امشب میخواهم زاغ سیاه خودم را چوب بزنم.
میخواهم خودم را بپایم.
چه میکنم.
چه چیزهایی پنهانی دارم.
چه رازهایی دارم.
چه میل و رغبت هایی دارم.
اشتیاقم به چه میکشد.
میلم کجا را نشانه گرفته است
آخرین دکمهی مانتوام را بستم. یک دکمه اضافه آمد. به سمت یقهام چشم چرخاندم. از همان بالا یکی را جا گذاشته بودم .
من اگر عجله داشته باشم یا ذهنم مشغول باشد از بستن درست دکمههایم عاجزم
با این حد از ناتوانی زاغ سیاه دیگران را چرا دیگر چوب میزنم
اصلاً من ته پیازم یا بالای پیاز که میخواهم سر از کار دیگران سر دربیاورم.
امشب باید به خودم بپردازم.
من نه طرحی دارم نه بلدم طرح بریزم .
مهمانی رفتم. عموودخترعمووبرادرهاوخواهرها بودند. حس دوطرفهی دوستداشتن از جمع گرفتم. هم من آنها را دوست داشتم. هم آنها من را دوست داشتند.
حالا در بستر خواب به خرابی رابطهی خودم باخدا فکر میکنم.
درحدهمین حس دوستداشتن فامیلی کاش رابطهام باخدا خوب بود.
خدا نگذرد از آن هایی که این خدای ترسناک را در ذهن من ساختهاند.
چقدر دوست داشتم خدا را دوست داشته باشم.
کاش میشد حس دوستداشتن خدا را به خودم دریافت میکردم.
خدایی که آفرینندهی این حسها ورد وبدل های دوستداشتن هست خودش در بالاترین سطح و صدر نشین دوستداشتن باید باشد.
اما من را چه شده است از خدا فقط از استرس شب اول قبر به او پناه میبرم. آن هم از سر اجبار.
چون دستم به جایی بند نیست
من انسان طلبکار که دوقورتونیمم همیشه باقیست
از خدا طلب دارم.
مهرش را در دلم بیندازد
من از این خدای ترسناک خسته شدهام.
دلم خدای دوستداشتنی را میخواهد.
در شب میل و رغبت ها و اشتیاق ها میخواهم میلم را به خودش بکشاند.
همین
#لیلة_الرغائب
#شب_رغبت ها
#خدای_دوست_داشتنی
#زاغ_سیاه_خودم_را_چوب_بزنم
#داستان_نویسی
صدای بستهشدن درآمد. چشمم بهطرف آسانسور چرخید.
گربهای سفیدرنگ جلوتر از من منتظر آسانسور بود.
در یک دستم کیف و دفتر، در دست دیگر قابلمه بود..با همان دست پر برگشتم. در را باز کردم. به گربه اشاره کردم.صدایم را بالا بردم: "بیابرو بیرون "
هرچه اشاره کردم. نه گربه زبان من را فهمید. نه من زبان گربه را میفهمیدم.
در را رها کردم. دربسته شد.سرک کشیدم بیرون. محوطه خلوت بود. عابری نبود کمک کند.
چند دقیقه ایماواشاره کردم.گربه متوجه نشد.داشتم "وقتکشی"میکردم.
دودل بودم. قابلمه را جلوی درگذاشتم. خودم پی گربه رفتم.گربه در حرکتی مرد عنکبوتی نردهها را پیچید.رفت بالای پلهها.خدا کند از جلو همسایه درنیاید. نعیمه اگر ببیند جیغ بنفشی میکشد. فوبیای ترس از گربه را دارد.
"وقتکشی"اصطلاحی بود امشب امامجماعت مسجد بهش اشاره کرد.
یک ساعت تمام حسابکتاب قرعهکشی را انجام دادم. طبق فیشهای اعضای صندوق قرعهکشی درست بود. طبق پیامک واریزی هفت میلیون و پانصد کمبود.دوباره همهی فیشها را نوشتم. دو بار جمع و تفریق کردم. با اطمینان نوشتم" تکمیله ازطرف ما."
پیامک طرف قرعه آمد "الان یه هفت ونیم بهحساب نشست درست شد"
نگو که طرف پایا کرده بوده و ما متوجه پایا نبودیم یک ساعت"وقتکشی"کردیم
خودخوری کردم.
اازایندست وقتکشیها تا دلت بخواهدمی توانم لیست کنم.
این "وقتکشیها"را مدیریت کنم. اصلا وقت کم نمی آورم.
این وقت کشی ها به گردوقت کشی درفضای مجازی هم نمی رسد.
#وقت_کشی_در_فضای_مجازی
#مدیریت_زمان
دوازده ساعت قل قل جوشید. ژلهای شد. خوردنی شد. آب قلم را میگویم.
هر بار در آشپزخانه دور زدم. در قابلمه را برداشتم. بوی پیاز و زردچوبه و قلم میپیچید.قل قل زدنش را تماشا کردم. کیفی به دلم نشست.
بشقاب برنج را کشیدم. چهار قاشق دیگر به تمامشدن بود.
بدم نمیآمد ادامه دهم .
قاشق بعدی راهم پر کردم. یکلحظه به یاد آخرین حرفهای سر کلاس داستان افتادم: "
"بچهها ازخودتون،جسمتون،بدنتون مراقبت کنید"
آن قاشق را تا نیمه خوردم. این طور توجیه کردم:"عوضش، خوب میجوم"
قاشق بعدی را هم پر کردم. یادم آمد از صوتی که گوش میکردم. گفت:"نفس را ول کنی یله ورها کنی سیری ناپذیره"
توجیه کردم که حالا هنوز سیر نشدم که .
قاشق بعدی راهم پر کردم. صدای باد در محوطه پیچیده بود. پشت پنجره کفتری دیدمی زد. منتظر جیرهی امروزش بود.
باهزارویک منت قاشق آخر را پشت پنجره ریختم.
کفتر شروع به نوک زدن کرد. دانه، دانه برنجها را برداشت. نوک زدنش را یواشکی تماشا کردم. دلم کیفورشد. مثل همان تماشای قل، قل زدن قلم ها.
خانم اکبری برایم صوتی ارسال کرده بود.
زیرش علامت اشاره گذاشته و نوشته بود: " پیام پسرم."
در ذهنم چرخی زدم.پسر خانم اکبری در هیچ جای زندگیام نبود. خود خانم اکبری راهم مجازی دوست بودم. چه برسد به پسرش .
صوت را باز کردم. گفت: "مامان جان پول عسلها رو ندادیم من تا الان نخوردم امشب استفاده کردم ازشون حلالیت بگیر. اینورحلالیت گرفتن آسونه،ولی اگه واگذاربشه اونور همه طلبکارن"
برایش علامت خندهای گذاشتم و نوشتم: "سلام.نوش جان. اجازه و حلال"
سر کلاس داستان کتاب رایگان برای مطالعه در گروه گذاشتند. استاد در جلسه ی پیش گفت: "هر کتابی میگذاریم اجازهاش را گرفتیم با خیال راحت مطالعه کنید"
ازاین دست دقت هایم آرزوست.
#انسان_شناسی
#داستان_نویسی
#لقمه_حلال
هدایت شده از 💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
الان فعلا دارم غصه تموم شدن ماه رجب رو میخورم 😭
هرچند شدیدا مشتاقم به شعبان و رمضان عزیز
ولی ماه رجب یه چیز دیگست برام همیشه
🌙 رجب عزیز! من مهمان خوبی نبودم ... کاش بشه سال بعد هم روی ماهت رو ببینم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
"پشتدستم را داغ کردم دیگه از این کارا برات نکنم"
مکالمهی یک عابر پیاده بود. آن طرف خط هرکه بود.در آخر در جوابش گفت"بشکنه این دست که نمک نداره"
و تلفن را قطع کرد.
من راپرت کرد.
برد به سمت کسانی که به آنها گفته بودم"پشتدستم را داغ کردم"
هر بار داغیاش خوب شده بود فراموش کرده بودم از خط ونشان هایم.
در ذهنم یکییکی افراد دریافتکنندهی خوبیهایم را شمردم. و عرض اندامی پیش خودم کردم.
نهیبی به خودم زدم: "کارت خیلی زشته،
اصلاً چرا توقع تشکر داری ؟ مگه طرف معاملهی تو خدا نبوده "
تو انتخاب کردی با یکی دیگر معامله کردی.حالا جواب تشکرت را این انسان ضعیف طلبکاری.
انسانی که زورش به خودش هم نمیرسد.
شایدبگویی پس فرهنگ تشکرکردن کجا میرود؟
باشد فرهنگ خوبی است.آن وظیفهی اوست و به تو ربطی ندارد که اومی خواهد وظیفهی خودش را انجام بدهد یا ندهد. ضرر تشکرنکردنش دودش به چشم خودش میرود.
تو در نسبت فرهنگ تشکر باید فقط از دیگران تشکر کنی.نه این که خودت متوقع تشکر دیگران باشی.
منتظر تشکر دیگران بودن همان ماستا را در قیمه ریختن است.
تودو دستی کلاهخودت را بچسب که باد نبرد.
تو حق نداری متوقع تشکر دیگران باشی اگه شعار میدهی که طرف معاملهات خداست. نیکی کن و در طبق اخلاص بینداز. صدایت هم درنیاید.
اگر طرف معاملهات هم خدا نیست با متوقع بودن فقط خودت را اذیت میکنی .
شاید بگویی طرف پررو میشود و دارد سوءاستفاده میکند.به تریج قبایش هم برنمیخورد که یک تشکر خشکوخالی کند
باشد اگر برداشتت این است با همان خدا معامله کن و به خوبیکردن ادامه نده.شاید خدا هم این طور راضی تراست .
"صندلی های ردیف اول برا بزرگترای مجلسه ،من بشینم چپ چپ بهم نگاه می کنند"
این حرف رازن گفت ، وقتی واردمسجدشد.
آن یکی درجوابش گفت:" وا چه حرفا من که هربارمیام میگم خداروشکر امروزم زنده بودم مسجد اومدم،چپ چپ چرا نگاه کنن،
به دل نگیر حاج خانم "
امروزبه فاطمه چپ چپ نگاه کردم.
لیوان ازدستش افتاددرظاهرگفتم "فدای سرت خاله"
ولی چپ چپ نگاهش کردم که حواست کجا بوددختر
نگاه چپ همیشه هم معنای بدی ندارد... گاهی حرفهای ناگفتهای پشتش است؛ نگرانی، دلگرمی
اما مگر هر نگاه چپ، سرزنشی است؟ گاهی همین نگاه، راهی برای گفتنِ 'مراقب باش' یا حتی 'دلم برایت سوخت' است. دنیای نگاهها پیچیدهتر از آن است که فکرش را میکنیم! ✨"
نگاه چپ همیشه قضاوت نیست. گاهی یک تعارفِ ناگفته است، یک 'خودت بفهم' دوستانه، یا فقط نگرانیِ عمیق. چشمها خیلی حرفها دارند که زبان قادر به بیانشان نیست.
وقتی یکهویی ازخانه بیرون بروم .برای خودم اصول دارم
مثلا خانه آب وجارو کشیده باشد
ظرف کثیف درسینک نباشد
گازازتمیزی برق بزند
حالا تا بیرون رفتن ازخانه یک ساعت فرصت داشتم.
اتوی چادروروسری ام وواکس زدن کفشم وشستن سرویس به لیست بالا اضافه شده بود
درحالت عادی همین چندتا کار را لفت می دهم.گاها به حذف ازلیست هم می انجامد.
امروز خودم را به برق زدم تاانجام دهم.
همین برخوردرا اگر درنسبت ماندمان دردنیا فکر کنیم خودمان را به برق می زنیم.خطای شناختی ما این است که فکر می کنیم همیشه وقت اضافه داریم، همیشه فردا هست، همیشه فرصتی برای گفتن "دوستت دارم"، برای عذرخواهی، برای بودن، برای درست کردن آن ظرفهای روی هم تلنبار شدهی روابطمان. شاید لازم باشد گاهی آگاهانه برای خودمان یک "ضربالاجل" تعیین کنیم، تا بتوانیم زندگی را، نه در سکون و تعلل، بلکه در اوجِ بودن و انجام دادن، تجربه کنیم.
#مدیریت_زمان #ضرب_الاجل #تغییر_نگرش #قدردانی #روابط_انسانی #خودسازی #واقع_بینی #زندگی_هدفمند