غم توی من انگار تهنشین شده. بالا و پایین نمیره فقط هست. در ظاهر چیزی معلوم نیس ولی ته وجودم یه لایهی سنگین نشسته که با هیچ حرفی تکون نمیخوره..
شب که میشه فکرایی که روزا هلشون داده بودم کنار برمیگردن. نصفهکاره، سنگین، و لجباز. انگار تا چراغ خاموش میشه نوبت اوناس که حرف بزنن.
من واقعا نمیدونم از کی انقد ساکت شدم. نه ساکت از بیرون، ساکت از تو. از اون سکوتی که توش دیگه چیزی هیجانزدت نمیکنه. چیزی واقعا تکونت نمیده. یه زمانی فکر میکردم اگه بزرگ بشم همچیز واضح میشه. ولی الان هرچی بیشتر میگذره فقط بیشتر مطمئن میشم که آدم هیچوقت کامل نمیفهمه داره چیکار میکنه. فقط یاد میگیره چطور ظاهرشو حفظ کنه. چطور طوری رفتار کنه که انگار اوضاع تحت کنترله.
ولی نیست. خیلی وقتا نیست. خیلی وقتا من فقط دارم خودمو نگه میدارم که نریزم. همین. همین کار ساده، شده کل روزم.
یه وزنی هست که روی روحت سنگینی میکنه ولی هیچکس نمیتونه ببینه. وزنی که از هیچ ساخته شده. از همهی چیزهایی که باید میبودن و نبودن، از همهی حرفایی که باید زده میشدن و نشدن، از همهی اتفاقاتی که باید میافتادن و نیفتادن.