جلسه قرآن بود. پشت تریبون رفتم. اندر احوالات بچه های خانواده ی ابوعلی نطق کردم.گفتم:"سه تابچه تنها زندگی می کنند،بچه ها دلشون غذای مامان پز میخواد"
به خانه برگشتم.
غروب معلم قرآن جلسه بهم زنگ زد.گفت:"فردا آش درست می کنم بگو بیان ببرن، برا خودتم می کشم"
آش نخورده بهم چسبید.
@عکس ازاینترنت برداشتم.آش هنوزبه دستم نرسیده انتظارعکس نداشتیدکه.
#غذای_مامان_پز
#مواسات
از دردسرهای باشگاه، شستن روزانهی لباسهاست.لباسشویی در تراس یا فارسی را پاس بداریم همان ایوان قرارداد.هر بار رفتن و انداختن و دکمه زدن کار را سخت کرده است.
حالا خودمانیم
انگار قرار است تشتی بردارم.روی سرم بگذارم. هوای سرد زمستان به لب چشمه بروم.پایم لیز بخورد.یخ را بشکنم. تشت را پرآب کنم. با دست های یخزده لباسها را بچلانم.
بعدشم با حسرت بگویم:'خوش به حال آن روزها"
دوشاخهی لباسشویی به سهراهی برق وصل است. لباسشویی بعد از یک فرآیند سروصدا و لرزش اتمام کارش راکه اعلام میکند. همان دکمهی سهراهی را قطع میکنم و تمام.
دیروز که دکمهی سهراهی را زدم. روشن نشد.
همسردرتاکیدی دوباره زنگ زد: " لباسها یادت نره" .
من خوشحال ازاین که لباسشویی روشن نمیشود.و گویی یه نو باید بخریم .
گفت: " دوباره برو امتحان کن اون چیزیش نبود که"
دوباره دکمه سهراهی را وصل کردم.پیچ دادم. به درش چند تقه زدم .
روشن نشد.
شب که همسر آمد. دیدم روشن کرد.
گفت: "دکمهی خودلباسشویی رو روشن نکرده بودی"
گفتم: "اصلاً چرا شما سری آخری دکمهی خود لباسشویی رادست زدی من باسه راهی کار میکردم"
هنوزم دارم فکر میکنم چرا ندیدم.دکمه خیلی واضح بود.
عمه فاطمهام همیشه میگفت به زینب بگو چیزی را برو بیار. هوا را میگردد. اصلاً نمیبیند.
آزاده میگوید توبا نیت پیدانکردن سراغ چیزی میروی فقط مطمئن باش که هست و بگرد.
مادرم همیشه آدرس غلط می دهدومی گوید برو بگرد .
حالا من هستم واین همه ندیدن.و از اصول داستاننویسی دیدن درست است .
از من انسان ندیده و نزیسته انتظار دارید شکر ایزد منان را هم بهجای آورم.
اگر چشم بازکنم. نعمتهایم را ببینم. عنادی برای شکر ندارم.
مشکل ندیدن است.
امان از ذهنیت و عادت و طمع .
#شکر_گزاری
#تمرین_دیدن_نعمت
#سر_به_هوا
#داستان_نویسی
امشب میخواهم زاغ سیاه خودم را چوب بزنم.
میخواهم خودم را بپایم.
چه میکنم.
چه چیزهایی پنهانی دارم.
چه رازهایی دارم.
چه میل و رغبت هایی دارم.
اشتیاقم به چه میکشد.
میلم کجا را نشانه گرفته است
آخرین دکمهی مانتوام را بستم. یک دکمه اضافه آمد. به سمت یقهام چشم چرخاندم. از همان بالا یکی را جا گذاشته بودم .
من اگر عجله داشته باشم یا ذهنم مشغول باشد از بستن درست دکمههایم عاجزم
با این حد از ناتوانی زاغ سیاه دیگران را چرا دیگر چوب میزنم
اصلاً من ته پیازم یا بالای پیاز که میخواهم سر از کار دیگران سر دربیاورم.
امشب باید به خودم بپردازم.
من نه طرحی دارم نه بلدم طرح بریزم .
مهمانی رفتم. عموودخترعمووبرادرهاوخواهرها بودند. حس دوطرفهی دوستداشتن از جمع گرفتم. هم من آنها را دوست داشتم. هم آنها من را دوست داشتند.
حالا در بستر خواب به خرابی رابطهی خودم باخدا فکر میکنم.
درحدهمین حس دوستداشتن فامیلی کاش رابطهام باخدا خوب بود.
خدا نگذرد از آن هایی که این خدای ترسناک را در ذهن من ساختهاند.
چقدر دوست داشتم خدا را دوست داشته باشم.
کاش میشد حس دوستداشتن خدا را به خودم دریافت میکردم.
خدایی که آفرینندهی این حسها ورد وبدل های دوستداشتن هست خودش در بالاترین سطح و صدر نشین دوستداشتن باید باشد.
اما من را چه شده است از خدا فقط از استرس شب اول قبر به او پناه میبرم. آن هم از سر اجبار.
چون دستم به جایی بند نیست
من انسان طلبکار که دوقورتونیمم همیشه باقیست
از خدا طلب دارم.
مهرش را در دلم بیندازد
من از این خدای ترسناک خسته شدهام.
دلم خدای دوستداشتنی را میخواهد.
در شب میل و رغبت ها و اشتیاق ها میخواهم میلم را به خودش بکشاند.
همین
#لیلة_الرغائب
#شب_رغبت ها
#خدای_دوست_داشتنی
#زاغ_سیاه_خودم_را_چوب_بزنم
#داستان_نویسی
صدای بستهشدن درآمد. چشمم بهطرف آسانسور چرخید.
گربهای سفیدرنگ جلوتر از من منتظر آسانسور بود.
در یک دستم کیف و دفتر، در دست دیگر قابلمه بود..با همان دست پر برگشتم. در را باز کردم. به گربه اشاره کردم.صدایم را بالا بردم: "بیابرو بیرون "
هرچه اشاره کردم. نه گربه زبان من را فهمید. نه من زبان گربه را میفهمیدم.
در را رها کردم. دربسته شد.سرک کشیدم بیرون. محوطه خلوت بود. عابری نبود کمک کند.
چند دقیقه ایماواشاره کردم.گربه متوجه نشد.داشتم "وقتکشی"میکردم.
دودل بودم. قابلمه را جلوی درگذاشتم. خودم پی گربه رفتم.گربه در حرکتی مرد عنکبوتی نردهها را پیچید.رفت بالای پلهها.خدا کند از جلو همسایه درنیاید. نعیمه اگر ببیند جیغ بنفشی میکشد. فوبیای ترس از گربه را دارد.
"وقتکشی"اصطلاحی بود امشب امامجماعت مسجد بهش اشاره کرد.
یک ساعت تمام حسابکتاب قرعهکشی را انجام دادم. طبق فیشهای اعضای صندوق قرعهکشی درست بود. طبق پیامک واریزی هفت میلیون و پانصد کمبود.دوباره همهی فیشها را نوشتم. دو بار جمع و تفریق کردم. با اطمینان نوشتم" تکمیله ازطرف ما."
پیامک طرف قرعه آمد "الان یه هفت ونیم بهحساب نشست درست شد"
نگو که طرف پایا کرده بوده و ما متوجه پایا نبودیم یک ساعت"وقتکشی"کردیم
خودخوری کردم.
اازایندست وقتکشیها تا دلت بخواهدمی توانم لیست کنم.
این "وقتکشیها"را مدیریت کنم. اصلا وقت کم نمی آورم.
این وقت کشی ها به گردوقت کشی درفضای مجازی هم نمی رسد.
#وقت_کشی_در_فضای_مجازی
#مدیریت_زمان
دوازده ساعت قل قل جوشید. ژلهای شد. خوردنی شد. آب قلم را میگویم.
هر بار در آشپزخانه دور زدم. در قابلمه را برداشتم. بوی پیاز و زردچوبه و قلم میپیچید.قل قل زدنش را تماشا کردم. کیفی به دلم نشست.
بشقاب برنج را کشیدم. چهار قاشق دیگر به تمامشدن بود.
بدم نمیآمد ادامه دهم .
قاشق بعدی راهم پر کردم. یکلحظه به یاد آخرین حرفهای سر کلاس داستان افتادم: "
"بچهها ازخودتون،جسمتون،بدنتون مراقبت کنید"
آن قاشق را تا نیمه خوردم. این طور توجیه کردم:"عوضش، خوب میجوم"
قاشق بعدی را هم پر کردم. یادم آمد از صوتی که گوش میکردم. گفت:"نفس را ول کنی یله ورها کنی سیری ناپذیره"
توجیه کردم که حالا هنوز سیر نشدم که .
قاشق بعدی راهم پر کردم. صدای باد در محوطه پیچیده بود. پشت پنجره کفتری دیدمی زد. منتظر جیرهی امروزش بود.
باهزارویک منت قاشق آخر را پشت پنجره ریختم.
کفتر شروع به نوک زدن کرد. دانه، دانه برنجها را برداشت. نوک زدنش را یواشکی تماشا کردم. دلم کیفورشد. مثل همان تماشای قل، قل زدن قلم ها.
خانم اکبری برایم صوتی ارسال کرده بود.
زیرش علامت اشاره گذاشته و نوشته بود: " پیام پسرم."
در ذهنم چرخی زدم.پسر خانم اکبری در هیچ جای زندگیام نبود. خود خانم اکبری راهم مجازی دوست بودم. چه برسد به پسرش .
صوت را باز کردم. گفت: "مامان جان پول عسلها رو ندادیم من تا الان نخوردم امشب استفاده کردم ازشون حلالیت بگیر. اینورحلالیت گرفتن آسونه،ولی اگه واگذاربشه اونور همه طلبکارن"
برایش علامت خندهای گذاشتم و نوشتم: "سلام.نوش جان. اجازه و حلال"
سر کلاس داستان کتاب رایگان برای مطالعه در گروه گذاشتند. استاد در جلسه ی پیش گفت: "هر کتابی میگذاریم اجازهاش را گرفتیم با خیال راحت مطالعه کنید"
ازاین دست دقت هایم آرزوست.
#انسان_شناسی
#داستان_نویسی
#لقمه_حلال
هدایت شده از 💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
الان فعلا دارم غصه تموم شدن ماه رجب رو میخورم 😭
هرچند شدیدا مشتاقم به شعبان و رمضان عزیز
ولی ماه رجب یه چیز دیگست برام همیشه
🌙 رجب عزیز! من مهمان خوبی نبودم ... کاش بشه سال بعد هم روی ماهت رو ببینم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book