یه وزنی هست که روی روحت سنگینی میکنه ولی هیچکس نمیتونه ببینه. وزنی که از هیچ ساخته شده. از همهی چیزهایی که باید میبودن و نبودن، از همهی حرفایی که باید زده میشدن و نشدن، از همهی اتفاقاتی که باید میافتادن و نیفتادن.
یه وزنی هس که روی روحت سنگینی میکنه ولی هیچکس نمیتونه ببینه. وزنی که از هیچ ساخته شده. از همهی چیزایی که باید میبودن و نبودن از همهی حرفایی که باید زده میشدنو نشدن از همهی اتفاقاتی که باید میوفتادن و نیفتادن.
من دیگه از این نمیترسم که زندگی سخت باشه. از سختی خوشم نمیاد ولی عادتش کردم. چیزی که منو میترسونه اینه که سختی کمکم عادی بشه. که آدم یاد بگیره با فشار زندگی کنه، با کمبود، با بیحسی، با نرسیدن. واقعا برام درد آورده اینکه زندگی بدون رنج و سختی وجود نداره و نمیتونیم از ته دل طعم خوشیو بچشیم..
اینکه صبح بلند شیو بدنت سر جاش باشه ولی روحت هنوز یجایی بین دیشب و پریشب گیر کرده باشه.
اینکه به کارای روزمره برسی اما ته دلت بدونی که داری فقط فرم زندگیو اجرا میکنی، نه خود زندگیو.
من خیلی وقتا حس میکنم زندگی از من جلو زده و من فقط دارم دنبالش میرم.با قدمای کند، با نفسای سنگین، با ذهنی که مدام عقبتر میوفته. و عجیب اینجاس که کسی از بیرون این عقبافتادنو نمیبینه. چون من هنوز راه میرم. هنوز حرف میزنم. هنوز جواب میدم. ولی بعضی چیزا برای دیده شدن ساخته نشدن.
بعضی سقوطا فقط از داخل اتفاق میوفتن
دلم تنگه و بغض داره خفم میکنه،چشمام پر اشکه و یه سنگینی روی قلبم حس میکنم و بدترش اینه که فعلا نمیتونم گریه کنم.
نمیدونم دردم چیه،گیر دادن های خوانوادم،دلتنگی،پشیمونی یا فقط مدت زیادی بود که قوی بودم و نیاز به گریه داشتم.
دقیقا همون لحظه ای بود که حس کردم به بغل مامانم نیاز دارم که تا صبح تو بغلش زار بزنم ولی نبود.
بهش پیام دادم و گفتم چقدر دلم براش تنگه و چقدر به بغلش نیاز دارم و با تک به تک کلمه هایی که مینوشتم قلبم تیکه تیکه میشد.
با خودم فکر کردم چقدر خوب میشد اگه بعضی اتفاقا هیچوقت نمیوفتاد،بعضی حرفا زده نمیشد،بعضی رابطه ها تموم نمیشد و...:)
از اون شب هایی بود که دلم میخواست با آهنگام تنها باشم.
پس فقط چاووشی پلی کردم و چشمامو بستم و به خودم فکر کردم که چه اتفاقایی حقم نبود ولی تجربه کردم و اشکام آروم از چشمام میریخت پایین.
#از.ممبر
بعضی روزا حس میکنم توی یه اتاق بدون ساعت گیر کردم. زمان رد میشه اما من نمیفهمم کی. روز و شب از کنارم رد میشن ولی توی من هیچ تغییری نمیکنن. انگار زندگی بیرون داره حرکت میکنه و من فقط دارم در جا فرسوده میشم