یه وقتایی حس میکنم فقط دارم این روزا رو رد میکنم، نه اینکه واقعا زندگی کنم. انگار توی زندگیم حضور دارم، اما درگیرش نیستم.فقط یه ناظر خسته..
گاهی از خودم فرار میکنم.
توی کار
توی شلوغی
توی هرچیزی که بشه…
اما آخر شب دوباره برمیگردم به همون حال سنگینی که از تمام روز آویزونم بوده
مدتیه نمیدونم دقیقا چی توی من خراب شده. یه وقتایی حس میکنم از یجایی به بعد، چیزی درونم خاموش شد، بیصدا… بدون اینکه متوجه بشم. نه مثل یه انفجار، نه حتی مثل زخم. یه خاموشی بیهیاهو. فقط یروز بیدار شدم و دیدم اون انرژی، اون اشتیاق قدیمی برای زندگی، برای انجام دادن سادهترین کارها نیست.
همچیز هنوز همون شکله. آدما، خیابونا، کارا… فقط من فرق کردم. مثلا میخندم، اما خندم صدا نداره. راه میرم، اما حس نمیکنم دارم کجا میرم. انگار تمام حرکاتم خودکار شدن. یه آدم مکانیکی که هنوز داره زندگی میکنه، فقط چون هیچ گزینهی دیگهای وجود نداره.
هر روز سعی میکنم یه دلیل کوچیک برای ادامه دادن پیدا کنم. خوندن کتاب، گوش کردن به آهنگای موردعلاقم، یا حتی یه لحظهی کوتاه سکوت. ولی حتی اینا هم دیگه مثل قبل عمل نمیکنن. هر اتفاقی برام یجور بیتفاوتی آورده؛ انگار ذهنم یاد گرفته که ذوق نکنه، امید نبنده، انتظار نداشته باشه. فقط نگاه کنه و بگذره.یه وقتایی حس میکنم از خودم فاصله گرفتم. از اون آدمی که قبلا بودم. از حرفاش، از باوراش، از شور و اشتیاقش. فقط یه نسخهی آرومتر و خستهتر ازش مونده، که حتی نمیدونه دنبال چیه. همه میگن باید قوی بود، باید ادامه داد… اما هیچکس نمیپرسه قوی بودن یعنی چی وقتی از درون خالیای؟ یعنی چی وقتی شبا فقط زل میزنی به سقف و از ته دلت امید نداری فردا فرقی کنه؟
من نامید نیستم، فقط خستم. خسته از حرف زدن، از وانمود کردن، از انتظار بهتر شدن. شاید بهتر بشم، اما حتی اونم برام دیگه مهم نیست. فقط دلم یه لحظه آرامش واقعی میخواد، بدون فکر، بدون تظاهر.
همش فکر میکنم شاید این سکوت، این بیحسی، تنبیه نیست. شاید فقط مرحلهی بعد از تموم شدن تلاشهامه. جایی که دیگه قرار نیست مبارزه کنم. فقط باید یاد بگیرم توی این تاریکی هم راه برم. حتی اگه نور نباشه...
عاشق صحبت و وقت گذروندن با آدماییم که اصلا نمیفهمم زمان چجوری میگذره و کل روز باعث لبخندم میشن:)
اگه حرفی تو دلتون سنگینی میکنه که میخواید بزنید، بزنید. من میتونم شنونده خوبی باشم ولی اگه تو جواب دادن بهش خوب نیستم متاسفم.
هدایت شده از - Atomospher -
خانوادهی ایرانی اینطوریه که بالتو ازت میگیره بعد پرواز کردن بقیه رو میکوبه تو سرت.