خیلی وقتا حس میکنم حرفی برای گفتن ندارم، نه چون چیزی نیست، چون زیادی هست. وقتی همچی توی سرت شلوغه، هیچ کلمهای کامل نیست. آخرش سکوت میمونه و یه نگاه خسته به دیوار..
صدای رعدوبرق و بارون امشب یه حس دردناک و سنگین داره انگار هر قطرش یچیزیو یاد آدم میاره که داره از دستش دور میشه. این صداها بیشتر از اینکه آرامش بدن تنهاییو پررنگتر میکنن و یه غم خاموش رو توی دل آدم میکشن.. طوریکه آدم فقط میمونه با خودش و یه حس خالی و موندگار:)
همیشه از اون یذره اعتمادی هم که کردم ضربه خوردم. خلاصه که به هیچکس اعتماد نکنید..