گچ را گذاشتم کنار تخته و رو به بچهها کردم. کلاس چهارم، دنیای عجیبی است؛ هنوز آنقدر بزرگ نشدهاند که تلخیهای دنیا را باور کنند و آنقدر کوچک نیستند که نشود با آنها حرفهای جدی زد.
پرسیدم: «دخترای گلم! تا حالا شده با خانواده بروید مسافرت و وسط راه، بنزین ماشین تمام شود یا ماشین خراب شود و مجبور شوید جایی بمانید که نه هتل دارد، نه رستوران، نه هیچ آشنایی؟ جایی که فقط خاک باشد و آفتاب داغ؟»
دستها یکییکی بالا رفت.
ـ خانم ما یک بار توی جاده شمال پنچر کردیم، بابام زود زنگ زد امدادخودرو آمد درستش کرد.
ـ خانم ما توی راه مشهد ماندیم، ولی زود یک مسافرخانه پیدا کردیم و شب را آنجا خوابیدیم. خیلی هم خوش گذشت!
ـ خانم اگر ما باشیم، زنگ میزنیم به پلیس تا بیاید کمکمان کند.
خندیدم و گفتم: «خب، حالا فرض کنید یک کاروان بزرگ، با زن و بچه و کلی وسایل، به یک دشت میرسند. اسبها دیگر راه نمیروند. خاک دشت سرخ است و هوا داغ. یک لشکر آدم هم جلویشان را گرفتهاند و میگویند حق ندارید از اینجا تکان بخورید. شما اگر آنجا بودید، برای آن خانوادهها که خیلی خسته بودند و دختربچههای کوچک داشتند، چه کار میکردید؟»
کاغذهای کوچک را پخش کردم. از آنها خواستم خودشان را جای اهالی آن دشت بگذارند که شاهد رسیدن این مسافران هستند.
نوشتند و بعد یکییکی بلند شدند و با آن صدای نازک و دخترانهشان خواندند:
ـ من میرفتم برای دخترهایشان گلسر و عروسک میبردم که غصه نخورند.
ـ من سریع با موبایلم لوکیشن میفرستادم برای بقیه فامیلهایشان که بیایند دنبالشان و از آنجا نجاتشان بدهند.
ـ من برایشان شربت آبلیموی خنک درست میکردم. مامانم میگوید شربت آبلیمو برای گرمازدگی عالی است.
ـ من میرفتم به بزرگترِ آن لشکر میگفتم: «آقا! خجالت نمیکشی راه را بر این بچهها بستهای؟ مگر نمیبینی چقدر خستهاند؟»
تأییدشان کردم. لبخند زدم و گفتم: «چقدر نقشههایتان قشنگ بود... ولی اگر آنجا نه گلسری بود، نه اینترنتی برای لوکیشن فرستادن، و نه کسی که به حرفِ "آقا خجالت بکش" شما گوش بدهد، چی؟ اگر آن لشکر، به جای کمک کردن، شروع میکردند به دور چادرها حصار کشیدن و حتی اجازه نمیدادند کسی از رودخانه نزدیک دشت آب بردارد، چی؟»
کلاس غرق در سکوت شد. زهرا که همیشه ته کلاس مینشست، آرام پرسید: «خانم! یعنی هیچکس به آنها خوشآمد نگفت؟»
بغضم را قورت دادم. نگفتم که وقتی امام از نام آن زمین پرسید و شنید "کربلا"، چه لرزهای به دلِ تاریخ افتاد. نگفتم که آنجا، به جای شربت آبلیمو و عروسک، تیر بود و عطش و سنگ.
فقط زیر لب گفتم: «امروز، روز دوم است... روزی که زمین کربلا، مسافرانش را شناخت.»
#داستانک
#خیالبازی
#روز_دوم
#ورود_به_کربلا
#کاش_ما_آنجا_بودیم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
گچ را گذاشتم کنار تخته و رو به بچهها کردم. کلاس چهارم، دنیای عجیبی است؛ هنوز آنقدر بزرگ نشدهاند ک
پارسال یا دو سال پیش
خانم غفارحدادی توی کانالشون از این داستانکها برای هر روز دهه اول گذاشتند
یکبار شبیهش را با گروهی از بچههای دبستانی اجرا کردم و از نتیجه، مشعوف شدم.
بین اونچه از کانال خانم غفارحدادی خوندم و چیزی که اجرا کردم، روزهایی که دستم به قلم برود، مشابهی مینویسم ... تقدیم به حضرت و نوشِ نگاهتان
قضای روز اول را هم الان میگذارم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
پارسال یا دو سال پیش خانم غفارحدادی توی کانالشون از این داستانکها برای هر روز دهه اول گذاشتند ی
وارد کلاس شدم. شال مشکیام را که دیدند، پچپچها شروع شد. روی تخته فقط یک جمله نوشتم: «مهمانِ غریب».
به جای پخش کردن کاغذ، از بچهها خواستم هر کدام یک «ستارهی کاغذی» از کاغذرنگی توی پوشههایشان ببرند. گفتم: «بچهها! فرض کنید توی یک شهرِ تاریک و سنگی هستید که همهی چراغهایش خاموش است. یک مسافر خسته و تنها، که فرستادهی یک آدم خیلی بزرگ است، غریب افتاده و هیچکس درِ خانهاش را به روی او باز نمیکند. شما اگر بودید، روی ستارهتان چه پیامی برایش مینوشتید که از پشت پنجره ببیند و دلش گرم شود؟»
ستارهها یکییکی روی میز من جمع شد:
ـ «آقا غصه نخور، من پشت در قایم میشم و وقتی همه خوابیدن، برات غذا و آب میارم.»
ـ «بیا خونهی ما، مامانم همیشه برای مهمانها جای خواب تمیز داره.»
ـ «من از دور برات دست تکون میدم تا بدونی اینجا تنها نیستی.»
ـ «اگر کسی در رو باز نکرد، من توی کوچه میام و برات شعر میخونم که نترسی.»
ستارهها را به چادرِ مشکیام که روی جالباسی بود سنجاق کردم. کلاس شد مثل یک آسمانِ پرنور.
آرام گفتم: «بچهها! امروز روز اول است... روزِ کسی که نامهی دعوت را برایش فرستادند، ولی وقتی آمد، همه درها را بستند. امروز روزِ تنهاییِ مسلم است.»
یکی از بچهها پرسید: «خانم! یعنی بین اون همه آدم، هیچکس ستارهای پشت پنجره نذاشت؟»
بغضم را با لبخند تلخی پوشاندم و گفتم: «تاریخ همیشه دنبال ستارههای شما میگردد.»
#داستانک
#خیالبازی
#روز_اول
#حضرت_مسلم
#سفیر_تنها
#کاش_تاریخ_را_شما_مینوشتید
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
شب ورود به کربلاست
و من فکر میکنم در قلب حضرت سکینه، فردا روزی، چه میگذشت
که لا یوم کیومک یا اباعبدالله ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
دوباره هزارتا فکر داره تو سرم چرخ میخوره
هزارتا کار که باید بشینم برای تیر برنامه بریزم براشون
هزارتا ترس که باید بپذیرمشون و ببینمشون
و ... هزارتا راه نرفته که الان دیگه ابایی ندارم، بررسیشون کنم، قدم بذارم توشون و حتی از شکستهام درس بگیرم.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
🌹 سلام و عرض ادب خدمت همه عزیزان 🌹
قبول باشه عزاداریهای این ایام و انشاءالله همه ما از خادمان واقعی حضرت اباعبدالله الحسین (ع) باشیم. 🖤
به لطف خدا امسال برای هیئت خانگیمون، که هر سال در دهه اول محرم برگزار میشود، یک سیستم صوتی تهیه شده است. در حال حاضر مبلغ ۴۰ میلیون تومان از هزینه آن باقی مانده که برای پرداخت آن به همراهی شما عزیزان نیاز داریم.
هر مبلغی، هرچند اندک، میتواند سهمی در برپایی و تداوم این مجلس حسینی و صدقهای جاریه برای شما و خانواده محترمتان باشد. 🌺
💳 شماره کارت:
۶۱۰۴۳۳۷۷۵۸۰۱۶۳۱۳روی شماره کارت کلیک کنید تا کپی بشه 👤 سید مهدی عظیمی نصرآباد پیشاپیش از محبت و همراهی شما عزیزان صمیمانه سپاسگزارم. التماس دعا 🤲🌹
خواستم بنویسم از سرماخوردگی در تابستان
از وقتی سر سنگین است و بینی گرفته، راه نفس تنگ است و پرههای بینی نیاز به هوای خنک دارند ولی این گرفتگی نمیگذارد هوایی وارد شود.
از سر که نه همهی بدن تب دارد و و از داخل داغ است و بیرون هم داغ است که اگر خنک باشد باد میخورد به تن به عرق نشسته و زکام بدتر میشود. اما هوای داغ هم حال آدم را بدتر میکند و تب را بیشتر.
نه میشود چیز خنک خورد
نه میشود چیزهای گرم را خورد. که البته به زور خودم را بستم به چیزهای گرم خوردن که لااقل کمک کرد درد گلویی که جمعه شب انگار خاک پاشیده بودند درِش و دیروز انگار صدها تیغ ماهی گیر کرده بود و امروز صبح انگار زخم بود، رفع شود.
از درد تنی که از بالاترین قسمت جمجمهی سر تا سر آخرین بند انگشتهای پا هست و گاهی جاهایی از بدن تیر میکشد که قبلش اصلا نسبت به وجود آن استخوان یا عضله آگاهی نداشتی.
دم و بازدم داغ و سخت است.
هیچ اشتهایی برای خوردن هیچ چیزی نداری و مزهی غذا برایت زهرمار است و دهانت تلخ است و دمنوش میخوری و این تلخی مضاعف میشود.
زانوها توان ندارد، کمر توان ندارد، دستها توان ندارند و حتی انگشتان دست وقتی خودکار دست میگیری تا بنویسی توان ندارد.
و آدم میماند که آخر تابستان را چه به سرماخوردگی ...
که شاید ویروسی باشد از کسی که رعایت نکرده و در روضهای چیزی کنارت نشسته و سرفه و عطسهاش ممزوج شده با اکسیژنی که وسط روضه کشیدهای در جانت.
یا دست فردی تبدار که خورده به غذایی و تو هم نادانسته از همان غذا خوردی و او که میدانست چرا رعایت نکرد.
#هذیانات
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
گچ صورتی را برداشتم و روی تخته یک جمله کوتاه نوشتم: «شیرینتر از عسل».
رو به بچهها کردم. خستگی زنگ ریاضی هنوز توی چشمهایشان بود. گفتم: «دخترای گلم، کی میتونه بگه شیرینترین چیزی که تا حالا خورده چیه؟»
دستها مثل شکوفههای گیلاس بالا رفت:
ـ خانم! پشمکهای شهر بازی.
ـ خانم! لواشک ترش و شیرینِ مامانبزرگ.
ـ خانم ما یک بار بستنیِ شکلاتیِ مخصوص خوردیم، خیلی چسبید!
خندیدم و گفتم: «حالا فکر کنید یک نفر، وسط یک بیابان داغ، وقتی خیلی تشنه است و دور و برش پر از دشمنه، یک چیزی رو میبینه که همه ازش میترسن، ولی او میگه این برای من از عسل هم شیرینتره! به نظرتون اون چیه؟»
بچهها با تعجب به هم نگاه کردند. زهرا گفت: «خانم! مگه میشه؟ وسط دعوا و تشنگی، آدم یاد عسل میافته؟»
گفتم: «بچهها، بیایید خیالبازی کنیم. فرض کنید برادرِ بزرگتر یا پسرعمویتان که خیلی دوستش دارید، قرار است برود به یک سفر خیلی خطرناک تا از بقیه دفاع کند. شما هم فقط ۱۳ سالتان است. نه قدتان خیلی بلند است، نه زورتان به آدمبزرگها میرسد. اما دلتان آنقدر بزرگ است که نمیتوانید بنشینید و تماشا کنید. چهکار میکنید؟»
کاغذهای رنگی را دادم دستشان تا بنویسند اگر جای آن نوجوان ۱۳ ساله بودند، چطور اجازه میگرفتند که بروند.
نوشتههایشان را خواندند:
ـ من میرفتم زیر دست و پای عمویم را میبوسیدم تا بگذارد بروم.
ـ من برایش نامه مینوشتم که: عموجان! درست است که من کوچکم، ولی قول میدهم خیلی قوی باشم.
ـ من پوتینهای بزرگ میپوشیدم که قدّم بلندتر به نظر بیاید و اجازه بدهند بجنگم.
صدای لرزانِ سحر، کلاس را آرام کرد: «خانم... من اگر بودم، وصیتنامه بابایم را نشانش میدادم. میگفتم بابایم گفته همیشه پیش عمویت بمان و کمکش کن.»
لبخند تلخی زدم. دست کشیدم روی سر سحر. گفتم: «دقیقاً همین شد... قاسم، یادگارِ امام حسن (ع) بود. وقتی عمویش به او گفت مرگ در نظرت چگونه است؟ نگفت تلخ است، نگفت میترسم. چشمهایش را بست، یادِ غریبیِ عمو افتاد و گفت: از عسل شیرینتر است.»
بچهها ساکت بودند. داشتند به آن زرهی فکر میکردند که برای قد و بالای قاسم بزرگ بود. به بندی که برای نعلینهای کوچک او بلند بود.
آرام گفتم: «بچهها! آن روز در کربلا، وقتی قاسم به میدان رفت، لشکریان دشمن تعجب کردند. آنها منتظر یک پهلوان تنومند بودند، اما یک صورت ماه دیدند که هنوز جای بوسههای پدرش روی آن بود. او نرفت که فقط بجنگد، رفت تا ثابت کند برای دفاع از حق، لازم نیست حتماً آدمبزرگ باشی؛ فقط کافی است دلت بزرگ باشد.»
بغض سحر شکست. زیر لب گفت: «خانم، یعنی عسلِ او، همان فداکاریاش بود؟»
سرم را تکان دادم و روی تخته، کنار آن جمله، یک کلاهخود کوچک کشیدم که رویش نوشته بود: یا قاسم بن الحسن.
#داستانک
#کلاس_چهارم
#حضرت_قاسم
#احلی_من_العسل
#نوجوان_کربلا
﷽
بعدازظهر بود و خورشید با تمام توانش روی سر بچهها میزد. بچهها بعد از ساعت ورزش، با عطشی شدید دور آبسردکن کنار حیاط جمع شده بودند. صدای خندهها و دعواهای ریز روی اینکه چه کسی اول آب بخورد، حیاط را پر کرده بود؛ «بکش کنار ببینم!»، «من اول بودم!» و صدای برخورد بطریهای پلاستیکی به هم.
یکی از بچهها در حالی که قطرات آب از کنار لبش میریخت و روی پیراهنش لکه میانداخت، با خوشحالی فریاد زد: «خانم! ببینید! آبش خیلی خنکه، انگار یخ زده!»
همین یک جمله کافی بود تا چیزی یادم بیفتد. نگاهشان کردم؛ به چشمهای براق و گونههای سرخ شده از بازیشان که با ولع آب مینوشیدند. لبخندی زدم، اما دلم گرفت. آرام گفتم: «بچهها، یه لحظه گوش کنید... تا حالا فکر کردید اگه یه روز، هیچ آبی نباشه، چه حسی داره؟»
یکی از آنها با شیطنت و خندهای کوتاه گفت: «خب میریم از همسایه میگیریم!»
دیگری پرید وسط حرفش و گفت: « اگه همسایه نداشتیم، میرفتیم سوپرمارکت خرید میکردیم!»
خندیدم و آرام گفتم: «آره، حق با شماست. ولی تصور کنید یه جایی باشید که نه همسایهای باشه، نه سوپرمارکتی، نه حتی یه چاهی... فقط یه آفتاب داغ باشه که هیچ سایبانی نداره. حالا تصور کنید وسط اون گرمای سوزان، یه نوزاد کوچولو باشه. نوزادی که لبهاش اونقدر خشک و چسبیده شده که دیگه حتی نمیتونه گریه کنه... فقط میتونه با چشمهای تشنهاش به پدرش نگاه کنه.»
کمکم غوغای حیاط فروکش کرد. خندهها جای خودش را به غم داد. بچهها دیگر به هم تنه نمیزدند. هر کدام به بطری آب در دستشان نگاه میکردند.
یکی از بچهها، در حالی که بطریاش را محکم چسبیده بود، با صدای لرزانی پرسید: «خانم... اون نوزاد واقعاً هیچوقت آب نخورد؟»
بغضم را قورت دادم و گفتم: «نه عزیزم... تازه، این اتفاق فقط هزار سال پیش توی کربلا نبود... همین الان، توی یه جای دیگه دنیا، توی غزه، باز هم بچههای کوچولویی هستن که مثل اون نوزاد، تشنهاند. اونها نه آبسردکن دارن، نه بطریهای خنک؛ فقط تشنهی یه قطره آبن که شاید هرگز به لبشون نرسه.»
سکوتی عمیق حیاط را گرفت. انگار سرمایی عجیبی به حیاط آمد، با اینکه خورشید هنوز میتابید. بچهها دیگر به بطریهای آبشان با همان نگاه قبلی نگاه نمیکردند؛ انگار هر کدام میخواستند از آن آب، ذرهای برای آن نوزادِ کربلا و آن بچههای دوردست در غزه بفرستند.
وقتی زنگ پایان تفریح نواختهشد، هیچکس با عجله به سمت کلاس ندوید. بچهها در سکوتی سنگین به صف شدند و به کلاس برگشتند. انگار هر کدام تکهای از آن عطشِ قدیمی را با خودشان میبردند.
#داستانک
#عطش
#خیالبازی
#شش_ماهه_عطشان
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
آینههای کوچکی را روی میز گذاشتم و گفتم: «بیاین هر کدوم نگاه کنیم ببینیم بیشتر شبیه کی توی خانوادهمون هستیم؟»
سریع شروع کردند به برانداز کردن خودشان در آینه. کلاس پر شد از صدای خندههایشان.
ـ «خانم ببین! من چشمام عین بابامه!»
ـ « من شبیه مامانمم، حتی مدل خندهم هم عین اونه!»
گفتم: «حالا یه لحظه فکر کنید، اگه کسی باشه که هر کی بهش نگاه کنه، انگار داره به خودِ پیامبر نگاه میکنه، چه حسی داره؟»
بچهها با تعجب آینههایشان را زمین گذاشتند و پرسیدند: «یعنی کی بود خانم؟ واقعاً اونقدر شبیه پیامبر بود؟»
گفتم: «بله، حضرت علیاکبر. اونقدر شبیه پیامبر بود که هر کی میدیدش، یاد مهربونی و لبخند پیامبر میافتاد. فقط صورتش نه؛ راه رفتنش، مدل حرف زدنش و حتی اون نگاهِ مهربونی که داشت، دقیقاً مثل پیامبر بود. انگار یه آینه بود که تصویر پیامبر رو توی دنیا نشون میداد.»
کمی مکث کردم. سکوتی بینمان افتاد.
گفتم: «ولی میدونید چی شد؟ بعضیها وقتی این همه زیبایی رو دیدند، به جای اینکه عاشق بشن، یه تیر زدن وسط پیشونیش...»
بچهها ساکت شدند. دوباره به آینههای کوچکشان نگاه میکردند. یکی از آنها، در حالی که انگشتش را روی آینه میکشید، پرسید: «یعنی امام حسین خیلی غصه کرد خانم؟»
بغضم را قورت دادم و آرام گفتم: «خیلی زیاد عزیزم... چون امام حسین وقتی به علیاکبر نگاه میکرد، انگار داشت به پیامبر نگاه میکرد. حالا تصور کنید، وقتی علیاکبر شهید شد، انگار امام حسین دوباره پیامبر رو از دست داده بود...»
بچهها دیگر حرفی نزدند. هر کدام در سکوت به آینهشان نگاه میکردند.
خیال من ولی جای دیگری رفته بود.
به این فکر میکردم که امام حسین، بعد از رفتن علیاکبر ... خیالم توان ادامه دادن نداشت.
#داستانک
#خیالبازی
#علی_اکبر
#شبیهترین
#امام_حسین
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book