13.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸🔹خوشبختی یک واژه پرجمعیت است😇
آقای رمضانعلی و خانم موسایی زوج اهل کتگنبد سروستان، صاحب سیزده بچه و درحال حاضر سهقلو باردار است و تا چهارماه آینده شانزده نفره میشوند.
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
🌹🕊بسم الله القاصمـ الجبارین🕊🌹 🕌رمـــــان #دمشق_شهرعشق 🕌 قسمت ۲۴ دیگر نمیخواستم دنبال سعد آواره ش
🌹🕊بسم الله القاصمـ الجبارین🕊🌹
🕌رمـــــان #دمشق_شهرعشق
🕌 قسمت ۲۵
سمیه از درماندگی ام به گریه افتاده..
و شوهرش خیالش راحت شده بود میهمانش خانه را ترک نمیکند..
که دوباره به پشتی تکیه زد،..
ولی مصطفی رگ دیوانگی را در نگاه سعد دیده بود که بی هیچ حرفی در خانه را از داخل قفل کرد،..
به سمت سعد چرخید..
و با خشمی که میخواست زیر پرده ای از صبر پنهان کند، حکم کرد
_امشب رو اینجا بمونید، فردا خودم میبرمتون دمشق که با پرواز برگردید تهران، چون مرز اردن دیگه امن نیست.
حرارت لحنش به حدی بود..
که صورت سعد از عصبانیت گُر گرفت و نمیخواست بازی بُرده را دوباره ببازد که با سکوت سنگینش تسلیم شد...
با نگاهم التماسش میکردم..
دیگر حرفی نزند و انگار این اشک ها #دل_سنگش را نرم کرده..
و دیگر قیداین قائله را زده بود که با چشمانش به رویم خندید و خیالم را راحت کرد
_دیگه همه چی تموم شد نازنین! از هیچی نترس! برمیگردیم تهران سر
خونه زندگیمون!
باورم نمیشد از زبان تند و تیزش چه میشنوم..
که میان گریه کودکانه خندیدم و او میخواست اینهمه دلهره را جبران کند که با مهربانی صورتم را نوازش کرد و مثل گذشته نازم را کشید
_خیلی اذیتت کردم عزیزدلم! اما دیگه نمیذارم از هیچی بترسی، برمیگردیم تهران!
از اینکه در برابر چشم همه برایم خاصه خرجی میکرد خجالت میکشیدم..
و او انگار دوباره عشقش را پیدا کرده بود که از چشمان خیسم دل نمیکَند و عاشقانه نگاهم میکرد...
دیگر ماجرا ختم به خیر شده و نفس میزبانان هم بالا آمده بود..
که برایمان شام آوردند..
ادامه دارد....
🌹نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
🌹🕊بسم الله القاصمـ الجبارین🕊🌹 🕌رمـــــان #دمشق_شهرعشق 🕌 قسمت ۲۵ سمیه از درماندگی ام به گریه افتاد
🌹🕊بسم الله القاصمـ الجبارین🕊🌹
🕌رمـــــان #دمشق_شهرعشق
🕌 قسمت ۲۶
برایمان شام آوردند. و ما را در اتاق تنها گذاشتند تا استراحت کنیم...
از حجم مُسکّن هایی که در سِرُم ریخته بودند، چشمانم به سمت خواب خمیازه میکشید..
و هنوز خوابم نبرده بود که با کابوس خنجر، پلکم پاره میشد..
و شانه ام از شدت درد غش می رفت.
سعد هم ظاهراً #ازترس اهل خانه خوابش نمیبرد، کنارم به دیوار تکیه زده و من دیگر میترسیدم چشمانم را ببندم..
که دوباره به گریه افتادم
_سعد من میترسم! تا چشمامو میبندم فکر میکنم یکی میخواد سرم رو ببره!
همانطور که سرش به دیوار بود،..
به سمتم صورت چرخاند و همچنان در خیال خودش بود که تنها نگاهم کرد و من دوباره ناله زدم
_چرا امشب تموم نمیشه؟
تازه شنید چه میگویم که به سمتم خم شد، دستم را بین انگشتانش گرفت و با نرمی لحنش برایم لالایی خواند
_آروم بخواب. عزیزم، من اینجا مراقبتم!
چشمانم در آغوش نگاه گرمش جا خوش کرد..
و دوباره پلکم خمار خواب شده بود و همچنان آهنگ صدایش را میشنیدم
_من تا صبح بالا سرت میشینم، تو بخواب نازنینم!
و از همین ترنم لطیفش خوابم برد تا هنگام سحر که صدایم زد...
هوا هنوز تاریک و روشن بود،..
مصطفی ماشین را در حیاط روشن کرده، سعد آماده رفتن شده و تنها منتظر من بود...
از خیال اینکه این مسیر به خانه مان در تهران ختم میشود، درد و ترس فراموشم شده
و برای فرار از جهنم درعا حتی تحمل ثانیه ها برایم سخت شده بود..
سمیه محکم در آغوشم کشید و زیر گوشم آیت الکرسی خواند،..
شوهرش ما را از زیر قرآن رد کرد
و نگاه مصطفی هنوز روی صورت سعد سنگینی میکرد.که ترجیح داد...
ادامه دارد....
🌹نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد
🍁دنیا مانند گردویی است بی مغز!
ملا مهرعلی خویی، روزی در کوچه دید دو کودک بر سر یک گردو با هم دعوا میکنند...
به خاطر یک گردو یکی زد چشم دیگری را با چوب کور کرد.
یکی را درد چشم گرفت و دیگری را ترس چشم درآوردن،
گردو را روی زمین رها کردند و از محل دور شدند...
ملا رفت گردو را برداشت و شکست و دید، گردو از مغز تهی است. گریه کرد.
پرسیدند تو چرا گریه میکنی؟!
گفت: از نادانی و حس کودکانه، سر گردویی دعوا میکردند ڪه پوچ بود و مغزی هم نداشت...
دنیا نیز چنین است، مانند گردویی است بدون مغز! که بر سر آن میجنگیم و وقتی خسته شدیم و آسیب به خود رساندیم و یا پیر شدیم، چنین رها کرده و برای همیشه میرویم...
#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید👇👇
┏━━━🍃🧕🌸🍃━━━┓
@dadhbcx
┗━━━🍃🌸🧕🍃━━━┛
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 تفاوت خیابون های ایران و کشورهای اروپایی بعد از برگزاری جشن!
🔹قابل توجه غربگراهای حقیر
#عید_غدیر
#غرب_بدون_روتوش
#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید👇👇
┏━━━🍃🧕🌸🍃━━━┓
@dadhbcx
┗━━━🍃🌸🧕🍃━━━┛
✅ وقتی نسبت به خودتان احساس خوبی دارید هدفمند هستید،زندگی تان معنا دارد،همه چیز در آرامش و رحمت است، و هر تصمیمی که میگیرید درست است
#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید👇👇
┏━━━🍃🧕🌸🍃━━━┓
@dadhbcx
┗━━━🍃🌸🧕🍃━━━┛
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دامنهای کوتاه و شلوارهای تنگ چه مشکلی دارند؟
پاسخ جالب محمدعلی کلی و نگاه عمیقش به مسئله حجاب رو ببینید
🇮🇷
آزادی و اسارت واقعی
💢 بزرگترین دشمن آدمی، نفس اوست. انسانها در پیکار با این دشمن درونی، متفاوتند؛ بعضی پیروز و بعضی شکست میخورند.
😕 کسی که مغلوب و سرسپرده هوای نفس خود میشود، به دور خود حصاری از معصومیت کشیده و فقط خودش را قبول دارد و بس. ازاینرو انتقاد نمیپذیرد و بیش از آنکه به عیوب خود بپردازد، به بازگو کردن عیوب دیگران میپردازد. چنین کسی «خود واقعی» خود را به فراموشی سپرده است. چنین کسی نگاه خوشبینانهای به خود و نگاه بدبینانهای به غیر خود خواهد داشت. گناه خود را خطا میبیند و خطای دیگران را گناه تلقی میکند.
✍️ اما کسی که بر هوای نفس خود غالب شود، به آن به دید یک دشمن نگاه میکند و نه یک دوست؛ به خود بدبین است و به دیگران خوشبین؛ خطای دیگران را نادیده میگیرد و در ارزیابی آن اهل توجیه است، اما خطای خود را گناه بزرگ میپندارد. ازاینرو امام صادق علیهالسلام، فرزندشان را اینگونه وصیت فرموند:
«مَنْ اِسْتَصْغَرَ زَلَّةَ غَيْرِهِ اِسْتَعْظَمَ زَلَّةَ نَفْسِهِ وَ مَنِ اِسْتَصْغَرَ زَلَّةَ نَفْسِهِ اِسْتَعْظَمَ زَلَّةَ غَيْرِهِ»؛ «کسی که لغزشهای خویش را کوچک بشمارد، لغزشهای دیگران را بزرگ خواهد شمرد و کسی که لغزشهای خود را بزرگ بداند، لغزشهای دیگران را کوچک میشمرد». چنین کسی چون از نفس که همان دشمن اوست، پیروی نمیکند، آزاد است.
📚 ابن سمعون، أمالی، ج۱، ص۴۷۱.
🌐 https://btid.org/fa/news/243718