اگه حرفی تو دلتون سنگینی میکنه که میخواید بزنید، بزنید. من میتونم شنونده خوبی باشم ولی اگه تو جواب دادن بهش خوب نیستم متاسفم.
هدایت شده از - Atomospher -
خانوادهی ایرانی اینطوریه که بالتو ازت میگیره بعد پرواز کردن بقیه رو میکوبه تو سرت.
بعضی وقتا بیشتر از خود غم این تداومشه که اذیتم میکنه. اینکه هیچ نقطهی اوجی نداره، هیچ فروپاشی واضحی نداره که بشه بهش اشاره کرد و گفت از اینجا شروع شد.
فقط یه خط صاف و طولانیه از روزایی که رد میشن، بدون اینکه چیزیو واقعا تغییر بدن.
انگار زمان میگذره اما من همونجا وایسادم..
قبلا فک میکردم آدم وقتی ناراحته باید بتونه گریه کنه
داد بزنه
یه جوری سبک بشه.
اما این حالت من نه گریه داره نه فریاد. فقط یه سکوت کشدار که حتی خودمم از توضیح دادنش خسته میشم. وقتی میپرسن چته سادهترین جوابم اینه که بگم هیچی. چون واقعا نمیدونم چیبگم که هم دقیق باشه هم قابل فهم.
یه موقع هایی دلم برای خود قدیمیم تنگ میشه. نه برای موفقیتهاش نه برای آرزوهاش.
برای اون سادگی نگاهش به دنیا
برای اینکه میتونست راحتتر خوشحال شه. الان انگار همچی از یه فیلتر خاکستری رد میشه. نه کاملا تاریک، نه روشن
فقط بیرنگ..
و با همهی اینا هنوز یه بخش کوچیکی توی منه که خاموش نشده. خیلی ضعیفه، خیلی کمرنگ. ولی هر از گاهی توی یه لحظهی کوتاه مثلا وقتی نور ظهر میخوره به دیوار یا وقتی یه باد خنک میاد یادم میندازه که شاید هنوز کامل از بین نرفتم. شاید هنوز یجایی درونم نفس میکشه..
نمیدونم این مرحله قراره چقدر طول بکشه. نمیدونم قراره نتیجهای داشته باشه یا نه. فقط میدونم فعلا دارم یاد میگیرم با خود خستم مهربون تر باشم. حتی اگه هنوز بلد نیستم دقیقا چطور:)