eitaa logo
داستان های عروسکی
8.1هزار دنبال‌کننده
258 عکس
339 ویدیو
0 فایل
ܣ၄‌ߊ‌ࡋܝ‌ߊ‌ܝ۬‌ࡐ߳ " داستان های انیمیشنی کودکانه ! 🎠🧚‍♀️ خواب شیرین 💭 همراه #قصه و #لالائی #مسابقه ✍🏻 ➕ #جوایـز 🎁 ارتباط @Montazr_z 📌 کپی مطالب و تصاویر مجاز نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
درس‌های آسمانی در باغچه کوچک روزی روزگاری در خانه‌ای گرم و صمیمی، دختر کوچولوی مهربانی به نام «هستی» زندگی می‌کرد. هستی عاشق این بود که کنار باغچه کوچک حیاط‌شان بنشیند و به گل‌های رنگارنگ نگاه کند. امروز که روز میلاد امام موسی کاظم (ع) بود، هستی با کنجکاوی از پدرش پرسید: بابا، امام موسی کاظم (ع) که پدرِ امام رضای مهربان ما هستند، چه خصوصیتی داشتند که به ایشان می‌گویند «کاظم»؟ پدر دستی به سر هستی کشید و با لبخندی آرام گفت: دخترم، «کاظم» یعنی کسی که خشمش را فرو می‌برد و با آرامش و مهربانی با همه رفتار می‌کند. امام هفتم ما، حتی در سخت‌ترین لحظه‌ها هم قلبی دریایی داشتند. هستی با تعجب پرسید: یعنی اگر کسی با ایشان بدرفتاری می‌کرد، باز هم مهربان بودند؟ پدر پاسخ داد: بله دخترم! امام موسی کاظم (ع) معتقد بودند که محبت، کلید قفل‌های سخت است. یک روز که ایشان در حال قدم زدن بودند، دیدند کودکی به خاطر از دست دادن گلش گریه می‌کند. امام نه تنها به آن کودک خندیدند، بلکه با مهربانی برایش گلی زیباتر کاشتند و به او یاد دادند که چطور با صبر و حوصله، باغچه زندگی‌اش را زیباتر کند. ایشان به اطرافیان یاد می‌دادند که «مهربانی، بهترین هدیه به جهان است». هستی با شوق گفت: آه! پس برای همین است که در حرم امام رضا (ع) همیشه حس آرامش داریم؟ چون این مهربانی از پدرِ بزرگوارشان به ایشان رسیده است؟ پدر با افتخار گفت: دقیقاً! حالا هستیِ عزیزِ من، چه هدیه‌ای برای امام موسی کاظم (ع) در روز تولدشان داریم؟ هستی با شادی بلند شد و گفت: فهمیدم بابا! امروز می‌خواهم به جای عصبانی شدن، با همه با مهربانی حرف بزنم و مثل امام، قلبم را پر از آرامش کنم. این زیباترین هدیه است، نه؟ پدر هستی را در آغوش گرفت و گفت: بهترین هدیه همین است. امام موسی کاظم (ع) از دیدنِ مهربانیِ شما، لبخند خواهند زد. آن شب، هستی زیر نور ستاره‌ها به گنبد طلایی نگاه کرد و در دلش گفت: «امام موسی کاظم جان! تولدتان مبارک. قول می‌دهم مثل شما، آرام و مهربان باشم.» @D_Aroosaky
داستانِ رویاییِ طنین و رازِ تولدِ جادویی در شهری که رنگ‌هایش انگار مستقیم از دلِ رنگین‌کمان چکیده بودند، دخترکی هفت‌ساله زندگی می‌کرد با چشمانی درخشان‌تر از ستاره و قلبی به وسعتِ دریا. نامش «طنین» بود — نامی که گویی برای طنین‌انداختن در گوشِ قصه‌ها ساخته شده بود. اتاقِ او قصری کوچک بود؛ پُر از باربی‌های زیبا و اسباب بازی های دوست‌داشتنی. اما در میانِ همه‌ی آن‌ها، «کیتیِ» کوچولو جایی ویژه داشت — همدمِ همیشگیِ طنین، که گویی رازهای او را از همان نگاهِ اول می‌دانست و همیشه در آغوشش آرام می‌گرفت. یک شب، پس از آنکه خورشید در پشتِ ابرها پنهان شد و ستاره‌ها یکی‌یکی به تماشا ایستادند، طنین کیتی را محکم در آغوش فشرد و آرام به خواب رفت. ناگهان، اتاق در هاله‌ای از نورِ صورتی و طلایی غرق شد. وقتی طنین چشمانش را گشود، دیگر در خانه نبود. او در «سرزمینِ قصه‌های تولد» ایستاده بود — جایی که بادکنک‌های صورتیِ درخشان در هوا می‌رقصیدند و با هر چرخش، آوازِ شادی سر می‌دادند. عطرِ گل‌ها همه‌جا پیچیده بود و تمامِ باربی‌ها با لباس‌های پرنسسی زنده شده و در میانِ نور می‌چرخیدند. ناگهان، دری طلایی با شکوهِ تمام گشوده شد. کیتیِ واقعی — با لباسی از جنسِ نورِ صورتی و تاجی از ستاره‌های چشمک‌زن — وارد شد و کیکی بزرگ و باشکوه با خود آورد. رویِ کیک، نامِ «طنین» با الماس می‌درخشید و هفت شمعِ روشن، نویدِ جشنی می‌دادند که طنین همیشه در آرزویش بود. دلِ طنین از شادی بال در آورد. اما درست در اوجِ این شکوه، یکی از باربی‌ها — که انگار فراموش کرده بود اینجا جشنِ کیست — پاهایش را به زمین کوبید و با صدایی گوش‌خراش فریاد زد: «من همین الان بازی می‌خواهم! همه باید فقط به حرفِ من گوش بدهند!» آن صدا مثلِ یک نتِ ناکوک در دلِ آهنگی زیبا بود. بادکنک‌ها از ترس کم‌رنگ شدند. رقصِ باربی‌ها در سکوتی تلخ فرو رفت. و آن زیباییِ جادویی، زیرِ سایه‌ی همان یک فریاد، تیره و سرد شد. طنین با تپشِ قلبی تند از خواب پرید. اتاق آرام بود. کیتی هنوز در آغوشش بود. طنین کیتی را محکم‌تر فشرد و به خوابش فکر کرد — به آن همه زیبایی و شکوه، و به آن یک فریادی که همه‌چیز را خراب کرده بود. چقدر آسان بود که با یک داد، جشنی جادویی سرد و بی‌روح شود. آنگاه با صدایی آهسته، آرام به کیتی گفت: «فهمیدم... داد زدن، قشنگیِ دنیا را هم خراب می‌کند — درست مثلِ آن جشنِ جادویی.» طنین چشمانش را بست. در قلبش قولی داده بود — که همیشه مهربان باشد، همیشه با‌وقار. و با همین آرامش، دوباره به خوابی شیرین فرو رفت. @D_Aroosaky طنین نازنین ‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان «مباهله؛ روزی که خورشید به زمین آمد» در ظهر یک روز تابستانی، وقتی ذرات نور مثل دانه‌های الماس روی برگ‌های سبز درختان می‌رقصیدند و صدای آرامش‌بخش رودخانه گوش جان را نوازش می‌داد، بچه‌ها در همان جای همیشگی، دور «پری مهتاب» جمع شده بودند. پری مهتاب با لبخندی که انگار از نور ستاره‌ها گرفته شده بود، نشست و گفت: «امروز قصه‌ای را برایتان می‌گویم که وقتی فرشته‌ها آن را دیدند، از شکوهش به وجد آمدند. قصه‌ی روزی که حقیقت با چهره‌ای درخشان به میدان آمد... روزِ مباهله!» چشم‌های یاسمن و بقیه بچه‌ها از اشتیاق درخشید. پری مهتاب با صدای گرمش ادامه داد: «سال‌ها پیش، عده‌ای از مسیحیان نجران به مدینه آمدند تا با پیامبر مهربانی‌ها گفتگو کنند. آن‌ها می‌خواستند بدانند حقیقت چیست. وقتی بحث بالا گرفت، پیامبر (ص) به دستور خدا راهی را انتخاب کرد که دنیا تا به حال ندیده بود: "مباهله". یعنی هر کس در ادعایش راست می‌گوید، با عزیزترین کسانش بیاید تا از خدا بخواهیم دروغگو را رسوا کند.» بچه‌ها با کنجکاوی پرسیدند: «بعد چه شد؟ آیا پیامبر تنها رفت؟» پری مهتاب با هیجانی لطیف پاسخ داد: «اصلاً! فردای آن روز، وقتی خورشید در آسمان بالا آمده بود، ناگهان افق مدینه غرق در نور شد. پیامبر (ص) در حالی که دستِ برترین بندگان خدا را در دست داشت، وارد شد. علی (ع) که دلاوری‌اش کوه‌ها را به لرزه می‌انداخت، فاطمه (س) که پاکی‌اش آسمان را عطرآگین کرده بود، و حسن و حسین (ع) که عزیزترینِ عالمیان بودند.» نسیم ملایمی میان درختان پیچید، انگار طبیعت هم داشت به این شکوه احترام می‌گذاشت. پری مهتاب ادامه داد: «وقتی مسیحیان این صحنه را دیدند، نفس‌هایشان بند آمد. بزرگِ آن‌ها با تعجب گفت: "من صورت‌هایی را می‌بینم که اگر از خدا بخواهند کوه‌ها را از جا بکنند، بلافاصله انجام می‌شود. اگر با آن‌ها مباهله کنیم، دیگر نه مسیحی باقی می‌ماند و نه دینی!". آن‌ها دیدند که در این همراهان، چیزی جز اخلاص و نور خدا نیست.» بچه‌ها در سکوت غرقِ در تصویرسازی این صحنه بودند. «این روز، روزِ پیروزیِ عشق و حقیقت بود. روزی که همه فهمیدند علی، فاطمه، حسن و حسین، همان ستون‌های نور هستند که دنیا با آن‌ها می‌چرخد. مباهله، فقط یک گفتگو نبود؛ نشان دادنِ حقانیتِ محض بود.» پری مهتاب نگاهی پر از امید به بچه‌ها انداخت: «بچه‌های عزیزم، مباهله به ما یاد داد که همیشه در کنار حق بایستیم، حتی اگر تنها باشیم. وقتی راهِ درست را انتخاب می‌کنید، وقتی حقیقت را می‌گویید و در کنارِ خوبی‌ها قرار می‌گیرید، شما هم بخشی از آن نور هستید.» وقتی پری مهتاب حرفش را تمام کرد، رودخانه انگار با هیجانی بیشتر زمزمه می‌کرد. بچه‌ها یاد گرفتند که در هر قدم، با هر کارِ درستی که انجام می‌دهند، می‌توانند راهِ آن پنج نورِ پاک را ادامه دهند. آن روز، روحِ مباهله در قلب‌های کوچکِ بچه‌ها خانه کرد؛ روزی که حقیقت، در اوجِ زیبایی، به تمام جهان ثابت شد. @D_Aroosaky