هدایت شده از 💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
الان فعلا دارم غصه تموم شدن ماه رجب رو میخورم 😭
هرچند شدیدا مشتاقم به شعبان و رمضان عزیز
ولی ماه رجب یه چیز دیگست برام همیشه
🌙 رجب عزیز! من مهمان خوبی نبودم ... کاش بشه سال بعد هم روی ماهت رو ببینم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
"پشتدستم را داغ کردم دیگه از این کارا برات نکنم"
مکالمهی یک عابر پیاده بود. آن طرف خط هرکه بود.در آخر در جوابش گفت"بشکنه این دست که نمک نداره"
و تلفن را قطع کرد.
من راپرت کرد.
برد به سمت کسانی که به آنها گفته بودم"پشتدستم را داغ کردم"
هر بار داغیاش خوب شده بود فراموش کرده بودم از خط ونشان هایم.
در ذهنم یکییکی افراد دریافتکنندهی خوبیهایم را شمردم. و عرض اندامی پیش خودم کردم.
نهیبی به خودم زدم: "کارت خیلی زشته،
اصلاً چرا توقع تشکر داری ؟ مگه طرف معاملهی تو خدا نبوده "
تو انتخاب کردی با یکی دیگر معامله کردی.حالا جواب تشکرت را این انسان ضعیف طلبکاری.
انسانی که زورش به خودش هم نمیرسد.
شایدبگویی پس فرهنگ تشکرکردن کجا میرود؟
باشد فرهنگ خوبی است.آن وظیفهی اوست و به تو ربطی ندارد که اومی خواهد وظیفهی خودش را انجام بدهد یا ندهد. ضرر تشکرنکردنش دودش به چشم خودش میرود.
تو در نسبت فرهنگ تشکر باید فقط از دیگران تشکر کنی.نه این که خودت متوقع تشکر دیگران باشی.
منتظر تشکر دیگران بودن همان ماستا را در قیمه ریختن است.
تودو دستی کلاهخودت را بچسب که باد نبرد.
تو حق نداری متوقع تشکر دیگران باشی اگه شعار میدهی که طرف معاملهات خداست. نیکی کن و در طبق اخلاص بینداز. صدایت هم درنیاید.
اگر طرف معاملهات هم خدا نیست با متوقع بودن فقط خودت را اذیت میکنی .
شاید بگویی طرف پررو میشود و دارد سوءاستفاده میکند.به تریج قبایش هم برنمیخورد که یک تشکر خشکوخالی کند
باشد اگر برداشتت این است با همان خدا معامله کن و به خوبیکردن ادامه نده.شاید خدا هم این طور راضی تراست .
"صندلی های ردیف اول برا بزرگترای مجلسه ،من بشینم چپ چپ بهم نگاه می کنند"
این حرف رازن گفت ، وقتی واردمسجدشد.
آن یکی درجوابش گفت:" وا چه حرفا من که هربارمیام میگم خداروشکر امروزم زنده بودم مسجد اومدم،چپ چپ چرا نگاه کنن،
به دل نگیر حاج خانم "
امروزبه فاطمه چپ چپ نگاه کردم.
لیوان ازدستش افتاددرظاهرگفتم "فدای سرت خاله"
ولی چپ چپ نگاهش کردم که حواست کجا بوددختر
نگاه چپ همیشه هم معنای بدی ندارد... گاهی حرفهای ناگفتهای پشتش است؛ نگرانی، دلگرمی
اما مگر هر نگاه چپ، سرزنشی است؟ گاهی همین نگاه، راهی برای گفتنِ 'مراقب باش' یا حتی 'دلم برایت سوخت' است. دنیای نگاهها پیچیدهتر از آن است که فکرش را میکنیم! ✨"
نگاه چپ همیشه قضاوت نیست. گاهی یک تعارفِ ناگفته است، یک 'خودت بفهم' دوستانه، یا فقط نگرانیِ عمیق. چشمها خیلی حرفها دارند که زبان قادر به بیانشان نیست.
وقتی یکهویی ازخانه بیرون بروم .برای خودم اصول دارم
مثلا خانه آب وجارو کشیده باشد
ظرف کثیف درسینک نباشد
گازازتمیزی برق بزند
حالا تا بیرون رفتن ازخانه یک ساعت فرصت داشتم.
اتوی چادروروسری ام وواکس زدن کفشم وشستن سرویس به لیست بالا اضافه شده بود
درحالت عادی همین چندتا کار را لفت می دهم.گاها به حذف ازلیست هم می انجامد.
امروز خودم را به برق زدم تاانجام دهم.
همین برخوردرا اگر درنسبت ماندمان دردنیا فکر کنیم خودمان را به برق می زنیم.خطای شناختی ما این است که فکر می کنیم همیشه وقت اضافه داریم، همیشه فردا هست، همیشه فرصتی برای گفتن "دوستت دارم"، برای عذرخواهی، برای بودن، برای درست کردن آن ظرفهای روی هم تلنبار شدهی روابطمان. شاید لازم باشد گاهی آگاهانه برای خودمان یک "ضربالاجل" تعیین کنیم، تا بتوانیم زندگی را، نه در سکون و تعلل، بلکه در اوجِ بودن و انجام دادن، تجربه کنیم.
#مدیریت_زمان #ضرب_الاجل #تغییر_نگرش #قدردانی #روابط_انسانی #خودسازی #واقع_بینی #زندگی_هدفمند
تلفنم زنگ خورد.شماره افتاده بود.جواب دادم.سلامی کرد.گفت:"شناختی"
درجوابش گفتم"صدات آشناستا بیشترحرف بزن یادم بیاد"
به خط دوم حرفش رسید.شناختمش.زینب بود.دوست پانزده سال پیشم.
ازکوله اش برایم گفت وسفر نرفته اش .کوله ای که برای سفراربعین بسته بود.سرازبیمارستان واتاق عمل دراورده بود.ویک دنیا حسرت درصدایش بود.
صدای بچگانه ی حسنا دخترچهارساله اش پیچید.
گفتم:"حسنا اذیتت که نمیکنه"
گفت:"یکسره مثل سرم بهم وصله ،معلومه آرومه.منم به یکی این طوری مثل سرم چسبیده بودم آروم بودم"
این جمله ی اخرش را چقدر کم داشتم .
دنبال پناهی جایی هستم مثل سرم بهش وصل باشم .مثل وقتی دل به قرآن میدم.
#دلتنگی #آرامش_الهی #دوستی #بیماری #اربعین #حسرت #توسل #قرآن #معنویت #امید #سبک_زندگی #شبهای_قدر
گشت وگذاردر گالری عکسهایم مرا به گذشته برد. در میان خاطرات ثبت شده،عکسی از آزاده، خواهر عزیزم .
عکس مربوط به روز بعد از تصادف دو سال پیشش بود. روی تخت بیمارستان افتاده بود. با کتفی شکسته و پایی که نمیتوانست تکان بدهد. چشمهایش گود افتاده بود. صورتش از شدت درد پفکرده بود.
عکس را نگاه کردم. بغضی در گلویم انداخت. امانه برای آزاده؛ چرا که خدا رو شکر او سرخانه زندگیاش است. و دوران سخت را پشت سر گذاشته است.
بغضم برای این انسان، این موجود تنهای ضعیف و ظریف.
به این انسان که در این دنیای پر از حادثه قدم گذاشته است .
به این حجم ازتنهایی اش.
به یاد حرف فاطمهی پنجساله افتادم. وقتی برای چند لحظه تنها شد و شروع به گریه کرد. از او پرسیدیم چرا گریه میکنی ؟ با چشمانی اشکبار گفت: "احساس کردم قلبم تنهاست"
این جملهی فاطمه عین حقیقت است.
ما همینقدر تنهاییم.
تنهایی که چارهاش فقط ارتباط باخداست
امیدوارم دراین ماه مبارک راه ارتباط باخدا را یاد بگیرم. و یاد بگیرم تنهاییام را باخدا پر کنم. تا قلبم احساس تنهایی نکند
#تنهایی #ارتباط_با_خدا #امید #ماه_مبارک_رمضان #درس_زندگی #خواهرانه #شفا #قدرت_انسانی #آرامش_درونی
قرآن را باز کردم. نگاهم به جزء هشتم افتاد. تقویم باد صبا هفتم ماه مبارک رانشان داد.لبخندی از رضایت روی لبانم نشست.یک جزءجلوترازبرنامه بودم.به خودم گفتم: "آفرین زینب، چه همتی "
هنوز شیرینی یک جزء جلو بودنم را داشتم جشن میگرفتم
پیامی برایم بازشد.
"امام خمینی رحمهالله درماه مبارک بین هشت تاده بار ختم قرآن میکردند."
یک حساب سرانگشتی کردم ،تا همین جای کار، دوتا ختم قرآن و ده جزءاز امام عقبم.
#ماه_رمضان #قرآن_کریم #ختم_قرآن #امام_خمینی #خودسازی #درس_زندگی #تذکر #افتادگی #الهام_بخش #تلاش_بیشتر #ماه_مبارک
https://eitaa.com/daftar110
قدم به خیابان اصلی گذاشتم. چشمم افتاد به زن. دستش در دست دخترش بود. از سرپیچ کوچه وارد خیابان شد. نگاههایمان به هم گره خورد. از سرپیچ تا واردشدن به فرعی هرودوبه هم نگاه میکردیم.نه او از من چشم برمیداشت.نه من از او.
به همدیگررسیدیم.نگاهمان به هم بود. آخرش من زبان باز کردم گفتم: 'چقدرآشنایید"
مکثی کرد. و گفت: "اتفاقاً منم براهمین نگاهتون میکردم ازبس آشنایید ولی نشناختمون"
خندیدیم و از هم دور شدیم .
تابه مسجدبرسم.خنده این آشنای ناآشنا هنوز بر لبم بود.
بعد از نماز فاطمه روی پایم نشست.گفت: "خاله خواهش میکنم از بهشت حرف بزنیم با هم، از آدم های تو بهشت"
برایش از قصرهای بهشتی گفتم.
هنوز به خط دوم تعریفم نرسیده بودم.ازروی پایم بلندشد.ایستاد.چشمانش برقی زد. چند بار دست هایش را به هم زد. وبا ذوق به هوا پرید. دوباره روی پایم نشست.گفت: 'بازم بگو"
دنبال یه آشنا میگشتم بهش معرفی کنم. یادم آمد
یکی از آشناها را معرفی کردم.
یک خط زیارت سید الکریم علیهالسلام
این عبارت است: "السلام علیک عرف الله بیننا و بینکم فی الجنه وحشرنا فی زمرتکم "
خدا آشنایی برقرار کند میان ما و میان شما در بهشت. و محشور کند ما را در گروه شما
در این شبهای ماه مبارک دلم از این جنس آشناییها میخواهد
#ماه_رمضان #آشنایی_الهی #حدیث_نور #زیارت #بهشت #دوستی_در_بهشت #شناخت_خدا #آرامش_درونی #لحظات_ناب #زیارت
@daftar110
یکماه قبل از ماه مبارک سروکلهی آسیه سادات پیدا میشود.
اسمش بر صفحه ی گوشیام نقشبست. دکمه پاسخ را کشیدم. سلام نکرده گفتم: "باشه میریزم فقط کچلم نکن"
خندید. گفت" از کجا فهمیدی"
آسیه سادات خودش طلبه و معلم است.بستهی معیشتی و ارزاق تهیه میکند. برای روستا پخش میکند. یک ماه قبل ماه مبارک کارش را شروع می کندودردوسه مرحله پیگیری میکند.
با این که میدانستم تا پول از من نگیرد ول کن ماجرا نیست .
بعد از پیگیری باردومش مقاومت کردم و گفتم:"امسال شرایط کمک ندارم.دوروبر خودم هستندبه اونا کمک میکنم"
در جوابم نوشت: "خودت میدونی من این چیزا حالیم نمیشه پولتو بریز"
به هر جان کندنی بود ریختم.
نوشت: 'نفرینم نکنی اینقدر اصرارت میکنم"
گفتم: "ممنونم که هستی و در کار خیر هولم میدی قیامت چقدر ازت تشکر کنم "
یاداین داستان از رسول الله افتادم.
بزغالهای را خدمت پیغمبر اکرم آوردند. ذبح کرد و فرمود: «هرکس گوشت میخواهد بیاید.» فقرای مدینه به سوی خانهی پیغمبر به راه افتادند. پیغمبر به هر کدام یک تکّه داد. بعد که همه رفتند، فقط یک کتفِ آن مانده بود. یکی از زنان پیغمبر عرض کرد: «یا رسول اللَّه! بزغالهای به این بزرگی رفت؛ همین کتفش ماند!؟» پیغمبر فرمود: «همهاش ماند؛ فقط همین کتفش است که میرود.» یعنی میخوریم، از بین میرود و تمام میشود؛ امّا آنچه که دادیم میمانَد
#رمضان #ماه_رمضان #شعبان #کمک_به_همنوع #نیت_خیر #ایثار #سخاوت #کار_خیر #طلبه #معلم #مهربانی #همدلی #انسانیت #روستا #قصه_های_ماندگار #بخشندگی #روایت_امید #بخشایش #خداوند_متعال #شعبان_المعظم #آمادگی_رمضان
#حدیث
@daftar110
زن کنارم نشست. گوشیاش را چک کرد. داخل کیفش گذاشت.بلندشد.قامت بست. رکعت دوم نمازش بود. گوشیاش بنا کرد به سروصدا کردن. انگار سر آورده بود. سلام نمازش را داد.دستش را داخل کیفش برد. گوشی را برداشت. جواب داد: "بیا اینطرف ورودی امامزاده طاهرنشستم"
تلفنش تمام شد.روبه من کرد. گفت: "میخوام یه دقه برا خودم باشم،نمیذارن که."
خندیدم.گفتم"ولی لحن حرف زدنتون طوری نبود که دلت نخواد بیاد"
جواب داد: "این یارغارم بود، این باید باشه.این اشکال نداره"
یارغار یعنی آن رفیق همیشگی، دوست روزهای سخت،یعنی دوست داری کنارت باشد. به حرفهایش دل بدهی. خوب تماشایش کنی.او حرف بزند بشنوی
در دستم قرآن بود. تعریف اوازیارغار تلنگری بود بر رابطه ی من با قرآن.
در خودم جستجو کردم. اثری ازیارغاربودن خودم با قرآن نیافتم.
من سرسری قرآن را میخوانم. قرآن رانه برای هدایت و درک؛ که برای رفع تکلیف میخوانم. مثل ورقزدن سریع یک کتاب قطور. فقط برای اینکه بگویم خواندهام. مفهوم کلی را شایدبفهمم اما در عمق معنا، در نکته سنجیها، در ظرافتها نه.
دل نمیدهم. آیات عذاب و بهشت برایم یکسان است.بیتفاوت به اوج وفرود.
تماشایش نمیکنم. حس نمیکنم حضور خدا در پشت هر حرف را. فقط نگاه میکنم نه آن که ببینم.مثل نگاهکردن به یک اثر هنری بیبدیل
حریص نیستم به این که هرکجا باشم پای حرفش بشینم.
اینها مشکلات من با قرآن هست.
دوست دارم در این شبها قرآن "یارغارم"شود.واین مشکلات برطرف شود.
#یار_غار #قرآن #امامزاده_طاهر #آرامش #خلوت #مناجات #نماز #عشق_به_خدا #یار_همیشگی #رفاقت #انسانیت #لحظات_ناب #معنویت #فرهنگ #داستان_کوتاه
@daftar110