودمه؛ فقط بلد نیستم چطور توضیحش بدم
یجور خستگی دارم که خواب هم کاملش نمیکنه. روزا میگذره، کارا انجام میشه، ولی انگار یچیزی توی من هر روز کمتر نفس میکشه..
بعضی مواقع انقد ساکت و تو خودمم که حتی جواب سادهترین سوالا برام زیاده. انگار ذهنم پره ولی حرفی برای گفتن نداره
از یه جایی به بعد دیگه دلم نمیخواد حرف بزنم. نه چون چیزی برای گفتن ندارم چون مطمئنم هیچکس واقعا نمیتونه بفهمه
هی میشینم و سعی میکنم بفهمم دقیقا چی توی من شکسته اما فقط میفهمم صدای اون شکستگی هنوز قطع نشده فقط عادت کردم به شنیدنش..
حرف زدن دربارهی حالم برام سخت شده..چون هربار میخوام توضیح بدم حس میکنم کلمات کوچیکتر از اون چیزین که توی دل و ذهنم میگذره. کلمات واقعا ناتوانن در وصف حالی که میگذرونم
یه وقتایی حس میکنم فقط دارم این روزا رو رد میکنم، نه اینکه واقعا زندگی کنم. انگار توی زندگیم حضور دارم، اما درگیرش نیستم.فقط یه ناظر خسته..
گاهی از خودم فرار میکنم.
توی کار
توی شلوغی
توی هرچیزی که بشه…
اما آخر شب دوباره برمیگردم به همون حال سنگینی که از تمام روز آویزونم بوده
مدتیه نمیدونم دقیقا چی توی من خراب شده. یه وقتایی حس میکنم از یجایی به بعد، چیزی درونم خاموش شد، بیصدا… بدون اینکه متوجه بشم. نه مثل یه انفجار، نه حتی مثل زخم. یه خاموشی بیهیاهو. فقط یروز بیدار شدم و دیدم اون انرژی، اون اشتیاق قدیمی برای زندگی، برای انجام دادن سادهترین کارها نیست.
همچیز هنوز همون شکله. آدما، خیابونا، کارا… فقط من فرق کردم. مثلا میخندم، اما خندم صدا نداره. راه میرم، اما حس نمیکنم دارم کجا میرم. انگار تمام حرکاتم خودکار شدن. یه آدم مکانیکی که هنوز داره زندگی میکنه، فقط چون هیچ گزینهی دیگهای وجود نداره.
هر روز سعی میکنم یه دلیل کوچیک برای ادامه دادن پیدا کنم. خوندن کتاب، گوش کردن به آهنگای موردعلاقم، یا حتی یه لحظهی کوتاه سکوت. ولی حتی اینا هم دیگه مثل قبل عمل نمیکنن. هر اتفاقی برام یجور بیتفاوتی آورده؛ انگار ذهنم یاد گرفته که ذوق نکنه، امید نبنده، انتظار نداشته باشه. فقط نگاه کنه و بگذره.یه وقتایی حس میکنم از خودم فاصله گرفتم. از اون آدمی که قبلا بودم. از حرفاش، از باوراش، از شور و اشتیاقش. فقط یه نسخهی آرومتر و خستهتر ازش مونده، که حتی نمیدونه دنبال چیه. همه میگن باید قوی بود، باید ادامه داد… اما هیچکس نمیپرسه قوی بودن یعنی چی وقتی از درون خالیای؟ یعنی چی وقتی شبا فقط زل میزنی به سقف و از ته دلت امید نداری فردا فرقی کنه؟
من نامید نیستم، فقط خستم. خسته از حرف زدن، از وانمود کردن، از انتظار بهتر شدن. شاید بهتر بشم، اما حتی اونم برام دیگه مهم نیست. فقط دلم یه لحظه آرامش واقعی میخواد، بدون فکر، بدون تظاهر.
همش فکر میکنم شاید این سکوت، این بیحسی، تنبیه نیست. شاید فقط مرحلهی بعد از تموم شدن تلاشهامه. جایی که دیگه قرار نیست مبارزه کنم. فقط باید یاد بگیرم توی این تاریکی هم راه برم. حتی اگه نور نباشه...